|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام لیلی
حكايتي است خيزر و فدك و اِبْنُ الشُّعوب را
فضول را لعن و پدر دختر و اِبْنُ الْخُطُوب را
كبوديِّ ماه و خون غروب و شام سياه
ويرانه و دستهاي غنچه و اَبُوالْخُضُوب را
عجب مدار گر فرات هم نشست ، سر به گل گذاشت
كه كشتيِّ نوح ، اينجا زمين خورد ، سَيْدُ الشُّبُوب را
قلم اگر به صورت آدم ، لبان سرخ گذاشت
نگاه كرد طشت و چوب خيزر و رَاْسُ الْقُلُوب را
چه بوسه ها كه نَزَد لب به لب به اين گل سرخ
چه گشته كه بوسه مي زند اين چوب ، آن دو چوب را
یا لیلی