تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

ايستاد و خيره شد

بر چارچوب

***

ماندن

نشد كه بماند ، طاقت بياورد

شايد كه طاقتش طاق شد و

سر به بيابان گذاشت ، رفت

آيينه

شرم كرد ، تكه تكه شد

هر بار ياد دست بسته كه افتاد

گريه كرد

كوچه

سياه شد و پر شد از آن

قطره هايِ سرخ

از بس كه اقتدا به

گلِ سرخ ِياسً  كرد

باران

كه ديد بارش ِگلبرگِ ياس ِسرخ

بر دامنش ، غروب ز ماتم ، نگار كرد

از خانه تا رمل گاه

چنان مست مي دويد

كز ياد رفته بود

پُر و بال و پيكرش

هر بلبلي كه

نظر كرد كوچه را

جانش گذاشت و

هزار بار سكته كرد

***

آتش بگير ، چارچوبِ در

آتش بگير

من هم كه دستْ بسته بوده ام آتشْ  گرفته ام

***

جايز شُدُسًت پس اين

سوختنً  آتشْ  زبانه كشيدن

جايز شدست پس اين

قطره قطره لاله چكيدن

به رنگ خاك

پاي يار دويدن

جايز شدست پس اين

ريختن از پشت آسمان

در زير پاي تاخت

چو خاشاك دويدن

جايز شدست پس اين

در ميان شهر

بي مرد گشتن و

زمين خوردن و

دوباره دويدن

جايز شدست پس اين

...

***

امان از قطره هاي گل

امان از آتش ِ خاكستر ِ بلبل

***

بزن اكنون جرقه شعله كِش

از نسل قابيلم

دگر از آسمان هم

سوي تو آذر نمي آيد

بسوز از آهِ نوميدي

پس اين از آه هم

كاري نمي آيد

بزن بر فرق خود شمشير

گُل با دست تو

بر خاك افتادست

دگر سر بر نمي آرد

دگر سر بر نمي آرد

***

بسوز از خامي عشقت

بدان اين را

سر مجنون هزاران هم فرود آيد

صدايي غير يا ليلي

نمي آيد

***

ايستاد و خيره شد

بر چارچوب

دست بر چوب ستونش برد و

سر بر پاي ديوارش گذاشت

اشك ريخت

اشك جاري شد ز چشمانش

نگاهي كرد بر كوچه

و يادي كرد از يارش

فقط يك لحظه

چرخي زد ستون خلقت و

تكبير ياس ي گفت و

شايد هم شكست و

پا درون خانه ي ليلي نهاد

السلام

وُ عُليكُمً

يا امان العالمين

يا ليلي

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/28ساعت 1:5  توسط به نام لیلی  | 

به نام ليلي

 

كوچه اي هست پر از صبر سياه

در و ديوار بلندش

از ناز

معبري فرش شده

بس گلزار

بلبلاني همه افتاده به خاك

قاصدك ها

همه رفته بر باد

نقش ديوار قشنگ است

يك نام

نامي از رنج قرون

نامي از صبر جنون

نامي از جنس غروب

نام تنهايي باد

يادگار فرهاد

تيشه هاي شيرين

بيستون

سر بر خاك

شايد اينجا شايد

روزگاري تنها

پيرمردي مجنون

نقش يك لاله ي سرخ

حك نموده بي تاب

شايد اينجا باشد

تا به امروز

آن روز

آه

آه اش اينجاست

آه سرخي كه زمستان غم است

سرد اما

به اميدي گرم است

( سرد و گرمي متضادند ولي

پيش يك نام چه سان همدردند )

آه حك كرده

به روي ديوار

نقش يك لاله سرخ

زير آن نامي و

يك جمله ي راز

" ليلي ام

لاله ي سرخ

نميرد هرگز "

لاله اما رازيست

راز ...

 

پيرمردي مجنون

بعد يك عمر جنون

يك وصيت نامه

نقش كرده

به مثالي از گل

به گمانم

لاله

به گمانم

گل سرخ

 

يا ليلي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/15ساعت 23:25  توسط به نام لیلی  | 

به نام ليلي

 

سيد جواد ذاكر

در سن 30 سالگي

و بر اثر سرطان حنجره

...

منم يه روز عاقل بودم

عشق تو مجنونم كرد

ز شهر عقل و عاقلا

يكباره بيرونم كرد

...

 

يا ليلي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/13ساعت 22:41  توسط به نام لیلی  | 

به نام ليلي

 

سلام سلامي متولد شده از هيچ

نه

سلامي متولد شده از خورشيد

سلام سلام سلام

...

سلامهايي كه مي شنوي

انگار كودكاني تازه متولد شده اند

فقط نمي دانم

گريانند يا خندان

...

سلام

سلام

...

مي شنوي

باز هم سلام

سلامي به رنگ خداحافظي

خدا نگهدارت خانه ي ارزوهاي من

خانه اي كه سالها دلبسته اش بودي و

اكنون

با تمام ...

با همه شان وداع مي كني و

باز مي گويي سلام

سلام خانه ي هميشگي ام

سلام خانه ي تنهايي ام

سلام قبرم

قبر تاريك ام

سلام

...

انگار صداي قدمهاي كسي مي آيد

از ميان تنهايي قبر

انگار كسي به ميهماني ام آمده

انگار

كيستي ؟

نكيري ؟

منكري ؟

نگاهبان دوزخي يا

درباني از بهشت ؟

هر كه هستي

سلام

سلامي سوزانتر از تمامي شعله هاي آتش دوزخ ات

سلامي شيرين تر از تمام رودهاي جاري عسل ات

سلام

...

راه را نشانم دهيد زودتر

آنقدر راه آمده ام كه راه آشناتر است با پاهايم تا ...

راه را نشان پاهايم دهيد

كدام سو بايد بروم

زودتر نشانم دهيد

ميهمانان جاودانگي ام

...

هاي برگرديد

چرا رفتيد ؟

من مجنونم

مجنون ليلي

خدايم هم اوست

بهشتم

و دوزخم

همه ، پاي خانه ي اوست

بمانيد به خدايتان صبر كنيد

از كدام سو بايد بروم

سوالي كه نپرسيديد

اما من هم سوالي دارم

نرويد

راه مانده اي را دستگيري كنيد

چرا با من اينگونه مي كنيد ؟

چرا ؟ چرا ؟

مي دانم

اين تقدير مجنون است

با او مي ماند

تا انتهاي غروب

تاريكي

تنهايي

سكوت

راه بي پايان جاوداني

سلام

...

سلام

زبانه هاي آتش سلام

 شمايي كه تا آسمانها سر كشيده ايد

شمايي كه چو مجنون سرخيد و سوزان

سلام

بگذاريد از شما هم پرسيده باشم

بگذاريد از جنون كم نگذاشته باشم

ماه مرا ليلي مرا خداي مرا

خورشيد مرا

نديده ايد ؟

...

سلام

بهشت آرزوها سلام

حوران زيبا پيكر و سياه چشم

سلام

مي دانم كه شما هم نديده ايدش

اما باز مي پرسم

ماه مرا ليلي مرا خداي مرا

آرزوي مرا

نديده ايد ؟

...

آي عرش بي انتها

سلام

آي خداي بي همتا بر تو هم سلام

تويي كه بر عرش نشسته اي و

تويي كه ...

سلام

من مجنونم

مرا مي شناسي

آري حتما مرا مي شناسي

مگر مي شود آفريده ات را نشناسي

بگو كه مي شناسي ام

اگر اين را هم نمي خواهي بگويي

لا اقل بگو

بگو كه تو ديگر ماه مرا ديده اي

بگو چشمهاي منتظرش پشت كدام پنجره

نگران من است

بگو كه ليلي من

كجاست ؟

...

چرا رويت را مي گرداني از من

چرا پشت مي كني بر من

من كه حاجت بزرگي از تو نخواسته ام

فقط نشان ليلي ام را پرسيده ام

مگر نام تو هادي نيست ؟

مگر نام تو ...

پس چرا رو برمي گرداني از مجنون ؟

چرا ؟

...

باشد مگو

مي دانم كه مرا مجنون افريده اي

مي دانم كه اين انتظار از من است

مي دانم كه ...

با انتظارش خواهم مرد

اما بدان روزي پيدايش خواهم كرد

هر جا كه باشد

پشت ابرها

آن سوي كوهها

پشت دست شب

هرجا كه باشد

روزي پيدايش خواهم كرد .

ليلي جان

منتظرم بمان

روزي جانم را فدايت خواهم كرد

هر جا كه باشي

هر جا كه باشم .

يا ليلي

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/02ساعت 21:39  توسط به نام لیلی  |