|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
در تنگ مي اندازم دريا را
مي خواهم ماهي بگيرم
طوفان شاهرگم فوران مي كند
قلاب سكندري مي خورد
ماهي مي شكند
تنگ مي خواهد بگويد
گل هاي سرخ
هنوز آبي اند
آبي آبي
يا ليلي
به نام ليلي
نگاه كرد زمين
سوي آسمان بي همتا
گفت بال و پرت كو
تو كه اينچنين
بالايي
گفت بي پر و بالي
چنين هوايم داد
يا ليلي
به نام ليلي
ميان من و من
چه مي گذرد
چه هاست
يا ليلي
ميان اين همه راه
بيراهه
اشكهايِ
خسته ي من
جاريست
كجا ؟ سويِ
كوچه يِ
بن بستِ
خانه يِ تو
سالهااااااااااااااست
يا ليلي
*
از نگاهِ
كورِ
يك گدايِ
بي سرو پا
تا علاج خانه يِ
حاتم سرايِ
خورشيدت
فانوس هاااااااااااااااااست هم
به خدا
دستهاااااااااااااست
يا ليلي
آي
اي مسافر كوچه هايِ آشفته
اين خطوط درهم و برهم
جنون آميز
راه ندارد
تمام
بن بست است
مرو مرو
به انتهايِ
قافيه هايِ
هر كوچه
تا قاف هست
قافيه نيست
هست هم اگر
صدايِ
پايِ
قافله هاست
قافله را گوش كن
صداي پاي جرس
نغمه هاي خاموشي است
ازلي را
مسافريست ابد
فنا
باقيست
*
شايد هزار بار
به بيراهه ها روم اما
پيچ ندارد
نه گردنه
نه وزنهاي صغيل
( بايد بخوانم ات ليلي
دستها به تمنا بيازم ات ليلي )
اي غنچه هاي گل و
داغ كعب و
خارِ مغيل
نظر كنيد سوي آب رفته
جويهاست
يا ليلي
*
باز اوفتاده ام
به ياد غروب
پنج شنبه هايِ
خسته يِ من
تا صبحِ
جمعه يِ
خورشيد
ساعتي نيست
شام هاست
يا ليلي
*
از نگاهِ
حاجتِ
دستم
صدايِ
ناله يِ
اَمَّنً يْجيب
زائر شده
دخيلِ
پنجره فولادِ
چشمهايِ
آسماني را
مي داند اين
دخيل
باز
ناشدنيست
اما دوباره
پا گرفته
چله يِ ديگر
ذكرهاست
يا ليلي
*
قاف
باز
صدا مي زند تو را
سيمرغ پرگرفته و
آواره و
غريب
باري
نظر
به سُرِ
سُرًسُرايت كن
دامني
كه سرخْ كرده پا
نظاره
كردني است
لاله ها كه
دست به دامان ِ
قافِ تواند
از شوقِ
ديدارِ تو
گردن
كشيده اند
بيراهه نيست
قاف هم
سُرً
برآورده
شايد هم او
به مكتبِ
سرداريانِ
دامنش
رفته
*
جوي ايستْ سرخْ
جنون راگرفته موج
بر پايِ قاف
بس آشفته
طوفاني است
مي غرد و
شُرشُرش
مست مي خواند و
باز مي پرسد اينجا
مگر
كاسه
بشكسته ؟
و مي پرسد او باز
بشكسته ام
اينجا نيست ؟
*
اين اشكِ سرخْ
ماندهِ
پايِ راهِ وصال
مي آيد از صدايِ
شُرشُرِ دستش
هنوز آن لحظه
اوفتاد
كاسه يِ
دلش
بر باد
*
پرسيدمش
كه چه مي خواني و
كدام رهي را
مسافري ؟ گفتا
گوش كن
صدايِ
شُرشُرِ
رحيلِ
جنون
اين
قافله تا آسمان
سفر دارد
پرسيدمش به طعنه
مسافر
كه عزم آسمان داري
بازگو چرا چنين زمينگيري ؟
يك سر نگاه شد ميان آسمان و زمين
گفتا
هنوز قافله را
سارباني
نيست
قافله در
انتظار يك ليلي است
گفتم چرا تو
جنون وار
دنبال كاسه مي گردي ؟
گفتا هزار كاسه ي بشكسته
باز در صف اوست
اين بار حاجت آنها
نه آش نذري اوست
اين كاسه ها
بهانه ي خوبي برايِ
ديدن اوست
گفت
آهسته
باز
در گوشم
بيهوده تا
قاف و
آسمان نروي
هرچست ( چه هست )
بوسيدنِ
پايِ
دامن ِ
اوست .
يا ليلي
به نام ليلي
.....
شروع شد غزلم از نگاه ياس كبود
و پرسه هاي شبانه ميان بود و نبود
سپيد چادر خود را كشيد بر سر من
و رفت با غزلي از رديف آتش و دود
و بيت بيت نگاهم درون او گم شد
و ماند يك غزل از پرسه هاي شك آلود
كفن دريد و دو دست از كفن برون آمد
گرفت دست غزل را درون كشف و شهود
و بيت بعد كه از هق هق غزل باريد
و مطلعي شد از اين قصه هاي بي معبود
نگاه بانوي گل گيس قصه ها رقصيد
ميان كوچه ي تاريك و آتش نمرود
صداي هق هق گريه به زير لب مي گفت
شروع شد غزلم از نگاه ياس كبود
امير وحيدي
يا ليلي ![]()
به نام ليلي
سلام عزيز
نمي پرسم خوبي
مگه مي شه خوب نباشي
هرچي باشي خوبي
خدا غير خوب نمي آفرينه
همه چي خوبه
منتهي خوبيش رو شايد ما نمي تونيم ببينيم
خدا كنه چشم هامون باز بشه
انوقت فقط خوبي مي بينيم
شايدم فقط يه خوبي ببينيم
نمي دونم
من كه كورم
مي خواستم بهت بگم
دلت مي ياد اينقدر مجنون رو منتظر مي گذاري
يك هفته است كه منتظرم
اما با خودم گفتم
انتظار مال منه
اصلا من منتظرم
خدا اين رو به من داده
حالا ناشكري بكنم
اونم ازم ميگيره
با خودم گفتم بهت بگم
...
خيلي حرفها دارم بهت بزنم
مي دوني تقصير خودته
آشنا شدي
با دلم
محرم شدي
اومدي به خونه ي دلم
ديگه مهمون دل مايي
براي همينه كه سفره ي دلم رو برات باز مي كنم
شايدم
خونه ي دلم اصلا در نداره
هر كي مي ياد و مي ره
انگار نه انگار كه اينجا دله
البته اوني مي ياد كه بايد
مي دوني
هر كفتري دور گنبد نمي چرخه
هرچند همه كفترا بايد دور يه گنبد بچرخن
اما
خيلي كفترا هم آواره اند بيچاره اند
شايدم چاق و چله اند
خيلي ها شونم صاحب دارن
كسي كه بهشون دون مي ده
دونهايي كه فكر مي كنن مال اون صاحبست
دلشون به دون اون صاحبه خوشه
عشق چرخيدن پريده از سرشون
راستي فكر مي كني
اگه مجنون كفتر بود
مي موند گوشه ي يه قفس و
هر روز فقط دون مي خورد
يا مي چرخيد دور سر يكي كه
خودشم داره هي مي چرخه دور خودش
نه فكر نكنم
كفتر مجنون
جاش رو بوم ليليه
مي خواد ليلي دون بده يا نده
دمپايي بزنه
سنگ بپرونه
فرقي نمي كنه
جاي مجنون رو بوم ليليه
اصلا يه جا رو بوم ليلي ساختن
خود ليلي هم ساخته
مال مجنونه
يه جايي كه دم دست باشه
بتونه بهتر بزنه به ...
فكر نكني ليلي دلش سنگه ها
نه سنگهاش عين محبته
همچين مي خوره به تن آدم
دلش مي خواد سنگسار بشه
يه چيزايي هست گفتني نيست
خوردنيه
تا نخوري ندوني
ليلي جون
قربون دستات
اگه وقتي سنگ مي پروني سمت ما
يكدفعه دستت درد بگيره
من چي كار كنم ؟
از اين سنگهايي كه مي اندازي
فقط شرمندگيش مي مونه براي ما
خستگيش براي شما
من كه رفتني نيستم
مردني ام
همينجا
پاي حرمت
كيشم كني بازم مي يام
اصلا مگه مي توني منو از خونه ات بندازي بيرون
همه جاي عالم حرم تواه
مگه مي توني منو از حرمت بيرون كني
مگه مي توني ؟
ببخش عزيز
طرفم رو گم كردم
تقصير من نيست
خودت بهتر مي دوني
اينقدر چرت و پرت نوشتم
كه ...
وقتت رو نمي گيرم
يه سوال داشتم محض رضاي خدا
كنكورتون كي برگذار ميشه
اگه كارشناسيه تا بعد امتحان مزاحم نشم
البته اگه بخواين بعد امتحان هم همچنان مزاحم باشيم
نثرش يك كم زياد پريشونه ببخشيد
خدا اهليت كنه
بهتر بگم
خدا كفتر گنبدت كنه
يا ليلي
به نام ليلي
سالها مي گذرد از سفرم
توشه ي نور دلم گشته تهي
بي ثمر ديده ي من
بدرقه ي رهگذراني كه كنندم نگهي
يا بخوانند كتابين سنگم
و بگويند هزاران افسوس
عشق را هم مرده بينند به خاك
عاقبت هم بزنند
سيلي سرد به روي
يا كه دستي بر دست
فاش گشته
سالها اين راز و
هجران هست باز و
اي خدايا در كنار نام مجنون
نام ليلي را نديده اند باز و
اي امان از اين جدايي
اي امان از اين فراق بي زوال
*
سالها مي گذرد از مرگم
هيچ كس نيست
به يك فاتحه
مهمان بكند
سفره ي سنگيِ دلم
يا سلامي بدهد گرم
نه حتي هم سرد
مثل باريدن برف
آي اي فصل زمستان
كي مي آيي
تا بباري
برف برف
تا بباري زار زار
اي امان و اي امان و اي امان
يا ليلي
به نام ليلي
جاي يك نفر خاليست
يا ليلي