|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
الهي اِلي مَنْ تَكِلني اِلي قَريب فَيَقْطَعُني
اَمْ اِلي بَعيد فَيَتَجَهَّمُني اَمْ ِالي
المُستَضعِفين
سلام ليلي من
سلام
روز عرفه تموم شد
داري ميري كربلا
حج رو تموم كني
امروز ميخوندم
چقدر...
بايد عاشقي رو از تو ياد بگيرم
لك العتبي لك العتبي حتي ترضي
امروز روز...
كاش مي شد بنويسم كه گرفتار شدم
مثل خورشيد گرفتار شب تار شدم
مرد اين شهرمو بر پيرزني مديونم
اين هم از غربت من بود كه ناچارشدم
تا بدهكاري خود را به همه پس دادم
به تو به اندازه ي يك شهر بدهكارشدم
ديدم از مردم اين شهر خريدارتري
علت اين بود اگر يوسف بازار شدم
من در اين خانه تو در خانه ي خوني
تازه با تو همسايه ي ديوار به ديوارشدم
كاش مي شد بنويسم كفني بردار
كفني نيست اگر پيرهني ....

سلام ليلي
روز عرفه كجا بودي
صحراي عرفات
كربلا
يا ...
السلام عليك يا ...
دست تو قطع شد و دست مرا مي بندند
چشم تو پاره و بر گريه ي من مي خندند
به تن احرام سرخ بايد كرد
عرفاتم اگر مني' نشود
پرنده اي عاشق
يا ليلي![]()
سلام به نام ليلي
ممنون كه امروز ميهمان وبلاگت كردي
يادته اون روز كه با هم صحبت مي كرديم صحبت از خواب رفتن مجنون بود
امروز يه داستان خوندم ديدم اي دل غافل
حق با تو بود به نام ليلي
ما سالهاست كه همه خوابيم . خوابه خواب
اما داستان
ليلي پيغام مي ده كه مجنون چون دوست داري ما رو ببيني فردا قرارمون نيمه شب بيرون شهر پاي فلان درخت
مجنون هم مشتاقانه چندين ساعت قبل سرقرار مي ره ولي مدتي كه مي گذره به خواب عميقي مي ره
نيمه شب ليلي مياد و مجنون رو خواب مي بينه خواب عميق
از كيسه اي كه داشت چند مشت گردو برمي داره و مي ريزه توي جيبهاي مجنون
مجنون وقتي چشم باز مي كنه
خورشيد طلوع كرده بود .
آهي مي كشه و افسرده و غمگين برمي گرده شهر
توي راه يكي از دوستان از حالش مي پرسه
دوستش وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت
اين كه عاليه !
نشون مي ده ليلي دوستت داره
چون خواب بودي و دلش نيومده بيدارت كنه
و هم برات گردو گذاشته چون طاقت گرسنگي تو رو نداشته تا صبح بيدار شدي بخوري
مجنون سري تكان داد و گفت
نه !
اون خواسته بگه
تو عاشق نيستي
اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد
تو رو چه به عاشقي
بهتره بري گردو بازي كني ....

به نام ليلي به نظرت چند بار ليلي از كنار ما گذشته
و ما رو خوابه خواب ديده ؟؟؟ !!!!
عاشق آن است كه ياديده به گل وانكند
يابه غير از گل روي تو تماشا نكند
به گداي تو اگر هر دو جهان را بخشند
رد كند , غير تو را از تو تمنا نكند
شرر عشق تن و جان كسي را سوزد
كه چو پروانه به آتش زده پروا نكند
شمع , فيضش همه شعله است به پروانه بگو
يا كه پروا نكند يا پر خود وانكند
ديدن روي تو با دادن جان شيرين است
رونما تا كه كسي روي به دنيا نكند
هرچه پيرايه زمضمون به غزل مي بندم
غزلم را به جز از نام تو زيبا نكند

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و
غروب مي كنيم . . .
به نام ليلي
آن نه عشق است كه بِتوان بَرِ غمخوارش بُرد
يا توان طبل زنان بر سَرِ بازارش برد
عشق ميخواهم از آن سان كه رهايي باشد
هم از آن عشق كه منصور سَرِ دارش برد
عاشقي باش كه گويند به دريا زد و رفت
نه كه گويند خَسي بود كه جوبارش برد
عشق يعني قلم از تيشه و دفتر از سنگ
كه به عمري نتوان دست بر آثارش برد
پرنده اي عاشق
يا ليلي ![]()