|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
سلام عموهای عزیز ببخشید دیر کردم من می تونم از روضه های جبهه ای که خوندم یا شنیدم براتون بذارم. خودم دستام خالیه شرمنده.
جملاتی از کتاب پرنده و تانک که قصه ای بود به یاد شهید سید قاسم میرحسینی از زابل
ص 43: سلطان همه اش به فکر آ ن روز بود. ثار کلمه ای بود که نمی توانست فراموشش کند. آیا ثار بسیجی ها بر سر خانه آنها نیز نشسته است؟ آیا باباو هم به همین خاطر آمد جبهه؟ در نگاه سلطان یک پرچم سرخ بود. پرچمی به رنگ خون که در انتهای افق زده بودند. باید میرحسینی را می دید و رمز و راز آن را می پرسید.
ص 75: میر حسینی گفت: همون اول عملیات یک چیزی دیدم که هیچ وقت از یادم نمی ره. صبح بود داشتم از کنار خاکریز می رفتم. خاکریز را هنوز تمام نکرده بودند و تانکهای عراقی رو به روی ما ایستاده بودند و مرتب شلیک می کردند. همان جا با چشمهای خودم دیدم که چهار نفر بالای بلدوزر تیر و ترکش خوردند و نفر بعدی رفت بالا و اون یکی را کنار زد و خودش جای اون نشست. اصلا باور نمی کردم که جان آدمیزاد تا این حد بی ارزش باشه و یک نفر بتونه جان خودش را اینقدر بی ارزش بدونه و از مرگ نترسه. نفر پنجم خاکریز را تا آخر تمام کرد و قسمت نا تمام را چسباند به بقیه خاکریز. آخرین بیل خاک را که ریخت، رفتم بالا کنارش نشستم. هجده نوزده سال داشت. گفتم دستت درد نکنه و ازش پرسیدم اون همه تانک جلوی رویت بود، تو نترسیدی؟ خندید، گفت: نه. پرسیدم: مگه می شه؟ گفت کار نشد ندارد. از این بالا شلیک تانک را می بینم. سه ثانیه طول می کشه تا گلوله تانک به ما برسه. توی دلم تا سه می شمارم. می بینم که زنده ام . می فهمم که تیرشون خطا رفته. امروز از صبح تا حالا چهل بار بیشتر از یک تا سه شمردم. کارم همین شده.
ص 154: میر حسینی گفت : در اینجا تا چشم کار می کنه حلاج می بینی. اینقدر زیادند که اصلا نمی توانی ببینیشان. یادت هست یک روز خاطره آن بلدوزرچی را برایت تعریف کردم که وقتی گلوله تانک طرفش می زدند تا سه می شمرد؟ آن روز توی خاکریز حمله رمضان همه چیز را یافتم. به خدا آن بلدوزرچی حلاج بود. طوری از مرگ حرف می زد و طوری آن را خوار می شمرد که باور نمی کردم. آنجا بود که پی بردم زندگی و مرگ یعنی چه؟
ص 81: سید حسینی لبخند زد و گفت: ببین سلطان! ما همیشه پیروزی را در پیروزی می بینیم ولی بعضی وقتها پیروزی واقعی در شکست ظاهری است.
ص 82: امام حسین و یارانش را در کربلا می کشند و خانواده اش را به اسارت می برند. اما ببین پس از هزار و چهارصد سال توانستند آتش خون ثارا... را خاموش کنند یا نه. طوری این خون اثر کرد که سالها پس از شهادت امام حسین حتی کمک کردن به حکومت نزد مردم گناه محسوب می شد. نمی دانم تذکرة الاولیا را خوانده ای یا نه. صالح پسر احمد حنبل مردی بود که شب تا صبح عبادت می کرد و روزها هم روزه می گرفت. یک سال در اصفهان قاضی حکومت بود. در این یک سال گفته بود در خانه اش را نبندند شاید کسی به در خانه اش بیاد و در بسته باشد. بعد هم قضاوت را ول کرد. سالها بعد یک روز در خانه پدرش احمد حنبل نان می پختند گفتند خمیر مایه اش را از خانه پسرت صالح آوردیم. گفت نان را نبایداهل خانه بخورند. بگذارید جلو در تا مگر گدایی آن را ببرد ولی به او هم بگویید که خمیر مایه اش از خانه صالح آمده که یک سال قاضی حکومت در اصفهان بوده. چهل روز این نان جلوی در خانه بوده و هیچ کس آن را برنداشته. چرا؟ چون خمیرمایه اش از خانه کسی آمده که یک سال برای حکومت کار می کرد و آن هم حکومتی که حسین بن علی را به شهادت رسانده . پس از چهل روز می پرسد نان را چه کردید. گفتند کسی آن را برنداشت و آن را انداختیم توی دجله احمد حنبل تا پایان عمر ماهی دجله نخورد به این می گویند پیروزی در شکست. شکستی که به چشم ماها می آید ولی اصل آن پیروزی است.
ص 85: هیچ چیز تازه ای در جنگ ما نیست. فقط مائیم که سبک و سنگین می شویم. خداوند می گوید شما در جنگ بدر ضعیف بودید و ما به شما پیروزی دادیم، حالا به ازای اینکه فتح حاصل شد، تقوا پیشه کنید و از خدا بترسید. حالا همان صحنه ها تکرار شده و ما فقط نظاره گر دوباره آن هستیم.
ص 85: بچه ها! بودند در میان شما بزرگمردانی که در آن صحنه های خون و شهادت مردانه جنگیدند. بعضی هاشان سر در پای علمدار حسین گذاشتند. و خون دادند و عده ای دیگر ماندند به امید روزی که به آنان ملحق شوند.
ص 86: از کسانی می گفت که او لحظات آخر زندگی شان را دیده بود. همو که در یک چشم بر هم زدن سرش از تن جدا شد و در میدان جنگ رقصید و بی واهمه ای از مرگ جان داد، به آسانی آب خوردن.
ص 92: سلطان! گریستن حق هر مردی است و داشتن یک چاه از ضرورتهای مردانگی است. مگر می شود انسان بود و فریاد نکشید و نعره نزد و نگریست.
مگر در شرق دجله که بودیم، بسیسجی ها را نمی دیدی که چگونه یکی یکی شهید می شدند؟ اگر حالا مردانگی آن صحنه ها را به یادآوری و بغض کنی و بروی کنار هارون بگریی، از مردانگی ات کم می شود؟
از وقتی انسان از اصل خویش جدا گشت و پا به زمین گذاشت، این حق را پیدا کرد تا اشک بریزد و بنالد. اما ناله از جدایی است که با ارزش است نه هر ناله دیگر. این گریستن برای مردانگی و عدالت و حق است که می تواند مقدس و خدایی باشد نه هر گریستنی.
برادرم سلطان! توی شهرهای بزرگ باغ وحش دارند و حیوانات مختلف را توی آن نگهداری می کنند، مردم که می روند، می بینند شیر با آن یال و کوپال گرفتار قفس شده – همچنان که همه ی ما شده ایم – و سر به زیر انداخته و خموش است. نره شیر وحشی، پادشاه وحوش و سلطان جنگل در قفسی آهنین و تنگ اسیر شده و آنچنان در تنگنا قرار گرفته که نمی تواند سر برگرداند. شیری که آهوان رمنده وحشی را می گرفت و روباه و شغالان دورادور او را می پاییدند تا کی اسیر شود و بتوانند از ته مانده غذای سلطان جنگل چیزی بخورند، حالا در یک کاسه رویی، آبگوشتی تلید می کنند یا تکه استخوانی بد بو جلویش پرت می کنند و آنچه که گاوان و خران و سگان و شغالان و کفتارها می خورند به او هم می دهند. او با این جانوران همبند شده است. گاه مردم و بچه ها با تکه چوبی او را آزار می دهند تا شاید صدایش را در آورند ولی او در گوشه ای لمیده و ساکت و بی حرکت همه آنان را با چشم بی تفاوت می نگرد! همه می گویند او دارد چرت می زند، بی حال است، ضعیف است و هزار دلیل دیگر می آورند برای این خموشی تنها سردار جنگل.
سلطان! شیر از اصل خویش دور افتاده اما در برابر چشم نامحرم هیچ نمی گوید. آرام و ساکت است. اما می گویند شب که می شود و نگهبانان که می خوابند و تماشاچیان که می روند همه حیوانات با شکم سیر راحت و خوش می خوابند. عده ای که از دورادور دیده اند می گویند صدای ناله شیر را و اشک ریختنش را در دل شب دیده اند. دیده اند که شیر خون گریسته و خود را به در و دیوار قفس زده و نالیده است. نالیدن یک شیر در قفس همچون نالیدن یک مرد است در لباس تن، بگذریم.
ص 117: برادرا! شهیدان، همه دوستان ما بر سر گذر تاریخ ایستاده اند. نگاه کنید! با چشمان باز نگاهمان می کنند و فریاد می کشند ای زبونها، ای نامردها، ای کسانی که پس از ما ماندید، شما چه کردید؟ نگاه این شهیدان به ماست. به ما که چه می کنیم. بر خیزید و روسپید باشید.
ياليلي
به نام ليلي
مجلس اول
سلام بچه ها
خوبيد؟
از گور در آمده ام فقط به نَفَس سيد و آهِ سزار و محبتي كه به شما عزيزانم دارم
سيدم، سزارم، حاج حميدم، مهاجرم، آناهيلم، بغض گرفته ام، بهارم، رعنايم و ... اين صورتم و اين دستهاي محبت شما، بي ادبي ام را ادب كنيد، بفرمائيد كي و كجا به دست بوسي شما بيايد صورتم، خدا را شاهد مي گيرم همه تون رو دوست دارم و برايم عزيزيد، وقتي هركدامتان را مي بينم انگار دارم صورت خدا را مي بينم با لبخندي مليح، فكرش را بكنيد روي محبوبتان را ببينيد آن هم با لبخندي مليح، چقدر زيباست و لذت دارد، خدا مي داند، خلاصه اين صورت بي ادب ما و دستهاي ادب آموز شما، بسم الله
اي كاش يك نواي يا حسين مي گذاشتيد ، اينطور اگر شيطان هم بوديم در حريم قرآن حسين بوديم و دلمان خوش بود شيطان دفتر حسينيم ... التماس نواي ياحسين داشتم ... آقاجان اجازه مي فرمائيد ؟ ... أأدخل يا ولي الله ... باذن الله انشاءالله
***
بيائيد يك مجلس بگيريم، همه دور بنشينند، همه ها، همه عزيزان كه نام بردم و آن گمنام ها، ابتدا يه دو قطره اشكي بريزيم و بعد همه زير همين بيرق بزنيم توي سر و كله مان كه حق با كيست، اما بگذار اول جگرمان حال بيايد با ذكري از حضرت ارباب بعد هركه برود در جبهه خودش و يادتان باشد آخر مجلس هم همه بيايند و بنشينند دور يك سفره، سفره ي رقيه خاتون سلام الله عليها ... بسم الله ؟
مي فرمايند آقا ابي عبدالله هفتاد بار به ميدان آمدند براي نصيحت اين قوم، نمي دانم چه شد كه برگشتند و هفتادشان ، هفتاد و يك نشد، نمي دانم صدايشان خاموش شد، هلهله كردند قوم، لبهاي تشنه ارباب ياري شان نكرد، نمي دانم اما نمي فهمم اگر كسي بگويد آقا نااميد شدند از هدايت قوم، مگر مي شود كه مادر از فرزندش ببرد ؟ نمي شود، امكان ندارد، اينها كه ... نمي فهمم چه شد كه حضرت امير نفرين كرد اين قوم را كه خدا حجاج ثقفي را بر شما آورد به جاي من، نمي دانم و نمي فهمم ... خدايا معرفت، نَمي ...
اجازه مي خواهم ميان اين حرم، به نام ليلي نباشم، اصلا هيچ كس نباشم، نه يك نقطه باشم، نه دو نقطه و نه ... ، اصلا هيچ كسي نباشم، باشد؟ من كسي نيستم ...چرا؟
بگويم بهتر است، نكند ميان اين خيمه بي ادبي كنم به مهماني، رهگذري و اين بدِ من، به پاي صاحب من نوشته شود، اقل حرمت صاحب مجلس را نگه دارم، باشد ؟ پس اينجا كسي نيستم ...
راستي يك يادآوري دارم براي خودم، كه نشود مثل اين بنده، ادب مجلس يادش برودها، بيائيد حرمت مجلس را نگه داريم نه به اعمالمان، به حرمت صاحب آن، وقتي نوشتم آن بالا «ياحسين» ديگر صاحب مجلس حضرت ارباب است، نكند ... پس آقاجان همه دو زانو حرف زدن يادشان نرودها، همه اسم ها را بياندازيم بيرون، هركسي نشست در اين مجلس، مهمان حضرت ارباب است، حرمت دارد، حالا حرفي شده است، آمده ايم به بهانه اش، ذكري بگوييم و حرفها همه بهانه اند ... غرض ذكر ارباب است.
خدا خودش فرموده، و ما هذه الحيات الدنيا الا لهو و لعب، يعني همه تان را سرِكار گذاشته ام، خودم شخصا، ميان اين حيات دنيا، سزار و غير سزار، كه باشد ما را سركار بگذارد و خلق الله را، خودش همه مان را سركار گذاشته، خود خدا، توجهي؟ عرض مي كنيم خداجان، دستت رو شده، مي خواهي بازي كني، ما هم اهل بازي هستيم، بسم الله، اما فكر نكني نمي دانيم اينها همه بازي است ها، يادمان باشد اينها همه بازي است، ليبلوكم احسن عملا (ببينيم كدامتان بهتر بازي مي كنيد، لري وار) ...
ادب اول هم اينكه خدا رحمت كند آميرزا جواد آقاي ملكي تبريزي را، نقل مي كنند اگر در مجلسشان حرف كسي شروع مي شد كه حضور نداشت، (نه غيبت ها، فقط حرفش) نمي گذاشت، با عصا ظاهرا مي زد به زمين كه آي حرف را عوض كنيد... ببينيم مي توانيم بدون اينكه نامي از كسي ببريم حرفمان را بزنيم، سخت است، ببينيم مي توانيم كسي كه نيست حرفش را نزنيم؟ ... سزار «هست» ؟ ... نيست، حرفش را نزنيم. از كسي حرف بزنيم كه هست و باقي است ...
آقا بسم الله ... ياحسين ها دور بشينن مجلس خودمونيه ...
آقاجان، موسي هم كه باشي، خطا مي كني؟ جايزالخطايي؟ منتها خطاي موسي كجا و خطاي شبان كجا؟ قبوله؟ آقا ببخشيد هرجا رو قبول نداريد بفرمائيد ، قدم به قدم تا تقبل الله انشاءالله خيلي راه داريم ...
آقا موسي اومد از خدا يه نفر خضر راه خواست، خدايا يه خضر راه سر راه ما قرار بده، خدا هم گفت بفرما اين خضر،اما تو رو چه به خضر،... موسي سر راهش رسيد به خضر... فرمود يا خضر، اجازه مي دهي همراهت باشم؟ ... خضر فرمود: عزيزم تو كجا طاقت همراهي خضر رو داري، برو كه تو نه صبر داري نه طاقت برو ... موسي بي تابي كرد ... خضر گفت: باشه، حواله ي خدايي، سه نفس همراه مايي، اما شرط كه سه نفس كه كشيدي و طاقت نداشتي ، بروي بگذاري تنها تنفس كنيم كه هم جان تو در امان بماند از نفس هاي ما و هم جان ما در امان باشد از بي صبري هاي تو ... موسي فرمود: آقا ما تا آخر پاتيم، قبوله، سه نفس ؟ اصلا ما هم نفس شما بوديم خبر نداشتيم و ... آقا راه افتادند ... اومدند و اومدند ... ناگهان خضر، بچه اي رو ديد و سر بريد، كشتش ... موسي قاطي كرد، غيرتش گُل كرد، آي فلان فلان شده (بي ادبي ما رو همه ببخشن) تو قتل نفس انجام مي دي، حرام خدا رو حلال كردي، چرا اين بچه ي بي گناه رو كشتي؟ ... خضر نگاهي كرد به اون و فرمود اين نَفَس اول، ديدي طاقت نداشتي، صبر نكردي، ... موسي گفت ببخشيد، غلط كردم ... حرف گوش كرد، سرش رو انداخت پائين و ساكت شد ، نفهميدها، اما حرف گوش كرد ، اون گُل كردن غيرتش خوب بود ها، خيلي هم خوب بود، اما باباجان، وقتي يه چيزي رو نمي فهمي اقلا صبر كن از خدا بخواه فهمش رو بهت بده، شلوغ نكن، بدتر از بد نكن ... بگذريم، موسي راه افتاد دنبال خضر ... خضر رسيد به يه كشتي ... كشتي مال يه مشت آدم بدبخت و فقير بود كه همه دارايي شون رو فروخته بودن، يه سرمايه اي و اين كشتي رو خريده بودن ... اقلا بتونند با اون خرج زنده بودنشون رو بدن... آقا تبر برداشت خضر و زد كشتي رو درب و داغون كرد، باز موسي قاطي كرد، آي فلان فلان شده، تو چطور دلت اومد اين بدبختها رو به اين روز بندازي، تو كافري ، تو فلاني تو بهماني ... شروع كرد بهتون زدن ... خدايا از همه عذر مي خوام بويژه از موسي ... خضر باز نگاهش كرد و گفت اين نَفَس دوم، باباجان طاقت نداري، صبر نداري چرا گوش نمي دي ... موسي خدا رحمتش كنه، شلوغ نكرد، اين رو فهميد كه بايد ساكت باشه و باز بند رو به آب داده، نفهميد چي شده اما فهميد كه جلوي بزرگتر يه كم ادب داشته باشه هم جاي دوري نمي ره ... حرف گوش كرد، سرش رو انداخت پائين و ساكت شد ، نفهميدها، اما حرف گوش كرد ، اون گُل كردن غيرتش خوب بود ها، خيلي هم خوب بود، اما خوب باباجان وقتي يه چيزي رو نمي فهمي اقلا صبر كن از خدا بخواه فهمش رو بهت بده، شلوغ نكن، بدتر از بد نكن... بگذريم ... اومدند تا رسيدند به يه شهري ... مردم شهر، تا تونستند اين دو تا بنده ي خدا رو زدند ... خضركتك خورده، بيرون شهر رسيد به يه خونه خرابه و ديد ديوارش داره مي ريزه، شروع كرد به عملگي و ديوار صاف كردن براي مردم اون شهر ... موسي رو مي بيني! اين بار ديگه خيلي كم آورد ... دادش در اومد ... رو كرد به خضر گفت بابا تو اصلا عقل نداري، اون از آدم كشتنت، اون از كشتي خراب كردنت، اين هم از ديوار خرابه صاف كردنت بعد اون همه كتك، ما رو باش دلمون خوشه شما خضر مايي، جمع كن اين كاسه كوزه هات رو، حناي تو ديگه براي ما لعاب نداره ... آقا گفت و گفت و گفت ... خضر بنده ي خدا رو شست و گذاشت كنار ... وقتي تموم شد خضر يه آهي كشيد ... آي اين آهش مي سوزونه آدم رو ... امون از اين آه ... بچه ها بترسيد از اين آه ... فرمود هذا فراق بيني و بينك، اينجا وقت خداحافظيه، «سلام!» ... اي كاش خضر سالها صبر مي كرد و حرف از رفتن نمي زد ... اي كاش موسي صبر مي كرد و هيچ نمي گفت، اي كاش ... خدا اين همه بازي در آورد كه چي بگه ؟ يه نفر بهم بگه خضر موسي رو بازي داد؟ سركار گذاشت؟ نه خدا وكيلي، اصلا خضر واسه موسي كار مي كرد؟ ... خضر رفت، حكمت كارهاش رو هم گفت ... اما نوشدارو پس از مرگ سهراب چه فايده داره ... مي دونيد بچه ها ... يه وقتي هست كه بي صبري ما خيلي كار دستمون مي ده ... شلوغ كردن هاي ما ... بچه ها موسي حكمت اونها رو فهميد اما بعدش دو دستي زد تو سرش ... خاك ريخت روي سرش تا ابد ... تا آخر عالم خاك بر سر شد ... خضر رفته بود ... آه كشيده بود و رفته بود ... امون از اين آه ... بچه ها همه مون كه خاك بر سر هستيم ... از بعد اون كوچه و اون چادر خاكي همه مون كه خاك بر سر شديم ... تا ابد هم كه خاك بر سر هستيم ... آخه تا كي زينب بايد بياد برا اهل شام روضه بخونه كه باباجان... نه رو نامه هاتون رو مي خوايم نه گريه هاتون رو ... ما رو رها كنيد، هم براي شما بهتره هم براي ما ... كِي مي خواهيم اين رو بفهميم كه وقتي يه چيزي رو نفهميديم ساكت بشينيم و از خدا بخواهيم به ما بفهمونه ... آخه اين قدر عجله براي چيه؟ ... آخه عزيزانم خودم رو مي گم وقتي خضر رو به فحش و بد و بيراه كشيديم ديگه پرسيدن اينكه راستي قبل رفتن بگو حكمت كارهات چي بود چه فايده داره ... بچه ها چه فايده داره ... حساب هاتون رو تو اين دنيا صاف كنيد ... خضر رفت، رفته ها ... آه اش مي مونه دامنتون رو مي گيره ها ... دوستون دارم مي گم، خيلي دوستون دارم اومدم وسط ميدون ها، ابائي از سيلي خوردن ندارم اما بچه ها شما رو جان من يه كم بيشتر فكر كنيد ... شايد اون طوري كه شما فكر مي كنيد نباشه ... يه احتمال ها ... اين احتمال اينقدر مهمه كه آدم واسه اش آبرو و همه چيزه يه نفر رو نريزه رو دايره ... بچه ها مجلس خودمونيه ... حرف دلتون رو خريدارم ... اما جون هركي دوست داريد بعد همه يقينهايي كه نداريد يه شك هم اگه پيدا كرديد كه اينطور نيست اقلا ساكت كه مي تونيد باشيد تا اون يكي هم به يقين تبديل بشه ... بابا بريد از مراجع بپرسيد لقمه اي كه رو حلال و حرومش شك داريد رو مي گن شبهه ناك، نخوريد ... اگه خورديد قي كنيد ... نمي دونم يه جوري نذاريد به رفتن با آه خضر برسه ... دلتون با منه ؟ ... به خدا دوستون دارم دارم اينها رو مي گم... يه باري رفتيم پيش بزرگي يه قولي داد به ما، رفتيم كه به قولش عمل كنه، نكرد ... بچه ها صدامون در نيومد كه فلان فلان شده ، تو كه اين همه وصف كراماتت به آسمون رفته، زير قول زدنت چيه...مومن كه به عهدش وفا نكنه كه مومن نيست و ... باباجان صدامون در نيومد ... دوزانو نشستيم هروقت صلاح دونست خودش برامون بگه چرا به قولش عمل نكرده ... بابا خضر يه بجه بي گناه رو كشت مي فهميد؟ موسي بايد مي ديد و صداش در نمي آمد، وقتي همسفر خضر مي شي بايد صبر داشته باشي ... خلاصه ما حداقل اين رو فهميديم كه كوچكترا بايد بيشتر ساكت باشند و ياد بگيرن ... ما هم كه كوچيك كوچيكها ... كسي نيستيم ...
حالا اين كه گفتيم داستان موسي بود و خضر ... كو تا صفين و اون بدبختي كه اومد پيش حضرت امير و گفت علي جان اون ور بازار قرآن علم كردن، اين ور بازار كه تو خودت قرآني، ما بدبختها چه خاكي به سرمون كنيم كه نمي دونيم حق با كيه ؟ و حضرت امير فرمودش: باباجان اول حق رو بشناس، اهل حق رو مي يابي ... الغرض خدايا نكنه ، خدايا تو رو به حق خانوم، دستمون كوتاهه، نفهميم، نمي فهميم، نكنه براي بريدن سر پسر رسول خدا غسل شهادت كنيم، خداجون رحم كن به ما، به حق خانوم كوچه هاي دست بسته رحم كن به ما
عزيزانم، ما دو زانو نشستيم و صورتمون محضر شما تا ببوسه دستهاي مباركتون رو، يا علي ، اگر نه بريم خاك ريز بعدي انشاءالله
راستي اين هم سفره ي آخر مجلس
آقا امشب شب عملياته، ذكر حيدر حيدر يادت نره، اسم شب و رمز عملياتم يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها) است، منتظريم رمز عمليات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، يا حسين ها رو بريزيم تو آسمون ... سيدم يادت هست، رمز عملياتچي بود ؟ ... يارقيه بنت الهدي ( سلام الله عليها)... حواست هست ؟ ... بچه ها منتظر رمز عملياتندها ... بسم الله
يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها)
به نام ليلي
هیچ گاه نتوانستم بفهمم
آن هنگام در خرابه های شام سر خونین پدرت حسین را برایت به ارمغان آوردند
بر تو چه گذشت!!
و عمه ات زینب (س) هنگامی که جسم بی روحت را دید چه کشید!
******
در اين روزگار غريب چه كم هستند آنان كه زينبي اند
و چه زيادند آنان كه اهل كوفهاند
مگر فقط كوفيان ، كوفي اند؟!
خوشا به حال آنان كه از كاروان و خيل عاشقان رها نشدند
چقدر حرف هست براي گفتن
بايد رفت و شدن را پيوست
يا ليلي
به نام ليلي
میدانی چرا من دو ساعتی است پای روضه ات هم گریه کردم و هم مفصل سینه زدم ؟
اینطور بگویم چرا بی قرارم ...؟
بار اولی که دیدمش شب سوم محرم سال اول جبهه ام بود ، مداح نداشتیم ، سه شب و روز بود که خمپاره های 120 دست از سرمان بر نمی داشتند ، پس واعظ هم خبری نبود ، اما محرم، محرم است و شب سوم ...شب سوم ...نشستیم دور هم ، سنگر حاجی جا نداشت ، خودش زده بود بیرون ، معاونِ تازه از راه رسیده اش را که هنوز به درستی نمی شناختیم ، به اصرار رضا ( منکه میدوم الان کجا نشستی و دو لُپ داری می خوری ...اما رفیق ! تک خوری رسم رفاقت گریه کنان عاشورائی نیست ...من راضی نیستم ...! تو اونجا ..و من اینجا ..غریب ! تنها...نگاهم کن ...جون رضا ! یه لحظه اون سفره خانم رقیه رو بی خیال شو بیا این دست بازار ...به من نگاه کن ...به من ...من پیر شدم ...خسته شدم...من دارم دق می کنم ...چین کنار چشمهام گویا نیست ؟ رضا...رضا... چی بود ...چی شد ؟ ...رضا...رضا...این درست نیست ...تو با یک ترکش، اندازه یک پاره آجر، در یه آنْ پرتاپ بشی کنار اون سفره رنگین و من اینجا ...ذره ذره ذره ...درست نیست ! حالا دیگه برو ...برو تک خوری ات رو ادامه بده و بزار منم حرفم رو بزنم ...برو رضا...برو ...)
معاون فرمانده گردان رفت روی صندلی ، کمی سکوت کرد ...سرش را بالا آورد ..چشمانش پف کرده بود...در حال انفجار بود ...زور زد حرف بزند...نشد...فقط یک کلمه از لای دهان قفل شده اش بیرون آمد :
- رقیه ...!
گریه زیاد دیدم ..اما هنوز بر این باورم گریه فقط گریه سالار شهدای ایران است ....ما که با این زار زدنهای بی مزه مان در برابر آن گریه مضحکه لبخند است ...!
منبر رو روضه اين شب همین شد : او گریه کرد ..فریاد زد ...بر خود کوفت و بعد بی هوش شد ...
حاجی که اومد سر همه داد زد :
دیوونه ها ...! چرا گذاشتید این بیاد تو هیئت ..امشب شب رقیه است ...مگر خبر ندارید...
***
جنگ تمام شد . و من آمدم و اول سراغ مردِ گریه را گرفتم که آن وقت مرد دیگری در دنیای دیگران بود و اما همان بود که من دیده بودم ...
همه سال تا وقت شهادتش، من شب سوم می رفتم سراغش ، از شهر بیرون می رفتیم ...نه من حرفی می زدم و نه او ..اصلا اسم خانم رقیه هم نمی آمد ...
و ما تا صبح گریه می کردیم ...گریه می کردیم ...گریه می کردیم ....
دخترش که به دنیا آمد اسمش را گذاشت رقیه ؟
مامور ثبت که می پرسد اسم بچه رو چی می خوای بزاری ؟
حاجی اونقدر گریه کرد که....
فردا با حاج خانمش رفتیم اسم را ثبت کردیم : رقیه خاتون...
حاج خانم که زنگ زد آشفته بود ...من هم بودم ...گفت که در این یک ماه هر وقت می خواهد اسم دختر نوزادش را صدا کند ..اول بغض می کند ...بعد سعی می کند جلوی خود را بگیرد و بعد آرام می گوید :
- بابائی ...رقیه جان !
بعد انقدر گریه می کند که بیهوش می شود ...
یک شب که می خواست رقیه اش را ببوسد و خداحافظی کند برای یک سفر ...کارش به درمانگاه کشید ...رفتم ..گفتم آزمایش گرفتند ...مدتها بود از درد پرستات ناله می کرد ...
دلیلش را فهمیدم : کلیه اش آب شده بود ! ....فقط یک پزشک می فهمد که چند دریا باید اشك ریخت تا این عارضه در کلیه پیش آید ...
رفتم قم ..از چند مرجع حکم گرفتم تا شرعا ثابت کردم که این کارش جفا به حقوق خانم و دخترش است ، اسم رقیه را برداشتیم ...نامش شد :
پروانه !
حاجی همیشه می گفت : این که یکی تو جبهه تیر بخوره شهیده ...با عزت و احترام ...پرچم روی تابوت می آورند به شهر و باشکوه هر چه تمامتر هم خاکش می کنند ...
اما شهید واقعی کسی است که با ذلت بمیرد ، صد سال پشت نامش فحش و لعن باشد ...زن و بچه اش را تاراج کنند ...کاش من اینطوری شهید شوم ...فرقش آنقدر هست که عمری است آرزوی اش را دارم ...
***
من نمی دانم کی و چطور ...اما هر چه بود او داغ را بر دلم زد ...این نشان کار سوز اوست ..خدا رحمتی که نیاز ندارد ...بگویم یادش همواره با من باد بهتر است ...
یادگاری خوبی بود ...
حاجی دستت درد نکنه ...اما کاش می گفتی من چه کنم ؟
شد یکسال ..
پروانه ات زنگ می زند تا با من حرف بزند :
سلام ....منم پروانه ....
حاجی من می میرم از گریه ...تلفن از دستم می افتد و از حال می روم ...
حاجی چه کردی با من ؟
چه می کند پروانه ات با من ؟
***
چه کرد رقیه با تو ...با من...با نویسنده خوش ذوق این متن که دیوانه ام کرد و باعث نوشتن این سطور جادوئی شد ( می دانید چند سال است که می خواستم بگویم و نمی شد ؟ ) ...با دیگران ...با او ..
چه کرد رقیه ؟
شب سوم محرم شد این نزدیکهای سحر ...
هنوز از گریه سیر نیستم ...
یا حسین ...
بلند می شوم ...
تنهائی سینه می زنم ...هروله می کنم ....
رقیه ...رقیه ...می گویم ...و اگر خانم اذن بدهند انشاء الله می میرم از این همه عاشقی ... می میرم....
(...مروت نیست دوباره بخوانم و دوباره ....)
رقیه...رقیه...
ياليلي
به نام ليلي
داشتيم مجروحين را براي اعزام به فرودگاه ترخيص ميكرديم و به در پشت بيمارستان (راهرو بزرگ و پيشخواني گرد و بزرگ آنجا بود) هدايت ميكرديم. رفتم ملحفه بياورم تا روي مجروحي بكشم كه لباس نداشت. احساس كردم چادرم گير كرد. برگشتم. مجروحي كه روي برانكارد خوابيده بود، گوشه چادرم را نگه داشت. اشاره كرد: خواهر، آب! خواهر صبر كن!
نشستم كنارش. روي برانكارد تخته بود؛ يعني احتمالاً قطع نخاع بود. يك دستش قطع شده بانداژ بود. يك چشم تخليه شده بود و با پنبه آن را پر كرده بودند. چشم ديگر باند و چسب شده بود و يك سرم به او وصل بود. پروندهاش را نگاه كردم. بايد ناشتا ميبود و آماده براي عمل. ضمناً چون پرواز داشت و براي اينكه تهوع پيدا نكند، بايد شكم خالي ميبود.
گفتم: برادر، شما نبايد آب بخوريد. برايتان خوب نيست.
گفت: ببين، زبانم مثل چوب خشك شده و تمام خاك است. يك قطره، فقط يك قطره آب بريز. اگر ندهي، سِرُم را در دهانم ميگذارم.
گفتم: صبر كن، دهانت را الآن ميشويم.
رفتم چندتا گاز استريل برداشتم و لبها و داخل دهان و روي زبانش را تميز كردم. ولي دستبردار نبود. دوباره با التماس گفت: خواهر، تو را به جان زهرا(س) همان دستمال را بچكان در دهانم. مُردم از عطش. دو روز است آب نخوردم.
يك لحظه حماقت كردم و با غضب گفتم: چرا توجه نداري؟ نبايد آب بخوري. تو رزمندهاي. كمي صبر داشته باش. مگر يادت رفته براي چه به ميدان آمدي؟ به ياد زهرا(س) به ياد امام حسين(ع) و يارانش و به ياد عباس(ع) كه همه تشنه رفتند و دم نياوردند، باش. ديگر از من آب نخواه.
لحظهاي سكوت كرد. خوشحال شدم كه قبول كرد، ولي كاش لال ميشدم و هيچ نميگفتم. با آن حنجرهاي كه پر از خاك و خون بود و عطشان، شروع كرد روضة عباس(ع) خواندن.
مجروح زياد بود؛ بدحال، بيهوش، نشسته، خوابيده. از همه جورش پر بود. گفتم: تو رو خدا آرامتر. مگر تشنه نيستي؟ آرام باش. حالت بدتر ميشود.
ولي او صداي مرا نميشنيد. با چشمي كه نداشت، ميگريست. روضة عباس(ع) ميخواند. همينطور كه سعي در آرام كردنش داشتم، نگاهم به نام او افتاد. بالاي پروندهاش نوشته بود: عباس... . آرزو ميكردم كاش زمين باز ميشد و مرا ميبلعيد. به چه كسي، چه گفتم! آن هم من بيمقدار! واقعاً روح عباس علمدار(ع) در وجودش ديده ميشد. به دو چشمش تركش خورده بود، يك دست قطع شده، نخاع قطع شده، لب عطشان...
تا وقتي كه سوار آمبولانسش كنند، روضه ميخواند و گريه ميكرد. هر چند دقيقه هم اين جمله را تكرار ميكرد: من غلط كردم. خواهر، آب نميخوام. قربان لبهاي تشنة عباس(ع). جانم به فداي علياكبر(ع). آقا، غلط كردم. آب نميخوام.
ياليلي
به نام ليلي
لیلایی اهل کوی بنت الحسینی؟
یادم امد از نرگسهایی که حدودا 10 سال پیش بانوی سه ساله در نیمه شبی در بیمارستان به یکی از عشاق و خادمین خود هدیه کرد. این حقیقتی است که تنها اهل دل در می یابندش.
برایت روضه ای را مینویسم از زبان خود رقیه (س) که انشب برای عزیز من گفت:
میدانی شقایق از چه این گونه رویید؟
ان زمان که اولین قطره خون از گلوی اصغر چکید، شقایق رویید. شقایق تاب دست های ادمی را ندارد...
میدانی نرگس چگونه رویید؟
ان زمان که در میان خار زار مغیلان میدویدم و پاهایم زخمی و خونین بود از زردی رویم نرگس ها رویید..........
و بعد از ان مکاشفه دسته گلی بزرگ از نرگس روی میز بیمار بود او رفته بود.
بانوی سه ساله با قامتی کوچک اما اسمانی از وجود.
خیلی ها نفهمیدند و ان نرگس ها را بردند... شاخه ای نصیبم شد و مقداری از ان را هنوز برکت زندگی من است.
ياليلي
به نام ليلي
سلام، سلام وداع ...شايد براي تولدي ديگر
يادتان هست ديگر، مردني در كار نيست، هميشه فقط سلام است و تولد و باز تولد ...
انگار دائم بگويي سلام سلام ... قيلا سلاما سلاما ... بگذريم ... بماند ... براي هميشه
رسمه، ادب حكم مي كنه، اصلا گيرم ما مسلمون نيستيم شما كه هستيد، يه سفارش نوشته شده خواستيد بازش كنيد نخواستيد هم آتيشش بزنيد، خاكسترش رو هم هوا بديد، دودش تو آسمونها تا ابد مي رقصه و مي چرخه و ميگرده ... ديوانگي عالمي داره ...همه تون من حيث المجموع به سلامت ...
آقا يه نوشته هست شامل سه تا سفارش، ما فقط مي ديم دستتون باقيش با ادب و رسوم شما مسلمونا ...
سفارش اول به سزارم : نوشته ي اول رو سفارش مي كنم بره توي وبلاگت، وبلاگ «بيت الرقيه بنت الهدي (1)»،
سفارش دوم به پروانه ي مهاجرم : نوشته ي دوم رو سفارش مي كنم بره توي وبلاگ نقد سزار، وبلاگ «بيت الرقيه بنت الهدي «2»
سفارش سوم : همه تون رو عزيزانم، سفارش مي كنم به روضه ... خواندن و فهميدن و يافتن و سوختن و جوشيدن و نوشتن و....روضه، به روضه
نوشته ي اول:
به نام ليلي
عنوان : بويِ نمِ خاك
آقا از همون اول روضه بي مقدمه مي رم آخر روضه ، بچه ها بوي نم خاك رو نمي شنويد ؟
( خدا رحمت كنه شهيد بهشتي رو اون دم آخر پشت تريبون مجلس گفت بچه ها بوي بهشت رو نمي شنويد ؟ )
بچه ها خوب دقت كنيد، بارون كه مياد، خاك خيسِ خيس ميشه، يه بوي نمي، همه عالم رو مي گيره،
باز هم بوي نم خاك رو نمي شنويد ؟
آروم آروم با من بيايد تا بگم اين بوي نم خاك مال كجاست ، با من بيايد ...
آقا همه چيز از آب زنده است
اين آيه رو خوب گوش كن
« اولم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما و جعلنا من الماء كل شيء حي، افلا يومنون ؟» انبيا – 30
« آيا كافران نديدند ، كه آسمانها و زمين بسته بود، ما آنها را بشكافتيم و از آب هر چيزي را زنده گردانيديم، چرا باز به خدا ايمان نمي آورند ؟»
مقدمه ي روضه ي اين نوشته آسمون هست و زمين و آب
حالا يه حديثي هم هست مي فرمايد لولاك لما خلقت الافلاك ... برو تا آخرش، اينم اينجا گفتيم همين طوري ...
خدا توي قرآن خيلي از آب و زمين و آسمون صحبت كرده ... آسمون كه مي گيم آسمون با همه ي طبقاتش كه بشه سماوات ...
يه جا مي فرمايد : « انزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها ... اين مضمون چهار جا اومده 164 بقره ديگه آخرشه ... يعني مي فرمايد همه چيز رو از همين انزل من السماء ماء زنده كرديم ... همون من الماء كل شيء حي ...
حالا يكي نيست بپرسه آخه خدا اينهمه چرخ و فلك آفريدي، از آسمون، آب باروندي، زمين رو خيس خيس كردي كه چي ؟
آخه تو هي انزل مي كني و هي انزل ... كه چي آخه ؟ آصلا اين آبه مي ياد اين پايين قاطي مي شه با خاك كه چي بشه ؟
همه عالم زنده شه ؟
بوي نم خاك ؟
اين رو همين جا داشته باشيد تا يكي ديگه هم بگم ...
« كيف تكفرون بالله ؟ و كنتم امواتا، فاحياكم، ثم يميتكم، ثم يحييكم، ث ماليه ترجعون !؟» بقره – 28
لري وار مي گم : آخه چطور به خدا كافر مي شيد در حاليكه اموات بوديد، حي شديد، دوباره ميت شديد، بازم حي كرديمتون ،تازه آخرشم باز برمي گرديد پيش خودمون ثم اليه ترجعون ؟»
يكي نيست بگه آخه بابا جان اين مرده زنده كردن و زنده مرده كردن و ... آخرشم باز برگشتن سر جاي اول آخه براي چي ؟
خوب آب كه آب، آسمونم كه آسمونه زمينم كه زمينه ديگه اينهمه لقمه رو مي چرخوني آخه براي چي ؟
تازه جالبه نگفته آب و آسمون و زمين برمي گردندها فرموده شما ... شما اون لقمه هه هستيدها ... حواست با منه ؟
حالا دوتا حرفه من فقط مي گم پيدا كردنش با شما ما رو چه به يافتن، ما هميشه چشم هامون داره مي گرده، مي يابه ... پيداش نمي كنه ها ، اما همه اشد اره مي گرده عين چرخ و فلك، اقا هست ها اين چشم ها پيداش نمي كنه، خاك بر سر كوره كوره كوره
حرف اول اينه كه اين همه چرخ و فلك واسه لقمه هه هست آخه كدوم عاقلي عالم رو خلق مي كنه واسه يه لقمه نون كه بندازن جلوي سگ محلش نذاره ...
حرف دوم اينه كه اصلا كار اين همه عالم همه اش همينه ... اصلا آب يعني حي كردن، آسمون يعني باراندن، زمين يعني روياندن، خدا يعني خدايي كردن، افعالش عين صفاتشه، همه چيزش همه چيزشه، عين وحدته، عين كثرته، عين وحدت كثرته، عين كثرت وحدت ... خل شدم اينجا بگذريم ...
خوب يه چيزم بگم كه گُل روضه ي ما همونه، نه ببخشيد گِل روضه ي ما همونه، اونه كه بايست بزنيم تو سرمون ...
فرمود « ليميز الله الخبيث من الطيب ... انفال - 37» يه جا هم فرمود : « لايستوي الخبيث و الطيب ... مائده – 100»
ببين باباجان، خلاصه شو بگم اين بارون وقتي مي باره هم رو سر طيب مي باره هم رو سر خبيث، منتها اين خبيثه زنده نميشه از بس كه خبيثه، اما طيب زنده ميشه از بس كه طيبه ...
تازه روضه شروع شد ... آقا جان، آب كارش زنده كردنه ... مي خواد سر تا پاي تراب رو غرق بوسه كنه، خيس خيس اش كنه، اما چه چاره، ميون اين همه بوسه، يه زمين خبيثي هم هست، به زور طناب و ريسمون، خودشو چسبونده به تراب ... همين باروني كه رفت تو دل تراب، خيس خيس اش كرده و بوي نم اش همه عالم رو گرفته، از روي ناچاري چشم خبيث هم باريدنش رو ديده، بارونه ديگه، وقتي بباره، همه جا مي باره، هر كفتاري هم خيس ميشه، اين بارش واسه طيبه ها، واسه ترابه ها، يعني هرچي هم رو سر خبيث بباره، اين خبيث نمي تونه جذبش كنه ...
امان كه اون بارون زلال، توي يه كوچه هايي، مي شه مرداب، ميشه نيلي، ميشه كبود، ميشه رنگ مرداب ...
حالا وايستا زمين رو ببين، تراب رو مي گم ها، هي زنده ميشه، هي مي ميره، هي زنده ميشه، هي مي ميره، آخر هر جفتشونم «اليه ترجعونه»ها منتها اين كِي و اون كِي ؟ اين چه جور و اون چه جور؟ بخون آقاجان، بخون ... « و جعلنا من الماء كل شيء حي » ، « كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا، فاحياكم، ثم يميتكم، ثم يحييكم، ثم اليه ترجعون !؟» بقره – 28، « ليميز الله الخبيث من الطيب ... انفال - 37» ... اليه ترجعون ...
آي عالَم تو چقدر بي ادبي ...تو چقدر خبيثي ... و لو اعجبك الخبيث، اتقوالله ... اگر اينقدرخباثت ديدي، تعجب نكن، به حصن محكم الهي پناه ببر، « التقوي، حصن المومن»، «ولايت علي ابن ابيطالب حصني ... » بچه ها بخونيم ...
ناد عليا مظهر العجائب ...يا زهرا ... ناد عليا مظهر العجائب ... يا زهرا ... ناد عليا ...
حالا گفتم ادب، اينم بگم باشه متن دوم ...
ادامه را لطفا در «بيت الرقيه بنت الهدي (2)» بخوانيد ... يا كاشف الكرب
نوشته ي دوم :
به نام ليلي
عنوان: يه امضاءي «از طرف»
اميدوارم همينجوري هياتي كوچه باز كرده باشيد و به سر زنان كشان كشان اومده باشيد خونه ي دوم عزاي دوم خاتون رقيه «بيت الرقيه بت الهدي (2)»، هر كي هم يه راست اومده اينجا، ادب كنه اول بره مقدمه رو بخونه تو خونه ي عزاي اول خاتون رقيه «بيت الرقيه بت الهدي (1)»، ما اينجا مي خوائيم از ادب بگيم ... ببين مي توني ادب كني تا برات بگم ادب چه رسم و رسومي داره ...
يه رسمي هست توي عالم، بهش مي گن رسم امضاء، بزرگتره اجازه مي ده كوچكتره جاش امضا بزنه، پاش بزنه « از طرف» ... خوب ؟ ادبم داره ها ... مي رسيم به اون ...
آقا جان فرمود برگ نمي افته مگر باذن الله، خدا هم همه رو داده دست خليفه الله كه حجت من، همه ي امور عالم رو « از طرف» پاش بزن بره ... گير كردي بيا پيش خودم ...
يه نيگاه كرد ديد خانوم «رو» گرفته ازش ... اومد نشست پاي خانوم ... عزيزم تويي كه محدثه اي، تويي كه از گذشته و حال و آينده برات ملائكه خبر مي يارند ... مگه نمي دوني پاي همه رو خودم «از طرف» زدم رفته ... خودم ... با همين دستهام ... خانومم ... من كه پاي همه رو امضاء كردم آخه چرا رو تو از من گرفتي ؟ ... فكر كردي طاقت ندارم ؟ ... يا ... اي خاك بر سرت عالم اي خاك ... خانومم ... مي دوني كي اينها رو امضا زدم ؟ ... يادته اون روز كه آسمون تو رو نزديك طلبيد و توي گوشت يه رازي زمزمه كرد و خنديدي ؟ ... يادت هست ... آسمون همونجا يه «از طرف» زد پاي برگه ات، من «خاك»، كي باشم پاي «از طرف» آسمون رو «از طرف» نزنم ... خانومم فقط يه خواهشي دارم ... تو كه داري مي ري راحت ميشي ... خودم امشب پاي «اللهم اجعل وفاتي سريعا» رو هم «از طرف» مي زنم كه «بخندي» ... اما خواهشم يادت نره ها ... سلام علي رو به خدا برسون و بگو خدايا هرچي فرستادي زير دست ما گفتيم چشم ... علي براي يه خنده ي فاطمه اش 23 سال كه هيچي تا ابد هم بخواي «از طرف» مي زنه ... اما مگه نگفتي وقتي كارمون گير كنه بيايم پيش خودت ... چاره ساز همه بيچاره شده ... خدايا ... استعفام رو كي بدم دست حسن جان، «از طرف» بزنه؟ ... اونم چشم ... ناد عليا مظهر العجائب ... يا كاشف الكرب
يا ليلي
به نام ليلي
.jpg)
سلام
نشد بچه ها ... عمرمون نرسيد اين سلام رو بگم براتون كه چيه و تا كجا مي ره ...
این اول یه رازی رو بگم
بدونید بد نیست
این نوشته ها
همه اش به سرم اومده
هرچی نوشتم بعدش خورده تو سرم
خدا شاهده
دو ساله همینه
روضه ی قتلگاه می خونم
عین همون روضه رو فرداش از زبون یکی دیگه می شنوم
یادتونه گفتم این «بیفایده» یه روضه ای داره
خورده تو سرم بدجور
یادتونه روضه ی علی اکبر رو خوندم و دستهای خاکی ابی عبدالله رو
خورده تو سرم
خدا رو شکر
حتی اون چیزهایی که دو سه سال پیش نوشته بودم و مونده بود خاک می خورد
اونها هم خوردند تو سرم
بی خیال همه این حرفها
دیوونگی عالمی داره دیگه
دیوونه حرف دیوونه رو می فهمه
عاقلا به سلامت
*
اين روضه ي آخره ياليليه
نظرات رو باز مي زارم هركي هرچي دوست داره بگه
ما رسوايي برامون اولْ قدم ديوونگيه ...
گفت تو اون پائين كه نوشتي ابي عبدالله اومد سر جنازه ی عربا عرباي علي اكبرش خاك دامنش رو تكاند و دستهاش رو به هم ماليد
كه يعني هرچي داشتم تموم شد
مي دوني اين رو از كجا ياد گرفته بود ؟ ...
اون وقتي كه ديد ...
باباش خوب كه خاك رو تن فاطمه اش ريخت
خوب پوشوندش لز چشم همه عالم تا قيامت
دامنش رو تكون داد و
دستهاش رو به هم ماليد ...
فهميد وقتي همه چي آدم تموم ميشه
بايد خاك دامنش رو تكون بده و
دستهاش رو به هم بماله ...
بچه ها ياليلي زمين خورده
بدجوريم زمين خورده
همه چي اش تموم شده
اينجا اونم بايد دامنش رو بتكونه و
دستهاش رو به هم بماله ...
يه سيبي بود
با صورت خورد به زمین به خاک
شد اون حاج یونس فتوحی بدبخت
چقدر دوست داشتم اون زمین خوردنش رو
چند بارم نوشتم
اونم خورد تو سرم
همون جوری
خلاصه یه سیبی بود
حالا بماند که خواب دیده بود
یه درخت پر از سیب شده
خلاصه
حسابي خاك مالي شد
فكر نكنم ديگه كمر راست كنه
امير المومنين تا آخر عمرش دست به كمر بود
كسي نمي ديدها
زير عباش دستش رو به كمر مي گرفت تا
دشمن فاطمه اش خوشحال نشه
خانوم ... مگه دستم به شش گوشه پسرت نرسه ...
والله حاجتم رو می گیرم ...
ياليلي