|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
ديوانه گشته بود
باز
تيشه مي زد و
گريان به چرخ
نعره مي زد و
از درد
ناله
كه اي كوه قاف
بيستون بلند
تو كِي
تمام مي شوي اي
شامگاه فراق
سالهاي محنت من
*
آتش هر روز
غروبت
به پشت آبهاي افق
آب كرده است مرا
آبِ آبِ آب
*
آب
چه رازيست مي وزد
ميان اين همه خون ؟
قاصديست ؟
نسيمي است ؟
چيست ؟
آب و راز قصه ی خون !
*
آب
سلامي است
وقت رفتن تو
آب
كلامي است
جاري از
ميان چشمه ي تو
آب
بهانه است
بوسه ي صورت
به پشت دست ساقي تو
آب چه رازيست
راز خلقت و
تو
*
آااااااااااي ليلي ام
دوباره
دنگ و دنگ و دنگ
ناز تو
ميان تيشه ي من
سنگ و سنگ و سنگ
كور گشته ام
ز ناز سنگي تو
چشم بده
كور كنم
ناز و دنگ و سنگ
*
از دور ببين تيشه هاي من
مي بوسد اين تمام ؛ ناز ِسنگِ تو
مستانه ؛ گرم
لاله گون
تمام ؛ سرخ و
برگً ؛ برگ
از تيشه هم گذشته
دست و دلم
يكنوا شدند
دستم به سنگ مي زند و
دل به سنگ ؛ رنگ
*
يك نفر ز ازل
پشت ِدرب ِقاف
چله گرفته است
كاسه دست و
جنون پيشه و
خمارً ؛ مست
دائم ؛ بهارً چشم و
به دل ؛ تير و
زمستان به روزگار و
تني زرد
چو پاييز
اينجا شده است ؛ مقيم و
نگاه ؛ سوي ِكلون و
لب اش مدامً ؛ ذكر و
چه ذكري ؛ عجيب
نامي و
چون آب
جاري و
انگار
ليلي و
يا ليلي
يا ليلي
از اَخم و تخم دست بكش، من كه مُرده ام
حيف است دو چشم تو، كه عذاداريم كنند
![]()
به نام ليلي
يا سريع الرضا
يا ليلي
به نام ليلي
باز توبه شكستم
سكوت را
ليلي من
باز توبه و
باز هم توبه
امان باز امان و
باز امان
يا ليلي