|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
فرياد مي زنم
ميان بغض سكوت
آهسته
نام نسيم را
بيداد مي كنم
ميان شهر اسير
ماهتاب و
تابش لطف غريب را
*
شهري همه غوغا
هلهله و مست
هوچ و پوچ را
هو هوي من
شكسته
بند ِ دل ِ
شهرشوب را (شهرآشوب )
*
بر پاي رود شهر پر از خاش و خس
كنار گود و خيابان
جويبار
همسفر آب
چه جاري شده
ميان بركه ی ماه
سجاده پهن كرده
سفره ی وصل
ديگر نه وقت خروش است
وقت مردن است اينجا
محل نشستن
به ساحل است اينجا
*
( بر حال خويش زار چه مي گويم و
به نيمه ی شعبان چه مناجات )
از شهر آمده ام
ز دهاتي پر از دروغ
از روزگار پر از
گردش هويج
از پوچي و
دويدن هر روز
روزها
دل خوش كنك
ميان دوزخ رنج
اين بهتر است
قوم ثمود را
***
امان امان که مرا نيست
...
***
آمدم
كه بگوبم
خدا كند كه نيايي
ميان اين همه شمشير
خدا كند كه نيايي
ز مردمی که دعاشان
يجيب هاي بيا و
وجود های نيايي
تو را قسم به كمانت
بگو بگو
نمي آيي
ميان موي سپيدم
هزار بيرق مشكي
بخوان چه نوشته به رويش
خدا كند كه نيايي
تو را قسم به كبودي
هزار سال نيايي
هزار سال دگر هم
دوباره باز نيايي
تو را چه حاجت كنعان
شفاي كوري پيري
بمان همان كه عزيزي
تو را به آن كه عزيزي
منم رضاي رضايت
همان همان كه تو خواهي
ولي به خاطر جدت
خدا كند كه نيايي
يا ليلي
به نام ليلي
شب جنون است
لیلا ییان از بوي سيب مست اند
بالهايم كو؟
دلدادگان ! مرا هم ببريد
مي گويند بي پر و بالها را بال و پر مي دهد
مرا هم ببريد
شب جنون است
مي گويند امشب يوسف رخي مهماني
مي كند
مي گويند امشب مسيحا چشمي عشق
افشاني مي كند
مرا هم ...
یا لیلی![]()
بسم ليلي
بيا بيا
كه وقت آمدن ات
هزار سال گذشته است
دگر وقت
وقت تو است
بيا بيا
كه وقتِ وقتِ تو هم
هزار بار
گذشته است
بيا بيا
صنوبر مستم
كه بيد
پاي كرده
رقص جنون
بيا بيا
ز دشت السْتَم
بلي به پاي بلايت
فداي فدايت
خرابِ خرابه ي شام
بيا بيا
تمام هست و نه هستم
كه
هستي من نيست
نيست به دستم
خراب
خرابم
ز دست بسته خدايا
ز شامي و
شامي
بيا بيا
نه مي خواسته ام نه
سراغ لعل لب ات
نه
خيال بوسه اي از خواب ماه رخ ات
بيا بيا
بيا بيا كه توبه
شكستم ز سبحه
قبله ي سنگ
بيا بيا كه نبستم
نماز
جز به روي غنچه ي تنگ
بيا بيا
كه قنوتم
تويي
تمام شب و روز
بيا بيا كه شكستم
نه توبه ز چشم ات
بيا بيا كه سياه ات
سياه كرده
نامه ي من
بيا بيا كه خيال ات
خراب كرده
خانه ي من
بيا بيا كه آمدن ات
هيچ ندارد
دگر
نه سود
نمي آيد م زيان به زبان
كار گذشته است دگر
نيست علاجي
دوام فراق
گور علاج است
نشستم
ميان گور خيال
طبيبان
بساط بر بست اند
تمام صومعه داران
نزار بنشست اند
بيا بيا كه صبا
صبح صبح طلوع
شبنم باران شده
بهار مي گريد
و كوه
كوه سنگ و حديد
هزار چشمه شده
دشتِ سرخ ِلاله ي وحشي
به ياد عطرنرگس ياس
بيا بيا
كه جمعه جمعه خنجر و
اين پاره پاره جيگر و هر
پنج شنبه باز دعا
بيا بيا كه
دست دعا هم
شكسته پاي مضطر و
امن يجيب و كشف و دعا
بيا بيا كه
عقيم است
روزگار ِ
فرش باف ِ
ميهمان نواز ِغريب
نيست
لايق جا پاي ِ نعلين ات
مردم ِچرخون ِهيچ
شاهي نيست
بيا بيا كه
مادر خاكي كوچه
موي سپيد
لحظه لحظه
حسن ختامي
به داستان
مي نالد
و شايد
صداي مهر ِ بهشت است
باز يار مي طلبد
بيا بيا
تو حسن ختامي
بيا
به خاطر ِداستان كوچه ي ما
بيا و
آتش اين چارچوب را تو دريا باش
شعله زار دل دست بسته را
مداوا باش
بيا بيا
تو فقط آبي و
فقط تو دوايي
بيا بيا نه
نوشتن دگر
نه
هيچ چاره ي ما نيست
دگر هيچ راه نيست
درد دل و
چاه شب و
نخل و ماه
نيست
يا ليلي