|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
بنام لیلی

گفت اي مجنون شيدا چيست اين؟
بهر که نامه نويسي کيست اين؟
گفت مشق نام ليلي ميکنم
خاطر خويش را تسلي ميکنم
چون ميسر نيست من را کام او
عشق بازي ميکنم با نام او...
یا لیلی
![]()

به نام ليلي
روزي كه جامِ مي به كف ارباب ما گرفت
جان هاي ما ترانه ي قولو بلا گرفت
ارباب ميگسار چو گرداند باده را
هر كس به قدرِ معرفتش جام را گرفت
وقتي كه عقل درد جهان را دوا نكرد
بانيِ عشق آمد و كار خدا گرفت
زنجير عقل پاره شد و دانه دانه ريخت
زنجير عشق هر دل ديوانه را گرفت
روز اَزل كه خانه ي دل مي فروختند
دلهاي ما قباله اي از كربلا گرفت
روزي كه كاروان به زمين بلا رسيد
سالار عشق خيمه زد و كارها گرفت
عباس بود و اكبر و قاسم ركاب دار
وقتي كه قلب زينب كبري نوا گرفت
چون پاي آسمان به زمين بلا نشست
آتش به جانِ خاك و گِل نينوا گرفت
باده به دست صبح ازل ظهر كربلا
هستي خويش را به حراج وفا گرفت
چيزي ز روز واقعه نگذشته بود كه
بازار تير و نيزه و شمشيرها گرفت
هنگامه شد به ساحتِ عصر دهم گهي
كه تيغ كين اجازه خون خدا گرفت
خونها به آسمان و زمين عاشقانه ريخت
قلب زمين شكست و فضاي هوا گرفت
با عده اي اسير پس از مقتل امير
زينب مسير كوفه و كرببلا گرفت
بانو پيام دين خدا را چه خوب بُرد
عشق حسين عاطفه ها را فرا گرفت
بعد از هزار و سيصد و اندي زِ ماجرا
اين قافله رسيد و سرِ راه ما گرفت
كه اي مُحّبِ مدعيِ سوگوارِ عشق
عاشق نوا و عاطفه را از كجا گرفت؟
از يك پرنده عاشق
يا ليلي ![]()
به نام ليلي
يا ليلي
به نام ليلي
سلام عزيزان
مجنون را ببخشيد
شاید دیگر رمقي نمانده برايش
تا به كلبه اش ميهمانتان كند
خانه سياه اش را از خود بدانيد و ...
![]()
باد مي رفت به سروقت چنار
و من از خاك چه دل مي كندم
او به وصل چمني رحل اقامت مي كاشت
من مسافر شده و هرچه كه بودم بر باد
باد دلداده ي يك نقش شد و حريت اش را بخشيد
من بريدم ز تعلق تا به پرواز درآيم آزاد
او كه باد است عجب مانده به خاك
من كه خاك ام پس از اين بادم باد
........................
باد مي رفت به سروقت چنار
من به دنبال كسي دور خودم مي گشتم
باد بي تاب كه معشوقه ي سبزش آنجاست
من كس ام گمشده ام را پي خود مي گشتم
او چه لبخند به لب
دست پر از عطر بهار
سوي مقصود دل اش مي تازيد
چشم من طاق بهاري
دست من كاسه سفالي
رنگ يك قلب شكسته
پر ترك سرخ ولي خالي خالي
بي نفس پاي خودم مي باريد
او چه مي رفت به باد
من چه مي گشتم مست
او پي جرعه شراب
من پي خويش خراب
به گمانم امشب شب وصلي است دگر بر تن باد
و من از اوج فراق اين بدانم كه ندارم وصلي
آخر اويم بي تاست
.....................
باد مي رفت به سروقت چنار
چشم من اشك به دست اش مي داد
اشك هايي كه هزاران سال هم
آسمان بود اگر
مي باريد
هديه از چشم من و
دست امانت با باد
هان امانت دارم
اشكهايم را بباران به سرش
تا ببيند كه چه سرخند چه سرخ
آه از چشمه ي گل
آه از سرخي گل
يادگارم اشكم
دست باد است و بهار
آسمان مي داند
كه چه هست اين باران
آسمانم تا ابد
مي بارد ...
.............
باد مي رفت به سروقت چنار
من به زاري طلب باد فنا مي كردم
باد گفتا چه نشستي كه عطايت آنجاست
گفتم اش باد برو من همه جايم اينجاست
گفت هان ! گيسوي آن سرو بلند
يا لب لعل گل سرخ هزار
همه اينجاست همه پيش تو اند ؟
گفتم اش
آن همه هم پيش من اند و
همه هم پيش تو اند و
همه هم پيش چنار
تو طلب باد فنا
.........................
باد مي رفت به سروقت چنار
من نگاهم تا كجاها مي رفت
او مگر دست كشد تا بر و بالاي چنار
من ِمجنون ؛ بي كفن ؛ بي سرو پا مي رفتم
هو كنان رقص كنان تا كه ببوسد لب لعل
اي خدا من تن بي سر به كجا مي رفتم !
يا ليلي
به نام ليلي
مَن ذَا الّذي خَضَبَكَ بِدِمائِك يا اَبَتاهُ مَن ذَا الّذي
قَطَعَ وريدَكَ يا اَبتاهُ مَن ذَا الّذي
يا اَبتاهُ اَيْتَمَني عَلي صِغَرِ سِنّي.
خبر آمد كه ز معشوق خبر مي آيد
ره گشائيد كه يارم زِ سفر مي آيد
كاش مي شد كه ببافند كمي مويم را
آب و آئينه بياريد پدر مي آيد
نه تو از عُهده ي اين سوخته بر مي آيي
نه دِگر مويِ سَرم تا به كََمر مي آيد
جگرت بودم و درد تو گرفتارم كرد
غالباً درد به دنبالِ جگر مي آيد
راستي گمشده سنجاقِِ سَرم
سر كه آشفته شود حوصله سر مي آيد
هست پيراهني از غارتِ آن شب به تنم
نيمه عمامه از آن بهرِ تو در مي آيد
به كسي ربط ندارد كه تو را مي بوسم
كه به جز من زِ پسِ كار تو بر مي آيد؟
راستي هيچ خبر دار شدي تب كردم؟
راستي لاغريِ من به نظر مي آيد؟
راستي هست به يادت دم چادر گفتي
دختر من به تو چادر چِقَدَر مي آيد
سرمه اي را كه تو از مكه خريدي بردند
جاي آن لخته ي خون رويِ بَصَر مي آيد
از يك پرنده عاشق
![]()