|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
يك نفر مجنون وار
كنج ويرانه ي شهر
خاك بر خاك
به سر مي كرد و
نقش باران به زمين
از دل چشمش مي زد
باد در ناي ني اش
مي سوزيد
آه مي خواند و
گهي يوسف و گاه
بهر پيراهني از دوست
به عالم
همه جا سر مي زد
چشم هايش
جاي خالي می ديد
باورش راست نمی آمد و او
آنقدر شست خودش را
كه دگر هيچ نديد
پاك از نقش كه شد ؛ هيچ
همه عالم و آدم
همه را شب مي ديد
صبح مي آمد و خورشيد
كمان هفت رنگ
چشم او گاه فقط
سرخي اشكي مي ريخت
روز او شب بود و
شب او بي خورشيد
صبح مي آمد و اما نوميد
يك نفر مجنون وار ... كنج ويرانه ي شهر ...
***
چرخ مي گشت به تلخي فراق
ظلمت شب همه جا مي تابيد
چشم ها كور
همه رهگذران شب
همه دل ها مرداب
گويي عالم همه
بر ظلمت خود
مي چرخيد
***
يك نفر
رهگذري
صاحب هر شهر و ديار
شايد آن روز
سري بر دل شهرش مي زد
قدم اش رنگ قدم هاي پدر ؛ آهسته
موج بر ساحل عالم مي زد
شايد اين دريا بود
كه قدم بر دل شهري مي زد
كوله بارش
همه گل بود
گل سرخ
دل اش رنگ زلال
چشم هايش
آسمان بود
فقط مي باريد
دو لبانش
سوره قدر
تلاوت مي كرد :
« ليله القدر ؛ و ما ادراك َ »
شانه مي زد اگر او
گيسوي مشكين اش را
ياس مي ريخت ؛ گل نرگس هم
باد آنوقت فقط
سوره ي كوثر مي خواند
( سوره ي قدر فقط سوره ي كوثر مي خواند )
مشك ساقي دوش اش
جاي آن بوسه ي تير
اشك مي ريزد هنوز
***
مشك مي خواند و
مي گريد زار
اي خدا اين منِ مشك
روي ساقي
چون كنم
سر بالا
مشك
مي ريزد هنوز
اشك بر ؛ ساقي خود
تا ابد گريان است
از گناهي
كه نكرده است هم او
***
مشك ساقي دوش اش
چشم خونين ِكسي همره مشك
تا ابد او ساقي است
***
مشك
مي جويد ؛ كس
تشنه بسيار مي يابد اما
تشنه ي آب كجاست
تشنه ي آب كم است
چه كم است اين بسيار
***
ناگهان
از دل ويرانه ي شهر
نغمه ي آه به فرياد آمد
ناگهان ناله ي « جانم يوسف »
تا به عرش آمد و عطري را از
كوچه اش ؛ كوچه ي ويرانه شنيد
دست هايش همه جا را پوييد
يك نفر آمده است
رهگذر را بوييد
بوي عطر گل نرگس آمد
آه كيستي تو ؟
عزيزم كيستي ؟
كوله بارت پُرِ سيب
چشم هايت گل ياس
مُشك بر لب
نكند خال سياه
من نمي بينمت اي
جان دلم
من كورم
از خدا خواسته ام
يوسف من را
سر نعشم برسان
اينك اين نعش من اينك حاضر
اي خدا
جان ندهم يا كه تو جانم برسان
من كه مي دانم او
در همين نزديكي است
بوي عطرش آمد
اي خدا جان مرا هم به فدايش برسان
***
رهگذر ؛ كيستي ؟
عطر تو مستم كرده
جانم انگار
هوايِ
خاك ِ پايت كرده
يوسفم آه نيامد
تو به فريادم رس
جان من نوش و بگو نام تو چيست ؟
يوسفم قربان تو كار تو چيست ؟
يا ليلي
يا رادَّ يوُسُفَ عَلي يَعْقوُب
به نام ليلي
نشسته ام غمگين
كنار راه تو
نگاه من مضطر
چه مي دود بي تو
دلم چه مي خواند
امن يجيب ؛ آقا تو
ببخش آقا جان
چقدر بي ادبم
چقدر آقايي
شما ي من شد تو
***
اين آيه
آيه ي دل من گشته تا ابد
آيه ام مدام
امن يجيب
امن يجيب
المضطر
اذا دعاه
و يكشف السوء
خاك پر شده
جاروب من شكسته خدا
خانه ام چه ويران است
اي خدا چكنم با ميهمانم
هيچ ندارم به خانه ام حتي
چاي داغي كه بذارم به پيش مهمانم
خانه ام همه خاكي است
سقف و فرش و پشتي ام خاكي است
يك نفر بگويد من
چون كنم شهي مهمان
اشك مي ريزم
براي آمدنت ؛ نيامدنت
من
اشك مي ريزم
تمام روز و شب و
لحظه لحظه هايي كه
به موعد موعود مي رسد آنم
چقدر خاكيّ ام
نه ميوه اي نه غذايي
نه سفره اي
نه جرعه ي آبي
نه هيچ دستم نيست
اگر تو بيايي به خانه ام
اي ماه بگو
چه پيش تو من
غير آه بگذارم
مي آيي اي شه خوبان
من
اين
چه خوب مي دانم
ببين
خودت ببين
دستهاي چروكين پينه بسته ام
خالي است
بگو شها اگر تو بيايي
ميان اين همه برج
اگر به فرض محال
قدم به كوخ گِلي من
قدم به كوخ من
تو بگذاري
چه خاك ريزم سر
تو بگو تويي كه مي داني
دعا كنم كه بيايي
دعا كنم كه نيايي
***
آي خوب من
بيا
آب شدن ِ من
فدايت باد
بيا شها
هنوز جان دارم
تمام هستي من
جرعه اي كنم نوش ات
تو بيا خانه ام
خودم
هستم
هيچ ندارم ؛ خودم به قربانت
تو بيا
سر بريدنم با تو
جان من اگر جامي است
سر كشيدنم با تو
تو بيا تو بيا آب شدن با من
تو بيا فرش راه تو شدن با من
تو بيا نوكري تو با من
تو بيا چاكري تو با من
تو بيا عاشقي تو با من
تو بيا هرچه شد همه با من
تو بيا تو بيا
سيصد و سيزده نفر با من
تو بيا تو بيا همه فتنه ها با من
تو بيا روشني ز شمع تو
تو بيا سوختن ؛ همه ؛ با من
تو بيا صبح كن عزيز دلم
صدايْ رساندنِ اذان با من
تو بيا سلام كن مطلع فجر
تو بيا سلام گو سلام ليله ي قدر
رساندن تا فجر آخرش با من
تو بيا تو بيا ؛ بيايي تو
همه عالم عدالتش با من
گزافه گفتن و حد دروغ
كفاره هاي قسم
همه با من اگر بيايي تو
همه گردن گرفتن اش با من
تو بيا تو بيا بيايي تو
مقصر و گردن گرفتن اش با من
...
یا لیلی