تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

 

به نام ليلي

 

www.photo.ir - One Shot, One Life

 

خدا از قربوني شدن خيلي خوشش مياد

هي بهونه جور مي كنه تا كسي پيداش بشه قربون بشه

حالا بهونه هست اونم دو تا، قربوني هم حاضره، فقط مونده چهل نفر آمين گو ... ياعلي

حالا دعا مي كنم بلند آمين بگو تا روضه شروع شه ...

خدايا اولا فرج مولا رو برسون بعدهم يا اين دوتا مريض رو با همه ي مريضها شفا بده يا درد اونها رو بزن به اين قربونيت و اونها رو خلاص كن ... بلند آمين بگو عاقبت بخير بشي ...

 

سلام آقاجان

خوبي ؟

مي دونم مشكي پوشي به خدا

فداات شم

خودتم مي دوني يه هفته است مي خوام روضه بخونم نمي ذاري

آخه آقاجون به خدا دارم مي ميرم

آخه عزيزم ما كه از اون اولم جونمون رو گرفته بوديم دستمون

حالا اگه يه كم ترس و لرز داشتيم ديگه اونم ريخت

آقاجان

خيلي حرف دارم با شما

به خودت قسم يه موقع نمي خوام وقتت رو بگيرم ها

يه موقع آرزوي جمالت رو هم ندارم ها

اصلا آقاجان هيچي ازت نمي خوام

حالا تازه يه چيزيم مي خوام بهت بدم ...

حالا مي رسم به اون

اولش كه همين جوريه نمي دم دستت

آي آي آي

ديدي نتونستم مفتي قربونت بشم ...

آقا ببخش

آقا ما جماعت همه مون فقط ادعائيم

يه موقع نكنه بيعت نامه هاي ما رو باور كني ها

آقاجون

اگه بگم بيا كه خودم يزيدي ام

آگه بگم نيا كه قبر فاطمه رو چيكارش كنم

آقا جون موندم وسط بدجور

يكي به ميخ مي زنم يكي به نعل

يكي مي گم بيا

يكي ميگم نيا

آقا بيا آقا نيا

آقاجان دروغ و راست

فدات شم

هرچي شما بگي

اصلا شما دعا كن ما آمين گوي شمائيم

خدايا هرچي آقام ميگه همون آمين

آقاجان

خيلي حالم خرابه

يه هفته است هرچي به در و ديوار مي زنم نميشه

آخه من كه مي دونم نامحرمم

ولي قرار نبود به رخمون بكشي ها

آقا ما كه اصلا تو نمي يايم

خدا شاهده

اصلا اجازه ي هفت طبقه هم بدي از آوارگي دست بر نمي داريم

اصلا بذار آخرش رو بگم

فكر كردي مثلا فردا روزي در بهشت رو باز بذاري بگي جكاعت مجنون بفرمايند بهشت ...

ماها مي ريم

نه به خدا

ما سر مي ذاريم به بيابونهاي محشر

هرجا شما باشي ما اونجا نيستيم

مگه مي تونيم

اقاجان شرم و حيا هم خوب چيزيه

فكر كردي ما رومون ميشه

نه به خدا

به خودت قسم از دور نگاه كردنت هم رومون نميشه

اصلا آقاجان ما هم مي خوايم بريم دوزخ

آي جهنمي ها

كجائيد

آي آتيش دوزخ ما رو نمي سوزوني

بيا

بيا ما رو ببر خوب جلز و ولزي مي كنيم ها

آتيشت هم يه رونقي مي گيره

اصلا مگه حضرت امير نبود مي خواست بره دوزخ

آي دوزخ ما هم يا علي گفتيم ها

اصلا اقاجان مي خوام برم وسط دوزخ

اصلا اون جاهايي كه هيچ كسي نمي ره

اصلا مي خوام برم رو تو روي اولي و دومي

روضه ي تو رو بخونم

مي خوام برم چشم تو چشمهاشون

روضه ي محبت فاطمه رو بخونم

روضه ي كرم حضرت امير رو بخونم

مي دونم قبول نمي كنن

مي دونم اون بدبختها تو بغضشون دارن مي سوزن

اما ما چي كار كنيم

نه روش رو داريم بريم بهشت

نه مي تونيم آروم بگيريم

خدايا اصلا خوب شد يه اعرافي آفريدي

آخه اعراف جائيكه يه عده ميون بهشت و جهنم آواره اند

هي ميرن طرف بهشت

هي مي رن طرف جهنم

آواره اند

آقاجان

آواره تيم ...تا ابد

آخ آخ آخ

هنوز داغ نشدم

هنوز كو تا قتلگاه

حرمت داره

خون حسين خون خداست

حرمت داره

خيلي حرمت داره

بايد طاهر باشي

تا بتوني بهش دست بزني

فكر نكنيد حالا دست مي زنيد به تربت درسته ها

نه اقاجان خيلي خجالت بايد بكشيم

كه همين جوري داريم دست مي زنيم به تربت

اقاجان چي بگم

همه اش بايد خجالت بكشم

آخه آقاجون اصلا خوب شد اين شرم رو افريدي

خوب شد اين سياهي شرم رو افريدي

اقا تا ابد شرمندتيم

مي دونم جواب نمي ده

چي كار كنم

كار ديگه از دستم بر مي ياد؟

نه

به خودت نه

آقا حركت كنيم سمت قتلگاه ...

اون روزي كه روضه ي خانوم زينب رو خوندم كسي نگفت اين برادر و خواهر كي از هم جدا بودند كه جداشون كردي

پس روضه ي ابي عبدالله كو

فرمود امام مثل شمع مي مونه

آب ميشه و از وجودش عالم رو زنده نگه مي داره

اين آب شدن خيلي حرف داره ها

آي عالم خوب گوش بده

خدا اين همه عالم رو آفريد براي محبتش

مي خواست اون گنج نهاني كه هست رو آشكار كنه

مي خواست اونهمه مهربوني هاش رو ظاهر كنه

مي خواست بگه من چقدر مهربونم

ولي هيچ كس نه مي تونست بفهمه نه طاقتش رو داشت

اين بود كه ذوات مقدسه رو آفريد

عالمين رو آفريد براي اونها

فرمود

گنجي بودم نهان

دوست داشتم شناخته شوم پس عالم را افريدم

مگه نفرمود همه عالم رو به خاطر تو افريدم محمدم

اين يعني قربونتم ديگه

تازه مرام رو ببين

تا ديد محمدش خجالت كشيده

از همون محمدش علي رو آفريد و فرمود

محمد جان

تو رو بخاطر علي آفريدم

ببين چه جوري محمدش رو نگذاشت خجالت بكشه

بعد نوبت علي رسيد

علي جان توكه محمد دومي

تو كه نفْس اوني

تو كه جان اوني

مي دوني قربون تو هم مي شم ؟

حضرت امير هم آب شد

اين دفعه هر دو شون رو باهم يكي كرد و گفت

هر دوتون رو بخاطر فاطمه آفريدم

ديگه كسي فاطمه رو نديد

فاطمه هميشه پنهان بود

اصلا ظاهر نشد

نور فاطمه نور سياهه

اعظم انواره

نور ذاته

هيچ كسي نمي بيندش

توي اين دنيا هم نهان بود و نهان شد

اين راز فاطمه است

فاطمه هميشه نهانه

انت الحوراء الانسيه

خدا فرمود اگر يكي از اون حوريه هاي بهشتي رو بيارم زمين همه عالم غش مي كنن

جون مي دن

از فرط زيبايي و لطافتش

از بس كه زيباست

اين زيبايي فرق مي كنه ها

مست مي كنه

عقلها رو مي پرونه

ديوونه مي كنه

نمي دونم چي بگم

جون آدم رو مي گيره

حالا فاطمه رو فرستاد زمين

كسي عقلش پريد ؟

نه؟

كسي جون داد نه؟

آخه خانوم هميشه پنهان بودند

اصلا هيچ كسي نديده خانوم رو

جز ذوات مقدسه

خانوم رو هركي ببينه قالب تهي ميكنه

يعني طاقت نمي ياره ها

فلذا خانوم هميشه در حجابند

اون روزي كه علي رو داشتند مي بردند دست بسته ...

خانوم فقط مي خواست از پرده بياد بيرون

همين

مي فرمايد سلمان ديدم ستونهاي مسجد الحرام از زمين جدا شدند...

يعني هنوز خانوم ظاهر نشدند

همه عالم داره قالب تهي ميكنه حالا فكر مي كنيد اگر يه گوشه ي جمال ناموس الهي از پرده بيرون بياد چي ميشه ...

آقاجان

آخه اين چه رسميه

 

خدا اين همه عالم رو به خاطرشما خلق كرد

مگه نفرمود

اني ما خلقت سماء مبنيه

ولا ارض مدحيه

ولا قمرا منيرا

ولا شمسا مضيئه

ولا فلكا يدور

ولا بحرا يجري

ولا فلكا يسري

الا

لاجلكم و محبتكم

آي عالم به من بگو آي قتلگاه به من بگو

خدا تو رو به خاطر اينها خلق كرد بعد اين چه بازي اي بود در آورد سرشون

بگو ؟

اصلا خدايا من مي خوام تو رو محاكمه كنم

مي خوام از تو بازخواست كنم

مي خوام برات شاخ و شونه بكشم

آي با مرام

آي لوطي

اي با معرفت

اين چه رسميه

كه  آدم اون كسي رو كه دوست داره اينجوري بلا سرش بياره

بگو ببينم

اصحابش رو قربوني كردي بس نبود ؟

علي اكبرش رو ريز ريز كردي بس نبود؟

يادگاهاي امام حسن و بچه هاي خانوم زينب رو قربوني كردي بس نبود؟

بگو ببينم

آخه بيرحم

يه بچه شش ماهه چه كرده بود با تو كه رو دستهاي باباش پرپرش كردي؟

اين چه رسميه، چه بازيه اي كه حسينت رو توش آوردي؟

به من بگو چرا حسين خون اصغرش رو پاشيد طرفت ؟

به من بگو چرا محاسنش رو گرفت طرفت؟

به من بگو وقت رفتن عباس چرا نذاشتي شمشير ببره ...

بگو اون دختر سه ساله چه كرده بود با تو كه بايد روي خارهاي مغيلان بدوه

به من بگو چرا خيمه ها رو به اتيش كشيدي ؟

به من بگو

اصلا اينها همه يك طرف به من بگو

تو كه براي جسد امام جواد به مرغان آسمون اجازه دادي برن براش سايه كنن

چرا سه روز به افتاب گفتي به زخمهاي بدنش بتازه؟

چرا باد رو گفتي ريگ به زخمهاش بپاشه؟

چرا گفتي حسينت رو به نيزه ها برقصونن؟

چرا ؟ چرا؟ چرا ؟

آي قتلگاه تو مي داني ؟

آخر تو تا آن دم آخر آقا در محضرش بودي

اي قتلگاه

راستي بگو ببينم چرا شمر ملعون روي آقا رو برگردوند

نكنه

طاقت نداشت به چشمهاي حسين نگاه كند ...

راست گفته اند ...

راستي چه حكمتي در اين چشمهاست كه اينقدر آتش به دل آدم مي زند

چرا حتي نمي شود به چشم حيوانات هم خيره شد ...

چرا آدم اينقدر خجالت مي كشد از اين چشم ها ...

خدايا

به من بگو ... در قتلگاه چه شد ؟

...

خدايا به من بگو چرا مي خواستي حسين ات را كشته ببيني ؟

چرا مي خواستي زينب ات را به اسيري ببيني ؟

به من بگو ...

مي دانيد

بچه ها

روضه ي قتلگاه

اعظم روضه هاست

جون دادن مي خواد

مي دونيد بچه ها

يه نقطه اي هست تو عالم

حرمسراي خداست

اندروني خداست

يه جايي هست كه خدا هركسي رو راه نمي ده اون تو

مي دونيد

خدا خيلي عاشق بنده هاشه

ديديد يه مادر چه جوري عاشق بچه هاشه

خدا هم همونجوريه

منتها اونقدر بيشتر كه باورت نميشه

...

يا فاطمه

آقا اومد توي خيمه ها

شب آخر بود

نگاهها يه جور ديگه شده بود

اصحاب بعضيهاشون خيلي خوشحال بودند

جاهاشون رو ديده بودند توي بهشت

چقدر عجله داشتند براي شهادت

آقا نگاهشون كرد و لبخندي و سكوتي

رفت سمت حرم

چشمهاي مضطربي رو ديد از پشت پرده هاي خيمه

آقا جوابش داد

نگاهي و لبخندي و سكوتي

آقا هميشه لبخند رو لبشون بود ...

وقتي ايشون مي اومدن همه گريون مي شدند

اما آقا هميشه لبخند روي لبشون بود

اقا پرده ي خيمه رو كنار زد

چشمها

امان از چشمها

مضطرب

نگران

فرقي نمي كنه

از علي اصغر شش ماهه تا خانوم مو سپيد حرم

آقا

نگاهشون كرد و لبخندي و سكوتي

اومد بيرون

يه چرخي زد دور حرم

دنبال آب مي گشت

چشمهاش تشنه بودند

تشنه ي عباس

علمدار رو ديد

سيراب نشد اما

نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي

پابرهنه شد

شنها هنوز داغ بودند

خارهاي مغيلان

چقدر زود چشم باز كرده بودند

آقا و خارهاي مغيلان

نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي

چقدر عالم زيبا شده بود ...

ميدون رو نگاه كرد

فرات را هم، علقمه را، سپاه دشمن را، شمر را،  عمر سعد را ، حرمله را، ...

عمق تاريخ را

از اول عالم تا آخر عالم را

محشر را

قيامت  را

بهشت  را

جهنم  را

قرب را

نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي

حسين كيست ؟ ...

هيچ كس نمي داند ...

انبيا پا به كربلاش نگذاشتنه، اشكشون جاري مي شد

روضه خون نمي خواست ...

حسين كه بود ؟

نگاهي و لبخندي و سكوتي

عالم را ديوانه كرده بود

نيازي به شهادتي نبود

قبل از تولدش

دلها  را آتش مي زد ...

هنوز نام حسين از وادي دلي نگذشته

اشك ضجه مي زد و دل آتش

حسين كيست؟

نگاهي و لبخندي و سكوتي

حسين جان چه رازي هستي تو ؟

از آدم تا آن خاتم الاوصيا

چشم ها گريانند و دلها سوزان

تو كيستي حسين

نگاهي و لبخندي و سكوتي

فرمود حسين رحمت واسعه ي الهي است

گفتم چگونه است وقتي رحمت واسعه ي الهي بر سرت نازل شود تو را گريه مي گيرد

گفت : از بيچارگي

بيچارگي؟

آري

وقتي محبت بر سر كسي ببارد و  نتواند پاسخ دهد

گريه اش مي گيرد

باور نمي كني ؟ امتحان كن، به هركسي مي خواهي خيلي محبت كن، آخر گريه اش در مي آيد ...

فرمود آخر چرا ...

فرمود : عالم طاقت ندارد ...

محبت مال اين عالم نيست

گفت اين حرفها چيست؟ عالم پر است از عاشق و معشوق ... هر عشقي از هر رنگي

فرمود: عشق آب حيات است و عالم ظلمات

بندگان خدا حيرانند كور و تشنه، ميان ظلمات

برخي دست بر چشم مي گردند و

برخي چشم بر مصباح الهدي مي دوزند

برخي به گندابي خود را سيراب مي كنند و جز آن نمي بينند

و برخي آب حيات را پيدا مي كنند و مصباح الهدي را ...

گريان مي شوند

اشك ها روان، دلها سوزان

ظلمات روشن مي شود و آب حيات نمايان

حسين كيست؟

رحمت واسعه الهي  ...

بي رمق شده بود

تشنه ترين لبهاي عالم

زخمي ترين ...

چشم­ايش هنوز

نگاه مي كرد و لبخندي و سكوتي

كسي آمد به سويش با شمشيري

نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي

خجالت كشيد رفت ... ديوانه شد گمانم ... نوشته اند اين را ...

بدبخت ها خجالت مي كشيدند از آن نگاه

همه گريان بودند

از دور سنگ مي پراندند

اشكهاشان اما روان بود ...

قتلگاه خون گريه مي كرد...

ذوالجناح ديوانه شده بود ...

زينب آمد به روي تل

چشم­هايش آتش گرفت

و حسين فقط

نگاهي و لبخندي و سكوتي

همه عالم داشت گريه مي كرد

بيچاره شده بود

ملائكه هم

...قتلگاه خون گريه مي كرد

مي خواست او را سرخ در آغوش بگيرد

از بيچارگي اش

ملعون، خنجري به دستي و خورشيدي به دستي ،

هر دو سرخ

مي رفت

و غروب چقدر زيباست

آنوقتها كه سرخ مي شود ...

آدم دلش آتش مي گيرد

اشكهايش مي بارد ...

عصر عاشورا مي شود انگار

و نگاهي و لبخندي و سكوتي

ملعون گريان مي دويد

خودش هم نمي دانست چرا

اما چشمهايش

زار گرفته بود و و دلش آتش

چقدر تشنه بودش ...

خورشيدي

غروب كرده بود اما نگاهش هنوز ...

سوي خيمه ها بود با لبخندي و سكوتي

خيمه ها را غارت مي كردند

حرم را به آتش كشيده بودند

بچه ها گريان

آتش به سرشان رسيده بود

نگاهي بود و لبخندي و سكوتي

خارهاي مغيلان از همه گريان تر

پابوس بچه ها آمده بودند

گوش ها پاره­ و  اشك ها سرخ

نگاهي و لبخندي و سكوتي

عالم همه داشت مي سوخت

اشك ضجه مي زد

بيچاره شده بود

خدا چقدر زيبا شده بود ...

نهان بود، دوست داشت شناخته شود ...

شناخته شده بود ...

همه دلها آتش گرفته بود

اشكها جاري...

و خدا

نگاهشان مي كرد

با لبخندي و سكوتي ...

يا ليلي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 3:51  توسط به نام لیلی  | 

به نام ليلي

 

 

 

در دلم غوغا به پا كن

 

دلم را روضه آل عبا كن

 

اگر چه ناله ي من از تو باشد

 

بزرگي كن مرا يك شب صدا كن

 

نه قدر وُسع من كه بينوايم

 

به قدر جود خود بر من عطا كن

 

نمي گويم بده رويت نشانم

 

ولي رحمي به حال اين گدا كن

 

اگر بار دگر ميخانه واشد

 

مرا هم بهر ميخواري جدا كن

 

مبادا باز هم جامانده باشيم

 

به همراهي خود ما را سوا كن

 

ببر يك دست بالا همچو ...

 

به اشك ديده ات ما را دعا كن

 

به حق آن غريب بي كس و يار

 

غريبي را دواي درد ما كن

 

الا  خيمه نشين آل...براي ما بگو از حال...

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

انا انزلناه في ليلة القدر

 

و ما ادرك ما ليلة القدر

 

ليلة القدر خير من الف شهر

 

تنزل الملائكة و الروح

 

فيها باذن ربهم من كل امر

 

سلام هي حتي مطلع الفجر

 

 

 

چراغ شهر خود در خواب ميزد

 

دو چشم مرتضي بر آب ميزد

 

مصيبت هم در آن شب گريه مي كرد

 

به پاي چشم زينب گريه مي كرد

 

به دوش لحظه ها تابوت مي رفت

 

مسير گريه تا لاهوت مي رفت

 

اميد مرتضي و بين تابوت

 

خود تابوت هم مات است و مبهوت

 

مگر در بين تابوت علي چيست

 

كه تاب بردنش در مرتضي نيست

  

دها ن را آستينها بسته بودند

 

وگرنه بغضها بشكسته بودند

 

شب دلگيري آيينه ها بود

 

شب دفن اميد مرتضي بود

 

بگو زينب رسد بر داد مولا

 

كه آه و گريه را سر داده مولا

 

 

پرنده اي عاشق

 

 

 

 يا ليلي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 19:11  توسط به نام لیلی  | 

                                                  به نام ليلي

 

فكرش را بكن

همين ان نقطه ايست از اين خط بي ابتدا و بي انتهاي وجود

فكرش رابكن

همين آن يك گره است

گره بزن

آهان

تموم شد

ديگه گره زده شد

هيچ وقت هم باز نميشه ها

اصلا گره باز كردن نداريم تو خلقت

اونهايي هم كه مي گن گره ها رو باز مي كنند در اصل يه گره بزرگتر مي زنند روي همون گره

جوري كه ديگه اون گره اولي اصلا ديده نميشه

نديدي همچين كه مشكل آدم حل ميشه يكي بزرگتر پيش مي ياد

اين واسه اينه كه ما هنوز نفهميديم همه عالم مال گره است

گره گلوي علي

گرهي كه بايد بمونه تا علي نتونه درست نفس بكشه

آخه اون عليه ديگه

حالا اگه گفتي چرا اينجوريه

آهان

چون نزديك ترين زمان و مكان و همه چيز به خدا اون وقته

يه طناب رو گره مي زنند كوتاه تر نميشه ؟

حالا وقت گره نهايي (مي گن لقاء)كي هست ؟

وقت احتضاره

چقدر قشنگه وقت مردن

اون وقتيكه جون آدمي مي ياد بالا تا مي رسه به كجا

به گلوت به حلقومت

اصلا خدا توي اينهمه جا رفت سراغه رگ گردن چرا ؟

حالا مثلا نمي تونست توي چشمهامون باشه كه هست يا مثلا ...

خوب شايد واسه همين بوده كه تا نرسي به رگ گردن نمي توني اونقدر نزديك حس اش كني

حالا همين يه ربطي هم داره به همون گلوي علي

اصلا وايستا بگم از همونجاست كه بهشت و جهنم رو تقسيم مي كنند

دست بزنيد به گلوتون

اينجا صراطه

از اين گذشتيد مي رسيد بهشت

نگذشتيد جهنميد

بهاي بهشت همين گلوست

چقدر مي ارزه ؟

هيچي

اما از وقتي شد جاي گره علي قيمت پيدا كرد

فكر كنم همه

همون وقت هم حضرت امير رو مي بينند

وقتي كه جونشون رسيد به گلوشون

حالا اين حبل الوريد رو بخون حبل المتين

نه اصلا بخونش حبل الله

حالا وعتصموا بحبل الله

حالا جميعا ولا تفرقوا  كه ديگه آخر همه ي اينهاست

ببين اصلا بخواهي نخواهي همه جميعا  و لا تفرقوا هستند

منتها يه سريها رو با زور مي يارن

يه سريها رو با بادا بادا مبارك بادا ...

اما همه از همين صراط مي گذرند

اينطور نيست ؟

...

كسي مي دونه امروز نوبت روضه ي كدوم حضرته ؟

وقتي گفتند موهاي بدنم سيخ شد

گنگ شدم

نفهميدم

يعني فهميدم ها اما نمي خواستم بفهمم

دوست داشتم هي بگم من نمي فهمم

اما اون بنده خدا پشت خطي چي فكر مي كرد ؟

مجبوريم بگيم بله فهميديم ... اما نفهميديم كه در واقع

اين يكي از اصول اعتقادات اين بنده هست كه ما هيچ وقت نمي فهميم ...

هيچي رو نمي فهميم

خيلي دلشون برامون بسوزه يك كمي مي فهموننمون ... همين

اونم با زور حالا حرف زياده ...بگذريم

... يه روضه يه خط بخونم هركي خسته شده يا علي

بقيه بمونن حالا حالا ها بايد نوشت

يعني تقصير بنده هم نيست ها

اين روضه همينجوري نيست

... فرمود آقا بعد نماز صبح ديگه فقط سلام مي داد

هركي رو مي ديد همچين با يه لبخندي مي فرمود سلام ...

زينب رو مي ديد سلام ... رقيه رو مي ديد سلام ... رباب رو مي ديد سلام ... عباس رو مي ديد سلام ... علي اصغر رو مي ديد سلام ... خورشيد رو مي ديد سلام .... اسمون رو مي ديد سلام ... آب رو مي ديد سلام ... لشگر رو مي ديد سلام ... حرمله رو مي ديد سلام ... شمر رو مي ديد سلام ... گودال رو مي ديد سلام ... خدا رو مي ديد سلام...

آقا يا علي هركي مي خوا د بره سلام...

...

خوب هركي هست با بنده بياد خسته هم نشه تقصير خودتونه حرف هم نداره تا تهش هم بايد ياعلي باشين

نيستي آقاجون، ياعلي، شما هم بگو سلام ...

روضه ي امروز همين هست و بود و خواهد بود ... سلام

رفتي آقاجون ... سلام اما يادت باشه اين سلام هات مثل سلام آقا باشه بعد نماز صبح

تا خود خدا به يه لبخند قشنگ ... سلام

 

 

 

دوست دارم هيچ كس نمونده باشه

دوست دارم خودم باشم و خودت

دوست دارم يه بيابون باشه هيچ بني بشري نه حتي هيچ جاندار و متحركي نباشه

ابرها هم همه آروم بگيرند همه ساكت همه فقط بشند گوش

خودمم بشم گوش تو بگي  ... ببين مي خوام ما رو برسوني به سلام خدا ها ... مي دوني يعني چي كه ... يعني اصلا شروع كني از اول خلقت هي بگي هي بگي هي بگي بياي بياي بياي ما رو هم بياري بياري بياري  ... بياري ما رو تا برسيم تو خود قتلگاه اونوقت ديگه خواستي ولمون كني هم ولمون كن ... كسي كه تا اينجا بياد با شما مگه ميشه پاش رو از قتلگاه بزاره بيرون ... نه ... تا ابدش مي مونه تو قتلگاه مگر به زور ببرندش بيرون ... اونوقت هم بيرون نيست ها ... چشمش ... دلش .. همه وجودش هنوز تو قتلگاهه  ... دورِ آقا مي گرده ... نمي تونم بگم ... يه نقطه اي هست تو عالم همه كون و مكان رو به هم گره مي زنه ... اول و وسط و آخر رو ... اصلا اين گره از آدم ابوالبشر هم نه از قبل ترش تا حتي بعد محشر نه بعد قيامت رو تا آخر همه وجود رو به هم گره مي زنه ... اصلا فرمود كِي اول و آخر يكي ميشه؟ گفت وقتي اول همون آخر باشه ، آخر همون اول ... يعني چي؟ ...  يعني هردوتاش يكي باشه ... يك كلمه باشه ... اون يك كلمه همين گرهه هست همين گرهي كه توي گلوي علي موند ... علي به نفس نفس افتاد ... يعني عالم به نفس نفس افتاد ... رنگ صورت علي سرخ شد ... چشم هاش هم سياهي رفت ... پشت علي خالي شد ... اميدش نااميد شد ... همه اينها شد اما نمرد ها ... زنده موند ... هنوز زنده است ... هنوز داره نفس مي كشه ... هنوز نفس نفس مي زنه ... اين خلقت اين عالم ... اين علي ... گفت بابا روضه ات روضه ي سلام بودها ...گفتم هنوز شروعش هم نكردم ... بچه ها شما شايد نه اما اين بنده بايد يه نفس تازه كنم ... ببخشيد خودم پاي حرفم نبودم ... ابن جا فقط يادم باشه رسيديم به اينجا كه يه گرهي بود همه كون و مكان رو به هم گره زد ... توي گلوي علي ...

...

خوب قصه رو از سر مي گيريم با اين توضيح كه اگه اين چرت و پرتهاييكه مانوشتيم عشق بود كه خستگي نداشت پس نيست

يعني اين همه نوشتيم همش هوتوتو ... اما اينكارم نكنيم چي كار كنيم ... اصلا ما خاك بر سرها چاره اي جز اين نداريم كه خودمون رو مشغول كنيم عين خل و چل ها كه چي ... اينها آخرش مي رسه به همون بي فايده كه قصه ي اون هم مفصله ... بماند

حالا اين قصه گفتنمون هم به خاطر همينه كه اگه اينها روضه بود اينجوري نمي شد ...

بله آقاجون ... جون كه رسيد به حلقوم ... اذا بلغت الحلقوم كه گفته شد اونوقت نحن اقرب اليه من حبل الوريد رو خوب حس مي كني ... بهشت و جهنم و باقيش هم اصلش اونجا معلوم ميشه ... واسه خودت ها ... البته معلومم نيست شايد لطفي هم بشه اما مهم اينه كه اونجا ته وجودت مي ريزه بيرون ... البته خيلي جاها آدم ته وجودش مي ريزه بيرون منتها اونجا ديگه آخرين باره و بعد والسلام ... خوب تازه رسيديم به سلام ...

حالا اگه با بنده اومده باشي مي بيني كه اينهمه اومديم اخرش رسيديم به يه سلام ... اونم كجا ... وقتي كه جونت رسيد به گلوت ... حلقومت ... خوب اين رو اينجا نگه دار منتها يادت باشه سلام جاش كجاست

خوب حالا بريم سر وقت سلام ... اصلا سلام كيه چيه كجاست از كجا اومده كجا مي ره ...  آقاجون خيلي گشتيم دنبال اين سلام ... آخرش چي فهميديم ... اينكه اگه يه كاري بخواد آغاز بشه با سلام شروع ميشه اصلا سلام همون بسم اللهه ... منتها اين هم مثل گره مي مونه ... بنده هاي خدا فكر مي كنند حالا كسي گره رو باز مي كنه مثلا ... خبر ندارند يه گره روش مي زنن ... سلام هم همينطوره ... اصلا سلامي براي وداع نداريم ... يعني سلامي براي ته خط نداريم ... چرا؟ ... چون اصلا ته خط نداريم ... منتها سلام مال وقتي هست كه يه اتفاقي مي خواد بيافته كه اونقدر مهمه كه بايد بگي سلام ... حالا اين سلام گفتن ها همونه منتهاموضوعش فرق داره ... يعني چي؟ ...  يعني اونيكه مي گه سلام اون هي داره فرق مي كنه ... حالا اين فرق كم هم نيست ها ... باور كنيد جون خودم هم داره در مي ياد ... با اين چرت و پرت ها ... اصلا پاشيد بريد بابا همه تون سركاريد يا علي ... تعارف كه نداريم پاشيد بريد ... يا علي

 

 

خدا كنه همه تون رفته باشيد ... اينقدر دوست دارم تنها باشم كه نگو ... آقا فرمود سلام بر روزي كه متولد ميشي ...روزي كه مي ميري ... روزي كه مبعوث مي شي ... سلام تو همه شون يكي بود منتها اون بنده ي خدا هي متولد مي شد هي متولد مي شد هي متولد مي شد ... يادمه يه بار گفته شد آدمي نمي ميره هيچ وقت ... فقط متولد ميشه ... هي متولد مي شه هي متولد ميشه هي متولد ميشه ...

خوب اين همه اومديم اومديم وقتش شده برسيم به سلام گلو ... نه ... راستش ...

آقا گريه كن ها بسم الله ... تنور رو داريم روشن مي كنيم ها  ... آقا خوب بسوزي ها ...

توي كجاي عالم ديدين يه معشوقي بخواد بره خودش رو قربوني كنه و بعد عاشقش همينجور وايسته نگاهش كنه و ...

نه نميشه

حالا گيرم اومدي و به مادر قسم اش دادي كه وايستا ... بابا حتي نگفتي نرو ... گفتي آهسته تر ... اين خيلي حرفه ها ... يعني برو منتها يه جوري كه اين چشمهاي من سير بشه از ديدنت ... آهسته تر آهسته تر ... اومد زير گلو رو بوسيد يعني چي ... اومد پيرهن يادگاري رو پاره پاره كرد و پوشوندش يعني چي ... يكي به من بگه ... آره اينجا مي خوام من باشم ... مي خوام داد بزنم فرياد بزنم ... يكي بياد به من بگه ... تو اگه عاشق بودي چه جور تونستي پيراهن پاره تن معشوقت كني و بفرستي اش ميون قتلگاه  ...كه چي ... گرگهاي عالم پاره پاره اش كنند ... نه اين نيست ... اين نيست ... تو از خودت گذشتي ... تو عاشقي هستي كه از همه چيزت گذشتي براي معشوقت ... باور نمي كنم حتي آن آهسته تر گفتنت هم براي چشمهات باشه نه ... باور نمي كنم تو هيچ خواسته باشي براي خودت ... تو حتي آن پيراهن و بوسه و قدمهاي آهسته و نگاه خيمه ات را هم براي معشوقت داده اي ... آره تو همه چيزت را داده اي براي معشوقت  ... منتها گاهي گفتن يك سلام چقدر سخت مي شود ... مثل جان دادن است ديگر ... نمي شود به همين راحتي ها جان داد ... فكرش را بكن ... آن پيراهن را مي گويم ... تو كفن تن خودت كردي ... تو خودت را به قتلگاه فرستادي  ... يعني همه چيزت را ... و دم بر نياوردي هم حتي ... آخ چقدر سوختي تو ... مي داني حتي مي دانم كجا جانت به حلقوم ات رسيد ... حتي مي دانم كجا آيه ي اذا بلغت الحلقوم برايت نازل شد ... مي دانم كجا اقرب اليه شدي ... اصلا حبل الوريد تو كجاست ... همه را مي دانم ... برادر جان آهسته تر ... آهسته تر ... كمي آهسته تر جانم را بگير ... زينب ات تحمل ندارد ... سكرات موت سخت است برادر ... كمي آهسته تر ... آخ آخ آخ ... حالا كسي گفت آقا از بعد نماز صبح فقط سلام مي گفت ... به همه عالم سلام مي گفت ... گفتم نه اين نميشه آقا كه نميشه سلام بگه ... چرا ؟ ... آخه اون آقا كه ديگه متولد نمي شه ... اون اقا اصلا اومده واسه وضع حمل اين عالم ... اصلا اون آقا نيست كه مي گه سلام ...  اين عالمه مي گه سلام اون آقا منتها جواب مي ده ... حالا اگه بگي اون اقا اول هميشه سلام مي گفتند مي گم بزرگترها وقتي مي بينند تو مي خواي سلام بگي، سلام مي كنند ... نمي  شه تو اول سلام بگي ... اونها سلام مي گن ... چون تو مي خواي سلام بگي اونها مدد مي كنند تو سلام بگي ... تا اومدي بگي سلام، آقا مي فرمايند سلام ... اونوقت تو راحت مي گي سلام ... حالا از بعد نماز صبح همه عالم به اقا سلام مي گفتند ... يعني تا مي اومدن سلام بگن اقا يه نگاهي مي كردند و مي فرمودند سلام ...  يعني تو هم متولد شو ... عالم بعد عصر عاشورا يه بار ديگه متولد شد ... منتها چه تولدي ... عين تولد خود آقا بود ... همه عالم گريه كرد ... تا الانم هنوز داره گريه مي كنه ... اينقدر گريه مي كنه تا دوباره يه آقايي بياد و نگاه كنه ببينه عالم مي خواد بگه سلام ... اون وقت مي فرمايد سلام ... و عالم باز متولد مي شه ...اما اين سلامي كه هنوز وقتش نرسيده خيلي عظيمه ها ... يعني چون سلام آقاي قبلي عظيم بوده حالا حالا ها بايد اين عالم بزرگ بشه بالغ بشه بفهمه ... سلام كردن رو ياد بگيره ... بياد آقاش رو بشناسه ... پيداش كنه ... اوهه ...  اونوقت تازه بخواد بگه سلام ... اونوقت آقا نگاهش مي كنه و بهش سلام ميگه ... اونوقت هنوز نيومده ... اما مياد ... يه روزي مياد

خوب كجا بوديم ... بله ...  از بعد نماز صبح همه عالم به اقا سلام مي داد ... فكرش رو بكن عباس سلام مي داد ... علي اكبر سلام مي داد ... علي اصغر سلام مي داد ... همه چه وقتي سلام مي دادند ... اون وقتي كه متولد مي شدند ... البته اين تولدها آقا رو هم به زحمت مي انداخت ها ... عين قابله ها ... فكرش رو بكن آقا از آبروش مايه گذاشت تا علي اكبرش متولد بشه ... حالا بقيه اش رو نمي گم ... حالم خرابتر ميشه ... اقاجون همه سلام گفتند و رفتند ... آقا همه رو وضع حمل كرد ... آي عالم كسي نمونده سلام بگه ... آي عالم هيچ كس نيست بخواد سلام اش بگم ... يه نفر نه هنوز خيلي ها بودند ... اما سلام اونها با بقيه فرق مي كرد .. اهل حرم رو مي گم ... نازدانه خاتون رو مي گم ... اصلا همه ي اهل حرم رو مي گم رقيه خاتون اومد وقت رفتن آقا به ميدون ... اقا جان سلامم نمي دي ... دارم جون مي  دم ها ... شما كه بري ما همه مي ميريم ها ... آقاش نيگاش كرد ... نه عزيزم الان موقعش نرسيده باباجان ... حالا بايد جونت برسه به گلوت ... سياهه سياه بشي ... كبود كبود ... خوشگل بشي ... اونوقت ميام خودم سلامت مي گم ... سكينه خاتون اومد گفت باباجان سلامم نمي دي ... فرمود باباجان الان وقتش نرسيده... بايد روي اين خارهاي مغيلان بدويي ... اين خارهاي مغيلان بايد پاهات رو ببوسند ... ببين چقدر منتظرند ... اين شنهاي داغ ... اين آفتاب بايد صورتت رو زيارت كنه ... بايد پوست صورتت بيافته ... بايد پير بشي دخترم ... بايد اونقدر تو صحرا اسيري بكشي كه چشمهات سو نداشته باشه ... بايد خوب پير بشه ... حالا بقيه اش رو نمي گم ... يعني خاك بر سريمون رو نمي گم ... دخترم حالا خيلي مونده تا سلام گفتنت ... اما قول مي دم با اين سرو تن هم نشد با همه اجدادت ميايم براي سلام گفتنت خانومي ... همه اومدن واسه سلام گفتن الا يه نفر ... اون يه نفر نيومد نيومد نيومد ... تا كجا؟ ... وقتي كه صدا زد مهلا مهلا ياابن الزهرا ... اين خيلي حرفه ها ... آقا رو به مادرشون قسم داد ... داداشم جون زينب ات رو داري مي گيري بي سلام ... ببين دارم جون مي دم ... آخه داداش يه نگاهي ... يه سلامي ... لااقل يه كم آهسته تر ... زينبت تحمل نداره ها ... جان مادر آهسته تر ... اقا اومد نگاهش كرد ... تازه اونجا زينب يادش افتاد ... راستي داداش  ... مادرمون وصيت كرده بود ...وقت جون دادنم ... وقتي داري مي ري براي بار آخر ...  زير گلوت رو ببوسم ... قربون قد و بالات بشم  ... داري مي ري پاره پاره بشي ... اونوقت زينبت رو مي گي بره تو خيمه ... باشه ...گلوت رو بيار ببوسم ... تا اومد ببوسه گلوي داداش رو ...  اقا سلامش كرد ... زينب قبض روح شد ... جون زينب رسيد به گلوش ... اذا بلغت الحلقوم نازل شد .. اقرب اليه نازل شد ... حبل الوريد نازل شد ... زينب متولد شد ... آي آي آي ... يه نفر به من بگه آخه چطور يه عاشق مي تونه گلوي معشوقش رو ببوسه كه چي  ... داداشم اين گرگهامي خوان اين گلوت رو پاره پاره كنن ... بذار ببوسمش ... نه والله اين نيست ... زينب اونجا قبض روح شد ... جونش رسيد به گلوش .. به گلوي حسينش ... آخه همه چيزش حسين بود ... گلوي زينب گلوي حسين بود ... حالا فهميدي چرا مي گم همه عالم رو توي گلو گره زدند ... اين گره رو نزده بودند كه نمي شد اون گره دوم رو توي قتلگاه بزنند  ... حالا فهميدي چرا مي گم تا يه گره رو باز مي كنند يه گره ديگه روش مي زنند... اصلا زينب بايد زير گلوي حسين رو مي بوسيد تا بتونه ببينه چطور توي قتلگاه ... اصلا مي خوام بگم هيچ كس مثل زينب از سوي داداشش سلام نشنيد ... اينقدر اين برادر و خواهر همديگر رو دوست داشتن كه مدام حسين به خواهرش سلام مي گفت ... هي زينب قبض روح مي شد ... هي جون مي داد ... جون دادن خيلي سخته ... نه؟ ... حسين مي اومد كمكش مي كرد ... روي محمل ... تو ي بازار شام ... توي مجلس يزيد ... گوشه ي خرابي... اونقدر سخت بود اين سلامها ... كه زينب هي رنگ حسين مي شد ... سرخ .. كبود ... سياه ... خاكي ... سپيد ... اصلا هيچ كس توي اين عالم به اندازه ي زينب قبض روح نشده ... از بس كه عاشق بود اين خانوم ... هيچ كس توي اين عالم اينقدر سلام نشنيده از حسين ... به خاطر همين سلام ها هم هست كه آقاي منتظر مي فرمايند خدا رو به عمه ام زينب قسم بديد اجازه بده سلام بگم به اين عالم ... سلامي با يك نگاه و يك لبخند  ... اقاجان منتظريم ها ... جون ما رو نمي گيري ... سلاممون نمي دي آقا ... السلام عليك يا ابن الزهراء

يا ليلي

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 14:7  توسط به نام لیلی  | 

 

 

 عجب جبر تلخي است اين دوباره سبز شدن !

------------------------------

زمستان نيز رفت اما بهاراني نمي بينم

بر اين تكرار در تكرار پاياني نمي بينم



 

 


به گريه هاي بدون صدا دلم تنگ است
قسم به ندبة « آقا بيا» دلم تنگ است

ستاره مي چكد از خلوت شبانة من
به وسعت همة گريه ها دلم تنگ است

شكسته بال و پرم در هواي دلتنگي
قفس نشين شده ام بي تو تا
دلم تنگ است

تو نيستي متعلق فقط به خوبان كه
شبي به خلوت من هم بيا دلم تنگ است

 

به حلقه هاي ضريح مجعد زلفت
گره زدم دل سرگشته را دلم تنگ است

چه مي شود كه شبي ميهمانتان باشم
براي خيمة سبز شما دلم تنگ است

شبيه عطر بهشت است عطر سردابت
براي خانه تان ، سا مرا دلم تنگ است

 

قسم به پرچم مشكي روضة ارباب
براي ديدن كرب و بلا دلم تنگ است

يا اين دل شكستة ما را صبور كن
يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن

ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!
اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن

با ذوالفقار حضرت مولا ، بيا و بعد
دلهاي شيعه را پرِ حسّ غرور كن

با كوله بار غربت و اندوه خود بيا
از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن

امشب بيا كه روضه بخواني برايمان
امشب بساط گرية ما را تو جور كن

يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان
يا خاطرات عمه تان را مرور كن

هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو
هم يادي از مصيبتِ سرخ تنور كن

 

 

 

 

السلام عليك يا معين الضعفا...

 

آقا شکسته بال خیالم کجا روم
بی اشک و چشم و مال و منالم کجا روم
رویم خجل نه کاسه گندم نه آبرو
دل در خیال راه وصالم کجا روم
ای آسمان هشتم چشمان بی ریا
عمری فقیر اشک زلالم کجا روم
دعبل صفت ز گوشه چشمم ستاره ها
قد می کشد به اخر فالم کجا روم
من بی حضور چشم تو غم را خریده ام
از نسل رود های زوالم کجا روم
من در خیال چشم تو آقا شناورم
در پیچ و تاب کسب کمالم کجا روم
باشد همین نذر نگاهم طبیب دل
کی می دهی جواب سوالم کجا روم

 

  


 یا لیلی

 

به نام ليلي

السلام عليك يا امير

سلام

حالا هركي مياد ياليلي

يه جوري نگاه مي كنه نه؟

حتي خود ياليلي هم مياد يه جوري نگاه مي كنه

بي خيال همه ...

اول بايد با همه گره ها رو وا كرد

تا بشه با اون گره زد

نميشه يعني قبول نمي كنه

تا گره هات رو با او وا نكني

اصلا اجازه نمي ده گره بزني باهاش

امروز روضه روضه ي «گره» هست روضه ي «گره»!!!

خوب از كجا شروع كنيم ...

يه اولي بود

يه آخري

اول و آخر يكي بود

بچه ها اينقدر حال مي ده چرت و پرت نوشتن كه نگو

شما ها دست به قلم نمي شيد ؟

خوب از اول مي گفتيم و از آخر

اول و آخر رسيده بودند به هم

يه نقطه بود همه عالم

نقطه تحت باء

خوب كه نگاه مي كردي هم اول داشت هم آخر ...

حالا هي چرت و پرت مي نويسم كه چي ؟

كه چي ؟ (اينجا رو بايد حالتش رو هم نوشت ... اينجا بايد داد زد از فرياد بلندتره... گلوت داره پاره ميشه اونوقت ميشه داد...)

اگه مي اومدي اينور همونجا هم اول بود هم آخر ... نه قرار نيست پاك كنم

مي خوام قامت ببندم به سيد مرتضي

اما وضو ندارم كه

بلندشم برم يه وضو بگيرم

راستي نمازم رو هم نخوندم

يه نمازي هم بخونم باقيش بعد نماز ...

*

خوب كجا بوديم

يه بار از اول بخونم تا آخر ...

خوب مي خواستيم قامت ببنديم به سيد مرتضي

مي دونيد چرا ؟

آخه سيد هروقت مي نوشت خط نمي زد يعني نوشته هاش خط خوردگي نداشت

اين خيلي حرفه ها

حالا هي بگو اين خيلي حرفه اون خيلي حرفه واسه كي داري مي گي وقتي خودتم مال اين حرفها نيستي حالا هي داد و بيداد كن

فايده نداره

اين «فايده نداره» هم يه حرفي هست حالا بمونه واسه يه روزي كه معلوم نيست اصلا بياد يا نه

اونوقت روضه ي «بي فايده» رو مي خونم ...

خوب گفتيم يه اولي بود يه آخري بود اين وسط هم يه گره ي بود كه هم اول بود هم آخر

همه عالم بود همين يه نقطه

شروع شد از همين يه نقطه

هي گره زدن هي نوشتن

با گره مي نوشت

هي گره مي زد هي مي نوشت

داشت قلاب بافي مي كرد

گره رو گره مي زد

هي گره مي زد هي گره مي زد

همه عالم رو با همون يه گره آفريد

آخ آخ آخ

خدا هم كاري نداشت به كارش

آخه گره اول رو خودش زده بود

همون گره اول

اون مال خود خود خدا بود

بعد اون گره اول، اين همه گره  آفريده شد

اصلا همه گره ها صدقه سر همون گره اول، زده شدند

اقاجون اصلا يه جور ديگه بگم قشنگتر بشه

همه گره ها توي دلِ همين يه گره بود

هي گره مي زد تو دلِ گره

فكرش رو بكن با گره گره بسازن

چي ميشه

اوهه چه گره بازاري شد اينجا نه

آخ آخ آخ

بچه ها روم نميشه نه

دلم نمي ياد همين جور راحت همه ي روضه رو بريزم وسط

آخه حرف ديگه كه ندارم بگم

همه ي حرفم اول و آخر مي رسه به يه گره

گره زده شد ديگه تموم ميشه

مي رسي به آخر

تموم ميشه

يعني همه عالم تموم ميشه

اول و آخر عالم همون يه گره هست ديگه ... غير اون كه چيزي نيست

اول گفتم يادت هست

حالا پس بايد چي كار كنيم تا تموم نشيم

بايد بمونيم تو گره

يعني وقتي از اول گره شروع كرديم

گره رو تموم نكنيم

همينجوري تا آخر عالم بمونيم تو زدن گره

تا آخر عالم

اينجا ديگه خيلي قشنگ شد

ديديد باز از آخرِ گره، سر در آورديم

اينجاست كه مي گم اول و آخر  همون گره هه هست و بس ...

بابا ما رو دق دادي روضه رو بخون

اين همه گره گره كردي پس روضه ات كو ؟

آخ آخ آخ

ببينيد اين بنده نخواستم بگم ها

خودت خواستي

بعد نگي نگفتم ها

اولِ عالم اومد

آخرِ عالم هم اومد

اومدن و اومدن

كجا گره رو زدن

توي گلوي علي ...

همه ي عالم

اون عقده اي توي گلوي علي بود

راه نفس كشيدن علي رو همين گره بند آورد

خوب گفتم اين رو

حالا تو بگو

اگه گفتي كِي اين گره رو زدند ؟

اين رو ديگه نمي گم

فقط مي گم بدوني بعد اون هميشه علي نفس نفس مي زد

بقيه اش رو هم ول كن باشه براي يه وقت ديگه ...

خدايا يه گلوي علي

فرج آقا رو برسون

يا ليلي

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 14:20  توسط به نام لیلی  |