|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
خطاب به جناب سلمان فارسی (رحمه الله علیه ) و جناب ابوذر غفاری (رحمه الله علیه)
کتابخونه رو که مرتب می کنم یه کتاب کوچولو می افته جلو پام. برش می دارم و می بینم روش نوشته حدیث معرفت شناخت امیرالمومنین (علیهالسلام) به نورانیت . تازگیها به توصیه دوست بسیار ارزشمندم به مطالعه احادیث علاقه مند شدم. می خونم یه حس خوب خوب خوب بهم دست می ده . احساسم نسبت به این حدیث اینه که از جنس حرفهای .... . توصیفش سخته. من که خوشم اومد و به جای اولین روضه ام این حدیث رو می نویسم. نوشتن که چه عرض کنم. خودم اون رو تو کتابچه ی حدیث معرفت از انتشارات طوبای محبت خوندم. ولی متنی که این جا می ذارم اصلاح شده متنی است که توی آرشیو وبلاگ آسمون ریسمون پیدا کردم.
اگه خوندید و حس قشنگ همکلامی با مولا (علیه السلام) بهتون دست داد دعا یادتون نره.
قالَ : رَوی عَن مُحّمَد بِن صَدقَه اِنَهُ قالَ : از محمد بن صدقه روایت است که گفت :
ابوذر غفاری از جناب سلمان فارسی – رضی الله عنه- پرسید : یا ابا عبدالله(عبدالله کنیه جناب سلمان است) معرفت امیر المومنین به نورانیت چیست ؟
جناب سلمان گفت : یا جندب(جندب کنیه ابوذر است) بیا به نزدیک آن حضرت رویم و از خود ایشان پرسیم . پس به جایگاه علی علیه السلام رفتند و حضرت را نیافتندُ ابوذر گفت : به انتظار ایشان ایستادیم تا حضرت آمدند.
حضرت فرمود: چه چیزی شما رابه اینجا کشانده ؟! گفتیم : به نزدتان آمدیم تا به معرفتتان به نورانیت سوال کنیم . حضرت فرمودند : درود خدا برشما دو دوست وفادار به دین خویش که کوتاهی کننده نیستید . به جانم سوگند که آن معرفت بر هر زن و مرد مومنی واجب است . سپس فرمود : ای سلمان و ای جندب . عرض کردیم : بله یا امیر المومنین . فرمودند : هیچ کس ایمان را به حد کمال خویش نمی رساند تا آنکه مرا به عمق معرفتم بشناسد . پس آنگاه که مرا به این معرفت شناخت هر آینه خداوند قلب او را با ایمان آزموده و سینه اش را برای اسلام گشاده ساخته و عارفی روشن بین گردیده است . و هر کس از شناخت آن کوتاهی نمود و به آن نرسید، شک کننده و تردیدگر است . ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: بلی یا امیرمومنان!
حضرت فرمودند : معرفت من به نورانیت معرفت خدای عزوجل است و معرفت خدای عزوجل ، معرفت من به نورانیت است و آن دین خالصی است که خداوند درباره ی آن فرمود: «و امر نشدند به چیزی مگرچیزی که خدا را به اخلاص کامل در دین پرستش و بندگی کند و از بندگی غیر او روی برگرداند و نماز به پا دارند و زکات بدهند و این است دین راست استوار .سوره بینه /5» خداوند فرمود : امر نشدند مگر به پیامبری حضرت محمد (صل الله علیه و آله و سلم) و آن دین و آئین یکتاپرستی آسان محمدی است و این کلام خداست که فرمود نماز به پا دارید پس هر کس که ولایت مرا به پا داشت نماز را به پا داشته است و بر پا داشتن ولایت من سخت و دشوار است و جز فرشته مقرب الهی یا پیامبری مرسل و یا بنده ای را که خداوند قلب او را به ایمان آزمود ه باشد کسی متحمل آن نمی باشد .
عرض کردیم : یا امیر المونین , مومن کیست و منتها و مرز ایمان چیست تا آن را بشناسیم ؟ فرمود : یا ابا عبدالله . مومن آزاده همان کسی ست که هیچ چیزی از ما به او نمی رسد مگر اینکه سینه اش را برای پذیرفتن آن گشاده میسازد و دچار شک نمی شود . ای اباذر بدان که من بنده خدای عزوجل ام و خلیفه اویم ما را به مثابه خدایان قرار ندهید و دیگر جز این هر چه میخواهید در فضیلت ما بگوییدکه هر چه تلاش کنید به کنه حقیقت ما نمی رسید که خداوند ما را بزرگتر و عظیم تر از آنچه که خود وصف مینماید و آنچه من توصیف میکنم یا به دل هر یک از شما خطور میکند عطا نموده است پس آنگاه که ما را اینگونه شناختید مومن می باشید .
سلمان گفت : ای برادر رسول خدا هر کس نماز را به پا داشت و ولایت شما را به پا داشت ؟ فرمود آری ای سلمان این سخن خدای تعالی ست و قرآن تصدیق کننده این حقیقت است که فرمود«به صبر و نماز یاری و مدد بجویید و هر آینه آن جز بر خاشعان بزرگ و سنگین است .سوره بقره /45» مراد از صبر رسول خداست و نماز برپا داشتن ولایت من است . بدین خاطر خدای متعال فرمود هر آینه آن سنگین و بزرگ است و نفرمود هر آینه آن دو بزرگ و سنگین است زیرا هر آینه ولایت حملش جز بر خاشعان بزرگ و سنگین است و خاشعان همان شیعیان روشن بین و اهل بصیرت می باشند و آن این است که اهل سخنان منحرف از قبیل مرجئه و قدریه و خوارج و دیگر ناصبیان همه به محمد اقرار می کنند و در بین آنها اختلافی نیست در حالی که جز گروهی اندک همه در مورد ولایت من اختلاف می کنند و منکر آنند و در برابر آن لجاج می ورزند . و هم آنان کسانی هستند که خدا در قران توصیف کرده و فرموده :«هر آینه آن جز بر خاشعان سنگین است » و خدای تعالی در جای دیگری از قران در مورد نبوت محمد و ولایت من میفرماید :« وچه چاههای آب که معطل ماندند و چه قصرهای عالی که بی صاحب گشت.حج/45» پس مراد از قصر،حضرت محمد است و مقصود از چاه آب معطل ؛ ولایت من است که معطل گذاشتند و انکار نمودند و هر کس به ولایت من اقرار ننماید اقرار به نبوت حضرت محمد به او نفعی نمی رساند چرا که هر دو قرین هم هستند و این به خاطر این است که پیامبر پیامبر مرسل و هم او امام و پیشوای خلق می باشد و پس از او منِ علی امام و وصی حضرت محمدم چنانکه پیامبر فرمود : یا علی نسبت تو به من به منزله نسبت هارون است به موسی جز آنکه بعد از من پیامبری نخواهد بود . پس فرمود : نخستین ما محمد و میانه ما محمد و آخرین ما محمد است پس کسی که شناخت مرا کامل گرداند، او بر دین درست استوار است .
ای سلمان و ای جندب ؛ من و حضرت محمد نور واحدی بودیم نشات یافته از نور خدای عزوجل پس خداوند به آن نور امر فرمود که دو پاره شود پس به نیمی فرمود : محمد باش و به نیمی فرمود : علی باش . از همین جاست که رسول فرمود : علی از من است و من از علی و کسی جز علی از جانب من ماموریت انجام نمی دهد . و آگاه باشید که رسول الله ابابکر را با سوره برائت به مکه فرستاد ، پس جبرئیل نازل شد وفرمود : ای رسول الله ! خداوند به تو امر میفرماید که این کار را یا خودت انجام بده یا شخصی از خودت و پیامبر من را به انجام آن فرستاد و ابابکر را برگرداندم . او را نگرانی فرا گرفت و از رسول الله پرسید : یا رسول الله آیا در مورد من آیه ای نازل شده ؟ پیامبر فرمود : نه . اما این ماموریت را کسی جز من یا علی انجام نخواهد داد .
ای سلمان و ای جندب بدانید و آگاه که چگونه است که فردی که برای حمل نوشته ای از رسول خدا صلاحیت نداشت برای امامت امت رسول صلاحیت دارد ؟!
ای سلمان و ای جندب بدانید و آگاه که من ورسول خدا نوری واحد و یگانه بودیم . رسول خدا برگزیده شد و من وصی مرتضی مورد رضایت او گشتم . پس محمد گویا شد و من صامت و خاموش .
ای سلمان ! محمد بیم دهنده و هشدار دهنده شد و من رهبر و هدایت کننده گشتم و این همان سخن خداوند عزوجل است که «ای رسول هر آینه تو تنها بیم دهنده و هشدار دهنده ای و برای هر قومی رهبر و هدایت گری وجود دارد .رعد/7» رسول خدا بیم دهنده و هشدار دهنده است و من رهبر و هدایت کننده ام .
«تنها خدا می داند که حمل هر آبستنی چیست و بار حمل ها چه نقصان و چه زیادی خواهد یافت و همه چیز با اندازه معینش در نزدخدا مشخص است . اوست دانا به عوالم غیب و شهود و هم اوست بزرگ و بلند مرتبه . در پیشگاه علم ازلی چه سخن در نهان بگویید یا آشکارا چه آن کس که در تاریکی شب باشد یا در روشنی روز همه یکسان است و خدا بر همه اگاه است برای هر چیز از پیش و پس نگهبانی گمارده که به امر خدا او را نگهبانی میکند رعد 11-8»
ابوذر گفت : پس حضرت با یک دست بر دست دیگر خود زد و فرمود : حضرت محمد صاحب جمع شد و من صاحب نشر شدم . حضرت محمد صاحب بهشت شد و من صاحب دوزخ که بدو میگویم این را بگیر و آن را واگذار . حضرت محمد صاحب «رجفه» شد و من صاحب «هدّه» شدم . من صاحب لوح محفوظ شدم و خداوند علم هر آنچه در آن است را به من الهام فرموده است .
آری ای سلمان و ای جندب بدانید و آگاه که حضرت محمد «یس و القران الحکیم» شد و «ن و القلم» شد و«طه ما انزلنا علیک القران لتشقی» و همو صاحب دلالتها و راهنمایی ها شد و من صاحب معجزات و نشانه ها شدم . حضرت محمد آخرین پیامبر شد و من آخرین وصی بلافصل پیامبران شدم . منم «صراط المستقیم» منم «نبا العظیم الذی هم فیه یختلفون» [خیر بزرگی که آنان (امت آخرالزمان) در آن اختلاف میکنند] و احدی از اهل اسلام اختلاف نکرده مگر در ولایت من . حضرت محمد صاحب دعوت شد و من صاحب شمشیر . حضرت محمد پیامبر مرسل شد و من صاحب امر پیامبر شدم . خدای عزًوجل می فرماید: ( خداوند روح را به امر خود بر هر یک از بندگان خویش که بخواهد می فرستد. مومن / 15) و آن همان روح الهی است که این روح را جز به فرشته مقرب یا پیامبر مرسل یا وصی برگزیده نمی دهد و نمی فرستد. هر کس که خداوند این روح را به او داد، هر آینه وی را از دیگر مردمان جدا و متمایز ساخته و قدرت را به وی واگذار نموده و چنین شخصی مردگان را زنده می کند و آنچه بوده و می باشد، می داند و در یک چشم به هم زدن از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق می رود و آنچه در درون ها و دل هاست را می داند و به آنچه در آسمانها و زمین است آگاه است.
ای سلمان و ای جندب! و حضرت محمد ((ذِکر)) شد که خداوند عزو جل می فرماید : (( قد انزل الله الیکم ذکراً رسولاً یتلوا علیکم آیات الله. طلاق 10-11)). هر آینه به او علم منایا و بلایا و فصل الخطاب داده شده است. و علم قرآن و آنچه تا روز قیامت خواهد شد به من سپرده شده است. حضرت محمد (ص) حجت خدا را اقامه نمود، حجتی برای مردم، و من حجت خدای عز و جل شدم، خداوند چیزی را برای من قرار داد که برای احدی از اولین و آخرین، نه پیامبر مرسلی و نه فرشته مقربی قرار نداد.
امیر المومنین فرمود : ای سلمان و ای جندب !
من همان کسی هستم که نوح را به امر پروردگار در کشتی حمل کردم ، من کسی ام که به امر پروردگار یونس را از شکم ماهی بیرون آوردم ، من همان کسی ام که به امر پروردگار موسی را از دریا رد کردم و همانم که به اذن پروردگار ابراهیم را از دل آتش بیرون کشیدم و من کسی ام که به امر پروردگار نهرها را جاری ساخت و چشمه ها را شکافت و درختها را کاشت . منم عذاب روز «ظله» منم انکه از محل نزدیک ندا کرد که ثقلان[جن و انس] آن را شنیدند و گروهی آن را فهمیدند . هر آینه من به هر گروهی از جباران و منافقان به زبان خودشان می شنوایانم . منم خضر دانای موسی و منم آموزگار سلیمان پسر داود ، منم ذوالقرنین و منم قدرت خدای عزوجل .
ای سلمان و ای جندب !
من محمدم و محمد من است . من از محمدم و محمد از من است خدای تعالی میفرماید : «دو دریا را با هم آمیخت و میان آن دو برزخ و فاصله ای ست که تجاوز به حدود یگدیگر نمیکنند/ الرحمن 19-20»
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند بلی ای امیر مومنان! فرمود: هر آینه مرده ما نمی میرد و غایب ما غیبت نمی کند و هر آینه کشتگان ما هرگز کشته نمی شوند.
ای سلمان و ای جندب !
منم امیر و مولای هر زن و مرد مومنی ، آنها که درگذشته و آنها که باقی اند . من به روح عظمت و بزرگی تایید گشته ام و جز این نیست که بنده ای ام از بندگان خدای تعالی . برما نام خدایی ننهید و هر چه خواهید در فضل ما بگویید که شما هرگز به کنه و عمق آنچه خداوند برای ما قرار داده حتا به یک دهم آن نخواهید دست یافت ، زیرا ما آیات و دلایل الهی هستیم و حجتهای خدا و خلفا و جانشینان او و امینها و امانتداران او و امامان او هستیم و وجه خدا و و چشم خدا و زبان اوییم . خداوند به وسیله ما بندگانش را عذاب میکند و نیز به وسیله ما به آنان ثواب و پاداش میدهد و خداوند از بین خلق خود ما را پاک نمود و ما را برگزید و انتخاب کرد . و اگر گوینده ای بگوید: چرا، چگونه و در چه موردی، هر آینه کافر و مشرک شده است؛ زیرا خداوند درباره آنچه می کند در برابر هیچ کس پاسخ گو نباشد. انبیا 23.
ای سلمان و ای جندب !
هر کس به آنچه گفتم ایمان بیاورد و آنچه تبیین کردم و تفسیر و شرح و توضیح دادم تصدیق کند مومن آزاده ایست که خدا قلب او را برای ایمان آزموده و سینه اش را برای پذیرش اسلام گشاده ساخته و هم او عارف و روشن بین و اهل بصیرتی ست که به نهایت بلوغ و کمال رسیده است و کسی که شک کند و عناد ورزد و انکار کند و باز ایستد و متحیر شود و تردید نماید پس او مقصر و ناصبی است .
ای سلمان و ای جندب !
من به امر پروردگارم زنده میکنم و میمیرانم و از آنچه میخورید و در خانه هایتان نهان دارید به اذن پروردگار آگاهتان میکنم . من از پنهانی های دلتان آگاهم و امامان از فرزندان من نیز هرگاه اینها را میدانند و انجام میدهند که ما همه یکیم . نخستین ما محمد و آخرین ما محمد و میانه ما محمد است و همه ما محمدیم پس بین ما جدایی قائل نشوید هنگامی که ما چیزی بخواهیم خدا هم آن را میخواهد و از هر چه کراهت پیدا کنیم خداوند از آن کراهت خواهد داشت . وای و همه وای بر کسی که فضل ما و ویژگی و آنچه الله به ما عطا نموده است را انکار کند چراکه هر که هر چه را که خدای تعالی به ما ارزانی داشته را تکذیب کنند همانا قدرت رب عالمین و مشیت خداوندی را که در مورد ما وارد است را منکر شده است و وای بر او .
ای سلمان و ای جندب !
هر آینه پروردگار ما «الله» چیزی به ما اعطا فرموده است که برتر و عظیم تر و بالاتر و بزرگتر از همه اینهاست. عرض کردیم : یا امیرا المومنین آن چیزی که خداوند به شما عطا کرده است و از همه اینها بزرگتر است چیست ؟ حضرت فرمود : پروردگار ما , خدای عزوجل آگاهی به اسم اعظمی را به ما اعطا فرموده است که اگر بخواهیم به وسیله آن آسمانها و زمین و بهشت و دوزخ را میشکافیم و به وسیله آن به آسمان بالا می رویم و به زمین فرود می آییم , به شرق و غرب می رویم و به وسیله آن به منتهای عرش صعود کرده , بر عرش , در برابر خدای عزوجل می نشینیم و همه ی چیزها , حتا آسمانها و زمین و خورشید و ماه و ستارگان و کوه ها و درختان و جنبدگان و دریاها و بهشت و دوزخ از ما اطاعت می کنند . همه اینها را خداوند به وسیله اسم اعظمی که به ما عطا نموده است به ما آموخته و ما را بدان مختص ساخته است و با وجود همه اینها , می خوریم و می آشامیم و در بازار ها راه می رویم . و ما این کارها را به امر پروردگارمان انجام میدهیم . ما بندگان صاحب کرامت خداوندیم « آنان که در سخن , بر خداوند پیشی نمی گیرند و سبقت نمی جویند و هم آنها به فرمان او کار می کنند . انبیاء/27» خداوند ما را معصوم و پاک قرار داده و بر بسیاری از بندگان مومنش برتری بخشیده است . پس ما می گوییم : «سپاس و حمد , خدایی را که ما را به این هدایت نمود و اگر نبود که خداوند هدایتمان نمود ما کسی نبودیم که خود به هدایت دست یابیم . اعراف/43» و « کلمه ی عذاب بر کافران محقق و قطعی شد . زمر/71» و مراد من از کافران منکران همه آنچه که خداوند از فضل و احسان به ما عطا فرموده است , می باشد .
ای سلمان و ای جندب !
این معرفت من به نورانیت است پس هداست یافته و کامل بدان تمسک بجوی که هر آینه هیچ یک از شیعیان ما به مرز نهایی بصیرت و روشن بینی نمی رسد مگر اینکه مرا به نورانیت بشناسد ؛ پس هنگامی که مرا به نورانیت شناخت , فرد اهل بصیرت و روشن بین و به هدف رسیده و کاملی خواهد بود که در دریایی از دانش غوطه ور شده و به درجه ای از فضل رسیده و بر سری از اسرار الهی و بر گنجینه های پنهانش مطلع گشته است .
و اما عید همگی پیشاپیش مبارک.
و اما به قول به نام لیلی گرامی
امشب شب عملیاته، ذکر حیدر حیدر یادت نره، اسم شب و رمز عملیاتم یا رقیه بنت الهدی (سلام الله علیها) است، منتظریم رمز عملیات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، یا حسین ها رو بریزیم تو آسمون... سیدم یادت هست، رمز عملیات چی بود؟ ... یا رقیه بنت الهدی (سلام الله علیها)... حواست هست؟ ... بچه ها منتظر رمز عملیاتندها ... بسم الله
به نام ليلي
يه نگاهي كرد ... ديد از دور داره يه سوار مي ياد ...اول آروم آروم مي اومد ... انگاري دو قدم بياد و يك قدم برگرده ... بيام نيام بيام نيام ... اما نتونست كه نياد ... يعني راهي نداشت ... اين خيلي حرفه ها ... راهي نداشت ... همه راهها بسته بود ... رسيده بود به بن بست ... بن بست، راهش بود ... بايد مي اومد تا ته بن بست ... اونوقت مي نشست مثل همه بيچاره ها ... اصلا بن بست آخر دنياست ...همچين كه برسي به بن بست يه دفعه دلت هري مي ريزه ... خالي ميشه ... اميدت نا اميد ميشه ... با خودت ميگي اينهمه راه اومدم ... حالا چه جوري برگردم ... همونجا مينشيني ... يعني مي افتي ... مي افتي به خاك ... خيلي ها افتادند به خاك ... همونجايي كه تو افتادي به خاك ... بن بست، اخر راهه ... وقتي به بن بست رسيدي بشين ... رو خاك بشين ... زار زار گريه كن ...نه اينكه چيزي بخواي ها نه ... همينجوري بيخودي گريه كن ... بيخود بيخود ... هيچي توش نباشه ... اشك بريز فقط براي اشك ... چقدر حال ميده ... زار زار گريه كني و اگه كسي ازت پرسيد آخه براي چي گريه مي كني بگي نمي دونم ... ديدي وقتي استخوانهاي پسري رو براي مادرش مي برن بعد سالها چه جوري براي اون ها مادري مي كنه ....گريه مي كنه ...حالا يكي برگرده بگه مادرجان اين بچه ات كه مرده واسه چي داري بغلش مي كني ... واسه چي داري براش لالايي مي گي ... آخه چرا جمجمه اش رو گرفتي مي بوسي ... هيچي جوابت نمي ده ...فقط اشك مي ريزه ... (حالا اين به قبلي چه ربطي داشت نمي دونم )
از اسب پائين اومد ... پابرهنه شد ...دستهاش رو غل كرد به گردنش ...اومد و اومد ... پرده ها كنار رفت ... چشمهاي كوچكي از پشت پرده ها ... همون اون بود كه جلوي بابا وايستاد نه عمه ... اون بود كه نذاشت برگرديم نه عمه ... اون بود كه همه راهها رو به روي بابا بست نه عمه ... اون بود كه ... بابا هم رسيده بود به بن بست ... هيچ راهي نداشت ... يعني ظاهرا راهي نداشت ... والا خود آقا صراط المستقيمه ... اصلا راه خود اونه ... صراط خود آقاست بگذريم ...عمه هم آمد و يه نگاهي عميق به داداش انداخت ... توي اين حُرّه ي (هُرّه ي) بيابوني چه نسيم خنكي از صورت داداش توي صحرا وزيدن گرفته بود ... چقدر هوا خنك بود ميان اين همه آتش زمين و زمان ... آدم ياد بهشت مي افتاد ... انگار وسط دوزخ باشي و همه جا رو آتش گرفته باشه اما تو زير سايه ي يه درخت سيب راحت نشسته باشي و دستهاي درخت آروم آروم نوازشت كنه و تو ندوني اصلا اينجا بهشته يا دوزخ ... اينجا كجاست اقاجان... راستي ِاي حضرت آدم ... شما ميون بهشت ... ميون اونهمه درخت ... چرا ميوه ي درخت سيب رو گاز زدي ... اصلا چرا درخت سيب، درخت خلد بود؟ ... اصلا چرا تو روايات اينهمه حرف از سيب داريم ... آخه اين سيب سرخ چه ميوه ايه ؟ ...
هميشه اقا تبسم به لبهاشون داشتند ... اما اين دفعه تبسم نبود لبخند بود ... دروازه هاي بهشت بود كه داشت باز و بازتر مي شد ... آخ كه چقدر زيبايي تو به وقت خنديدن ... همينجوري خيال كن ... خيال كن يه روزي آقا رو ببيني و اونم درحاليكه آقا داره مي خنده ... اصلا حالا كه خياله بگذار اقا رو در حال بلند خنديدن ببينيم ... آقا داره از ته دلش مي خنده ... ما هم همينجوري نيگاش كنيم ... آقا كسي آرزوي ديگري هم داره ... اصلا بهشت ديگري مي خواد ؟... مگه هست؟ ... اين لبخند آقا يه شراب طهوريه كه اگه بخوري تا ابد مست مست ميشي ... ديگه هيچ صورتي برات ديدني نيست ... دل آدم كباب ميشه ... اصلا خدا، يا نبايد اين خنده رو نشون آدم بده يا اگه داد ديگه هرچي هم بده آدم باز دلش شاد نميشه ... اصلا واسه همين بود كه حضرت آدم زمين كه اومد همينجوري داشت گريه مي كرد ... حالا يكي بگه واسه حضرت حوا بود ... من مي گم اگه واسه ايشون بود پس چرا اينقدر حضرت آدم تقلا كرد دوباره برگرده پاي همون درخت سيب ... مگه حضرت حوا رو پيدا نكرد ... منتها اين دفعه اگه برگرده پاي درخت سيب ... مي دونه كه فقط بايد اين سيب سرخ رو بو كنه و ببوسه ... نيگاش كنه و باز نيگاش كنه ... اصلا ايندفعه اگه بياد بهشت تازه مي فهمه چرا خدا گفت به اون درخت سيب دست نزن ... خود خدا هم مست اون درخته ... اصلا اون درخت مال خود خداست ... فقط خدا مي تونه سيب هاشو گاز بزنه ... خدا هم تا ابد گاز نمي زنه ... اصلا از سيب رو درخت نمي كنه كه گاز بزندش ... تا ابد اين سيب روي درخت باقي خواهد بود ... سيب خدا ...
اقا اصحاب همه گفتند قربونت بشم و فداي تو و هزار بار جون بدم پات و اين حرفها... اما خودشون هم مي دونستند تقلاي بيخود دارند مي كنند ...جواب نمي ده ... اصلا يه سوال دارم يه مدتيه ذهنم رو مشغول كرده ... مي فرمايد السلام عليك و علي الارواح التي حلت بفنائك ... يعني اقاجان سلام بر شما و بر آن ارواحي كه به پاي تو فرو افتادند ... در تو حل شدند ... به فناي تو حل شدند ... ارواحشون به فناي تو حل شدند ... آقا من بلند فرياد مي زنم اين رو نمي فهمم ... هرچي فكر مي كنم نمي فهمم يعني چي اونها ارواحشون رو به فناي آقا حل كردند ... ارواحشون قاطي شد با فناي اقا ... اقا فنا شد و اينها نه جسمشون رو بلكه روحشون رو قاطي كردند به فناي آقا ... نمي فهمم ... هركاري مي كنم نمي فهمم ... آخه چه جوري اينها روحشون رو ريختند پاي آقا... آقا شهادت رو اينجوري ام ببين ... جسم رو اصلا حرفي نزده ازش ... اون هيچي ... فرموده ارواحشون رو ريختند پاي آقا... نمي فهمم ...
اومد و اومد تا رسيد به بن بست ... اونم چه بن بستي ...ديگه راه نداره بره ... نشست ... افتاد به خاك ... زار زار گريه كرد ... حالا عبارتي هم فرمود كه آقا جان توبه ي من پذيرفته هست يا نه ها ، اما از اين بنده مي پرسي اين حرف، بهانه بود ... اگه آقا مي فرمود نه توبه ات قبول نيست چي كار مي كرد ؟ برمي گشت؟ ... بهونه بود ... آقا هرچي مي گفت اين بايد قربون آقا مي شد ... راهي نداشت ... اينجا آخر خطه ... اون رسيده بود به آخر خط ... فهميده بود اينجا بن بسته ... همينجا بايد افتاد به خاك ...
عزيزانم كه خودموني اند و مي دونند اينهمه روضه مي خونيم كه آخر برسيم پاي حرفمون و اون بازي حضرت موسي و خضر (عليهما السلام)، خوب گوش كنند ... اون حضرت خضر (عليه السلام) اولا كه سه تا نفس فرصت داد به حضرت موسي (عليه السلام) و بس ... ثانيا بعد سه تا نفس، داغ حكمت كارها رو با فراقش گذاشت كف دست حضرت موسي و حكمتها رو گفت و رفت ... ثالثا حضرت موسي نه دلي داد به حضرت خضر و نه حضرت موسي قربوني شد به پاي حضرت خضر ... اين گفت و اون گفت و تموم شد و رفت ... اما بيا و حضرت خضر اين داستان ما رو ببين ... اصلا نگفت حكمت اون جمله «خدا مادرت رو به عزات بنشونه» چي بود ... اصلا نگفت اون اسبهاي لشگر رو سيراب كردن واسه چي بود ... اصلا از خطاش نپرسيد كه باشه تو رو مي بخشم ... آخ آخ آخ ... اصلا انگار نه انگار ... همه چشمها داشتند آقا رو نگاه مي كردند ... يه جمله گفت كه همه عالم رو شرمنده كرد ...من مي گم همه عالم رو خجالت داد ... تا ابد ... اي عالم گناهكار ... اي بدبخت... اي خاك بر سر ... همه ي گناهان رو هم كه بر دوش داشته باشي ... وقتي به بن بست اين كوچه رسيدي ... وقتي به خاك اين كوچه افتادي ... اين جمله رو مي شنوي و بس ... باقي همه بهشته ... برو صفا كن ...
فقط يه جمله و بعد هربلايي مي خواي سر خودت بيار ... آقا يه نگاهي سراسر پدري، به حر كرد و يه جوري كه انگار مي خواد همه بشنوند بلند گفت ... «سرت رو بالا بگير» ... تو «حُرّي» همانطور كه مادرت تو را «حُرّ» نام نهاد ... تو آزاد شدي ... يا آزاده اي ... فرقي هم مگه مي كنه ... اتفاقا «حُرّ» اسير شد ... اسير آقا... ديوانه شد ... واله شد ... اصلا نتونست بايسته ... نتونست ... طاقت نداشت ... ادب كرد ... اجازه گرفت كه فقط بره ... يعني اگه جنگي هم نبود نمي موند ... نمي موند و مي رفت ... خودشو گم و گور مي كرد ... مگر اينكه آقا خودش اذن نمي داد ... آدميزاد طاقت نمي ياره ... فطرت نمي ذاره ... رفت به ميدون آقا، رفت كه رفت ...
حالا يه نكته اي هم بگم خوب گوش كنيد ... ببينيد وقتي آقا نظر مِهر بر سرشون انداختند حتي يه نفر هم بي ادبي نكرد حرفي بزنه ... همه ساكت ... حتي يه نفر هم اين سكوت زيبا رو خراب نكرد ... فكرش رو بكنيد چقدر بي ادبي بود بعد حرف آقا يكي مي گفت آقا اونو نبخشيد اون همون كسي هست كه ... يا برگرده بگه آقا شما شايد ببخشيد اما مثلا من نمي تونم ببخشم ... از اين حرفها ... ببينيد كسي كه در محضر ارباب مي شينه خيلي بايد ادب داشته باشه ... اصلا آقا نفرمود بخشيدم ... اصلا انگار هيچ اتفاقي نيافتاده ... هيچي هيچي هيچي ... مي تونيد اين رو بفهميد ... فهمش خيلي سخته ها ... با سرتكون دادن و بله بله گفتن نيست ... يعني وقتي كسي اومد طرف خيمه ابي عبدالله ... يعني همه چي تموم شد ... اين حُرّه ... بايد سلام كني بهش ... حرمت داره ... مي فهمي حرمت يعني چي ... حرمت صاحب اين خيمه رو داره ... نكنه ما بي ادبي كنيم ها ... اصلا بريد ببينيد اين كوفي ها چقدر بي ادب بودند ... چند نفرشون اومدند گستاخي كردند و به آني عذاب خدا گرفتشون ... حالا يه مروري كنيم به كارها و اعمالمون ... ببينيم يه بنده ي خدايي رو كه اومد و رو به سوي خيمه ابي عبدالله كرد ما سنگ نزديم ؟ ... اين راهي كه ما رفتيم راه ابي عبدالله هست ؟ ... ادب ما در محضر آقا كجا رفت؟ ... ميون اين همه آيه قرآن بايد آيه عذاب بخونيم براي حُرّ ؟ ... خيلي حرف دارم اگه عمري باشه يه مجلسم بگيريم براي آيه هاي عذاب و نفرين هاي آقا ...
امشب شب سوم هست يا نيست نمي دونم اما مجلس سوم كه هست ... بهونه مي كنيم بريم كنج خرابه ... اين خيلي حرفه كه اين خانوم سه ساله توي اون كنج خرابه ... به چه مقام و منزلتي رسيدند كه آقا بي دست و پا رفتند به ملاقاتشون ... آدم رو ياد ام ابيهاي حضرت رسول مي اندازه ... اصلا وقتي آقا بي پيكر اومدند خدمت خانوم انگاري استخوانهاي پسري رو آوردند براي مادرش ... اين سر رو بغل مي گرفت ... مي بوسيد ... مي بوييد ... خاك و خون رو صورتش رو با دستهاي كوچيكش پاك مي كرد ... تا صبح مادري كرد اين دختر براي باباش ... يه شبه پير شد و دق كرد ...الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه ... عجل لوليك الفرج
امشب شب عملياته، ذكر حيدر حيدر يادت نره، اسم شب و رمز عملياتم يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها) است، منتظريم رمز عمليات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، يا حسين ها رو بريزيم تو آسمون ... سيدم يادت هست، رمز عمليات چي بود ؟ ... يارقيه بنت الهدي ( سلام الله عليها)... حواست هست ؟ ... بچه ها منتظر رمز عملياتندها ... بسم الله
يا ليلي
به نام لیلی
ای دل طوفانیم آرام باش
یک تپش با طبع من همگام باش
واژه هایم را پر از احساس کن
دیده را از اشک پر الماس کن
وا کن از پای قلم زنجیر را
بشکن این بغض شب دلگیر را
تا نویسم از چنین هنگامه ای
سوی آن صحرا نشسته نامهای
کعبه آباد حجاز من توئی
مستحبات نماز من توئی
ای تو آرام دل هر بی شکیب
مستجاب آخرین امن یجیب
یادت ای قامت قیامت هر کجا
کرده غوغای قیامت را بپا
صبح جمعه رقص شور انگیز باد
حلقه زلف تو را آرد به یاد
چیست این دلشوره های بیکران
پشت کاشی های سبز جمکران
کشتی امید در گل تا به کی ؟
بانگ اللهم عجل تا به کی ؟
تا به کی از داغ هجران تو صبر
جلوه کن ای آفتاب پشت ابر
اشکهایم هر پگاه انتظار
گل کند در وعده گاه انتظار
کاروان سالار لختی صبر کن
یوسفی دارم به چاه انتظار
کی به دریای ظهورت می رسد
زورق این آبراه انتظار
بی تو در سرمای شب بی طاقتند
کودکان بی پناه انتظار
کاش مست چشم نازت می شدم
ریشه ای از جانمازت می شدم
کاش برگردی که باز آید بهار
نیمهی شب روضه خوانت می شدم
کاش یک ساعت عنان گیرت شوم
یا جوان مرگ تو یا پیرت شوم
دادم از کف جمله صبر و تاب را
تا که بوسیدم کف سرداب را
بانگ هل من ناصر از کعبه برآر
کعبه را از این سیه پوشی در آر
کربلای دیگری آغاز کن
روزه صبر خدا را باز کن
کودک ششماهه را خوابی رسان
خیمه های تشنه را آبی رسان
اهل بیت عشق را دریاب زود
خیمه عباس مانده بی عمود
یالیلی
به نام لیلی
مجلس دوم
سلام ... الصبر مفتاح الفرج ... خدايا دستمون خالي و چشم به كمك تو پا گذشتيم تو ميدون ... خدايا اگر ذره اي غير تو بود كه حتما هست ... تو اونها رو بشور و پاك كن از ما ...... راستش بچه ها ... حسن ظن ام گمانم زياد، زياد بود، خيلي جلو رفتم ... حالا كو تا حكمت كارهاي حضرت خضر عليه السلام ... تازه ما كه عجله اي نداريم ... اينقدر صبر مي كنيم اگر خواست و صلاح دانست خودش بگويدمان ، بفهماندمان ...
اگر ابتداي اين مجلس را خوب بخواني با «شستن» شروع شده است تقريبا ... مي دانيد آدمي اگر بي شستشو نماز بخواند ، عملش باطل است ... پذيرفته نيست ... نظر نمي شود ... خدا نمي بيندش ... يعني مي بيندش ها اما ... راستش مي خواستم هنوز به صبر حضرت موسي عليه السلام و همسفري حضرت خضر عليه السلام نرسيده كمي از وضو بگويم تا انشاءالله برسيم به الله اكبر و قامت نماز ببنديم ...اگر يادتان باشد در مجلس قبل، از «بازي» گفتيم كه دنيا جاي «بازي» است ... فرموده ي قرآن است ... و ما هذه الحيات الدنيا الا لهو و لعب ... خوب اگر بخواني مي فرمايد لهو و بعدش مي گويد لعب ... لهو يعني بيهوده ... يعني بعضي از ما حيات دنيايمان بيهوده است و بعدش مي فرمايد لعب ... يعني «بازي» ... يعني بعضي از ما حيات دنيايمان تفريح است ... بازي است ... مگر بازي شور و نشاط و شعف ندارد ... فكرش را بكن ... بازي اشكنك دارد ... سرشكستنك دارد ... اصلا حيات دنيا براي بعضي ها يعني همين ... «بازي» ... خنديدن،گريه كردن، اخم كردن، غم خوردن ، گُل زدن، گُل خوردن، گول زدن(به بازي)، گول خوردن (به بازي)، اما آخرِ بازي، همه دستهاشون رو مي اندازند دور گردن همو، برمي گردند خونه هاشون ... انا لله و انا اليه راجعون ...
اونها بيهوده زندگي كردند و اينها به «بازي» زندگي كردند ... حالا ببين وسط بازي بعضي ها «جر» مي زنند بعضي ها داد و بيداد راه مي اندازند بعضي دعوا راه مي اندازند يه وقتي مي بينيد اصلا اينها افتادند به جون هم و دارند همديگر رو به قصد كُشت مي زنند ... باباجان «بازيه» ... باباجان «بازيه» ... حالا يكي فكر نكنه «بازي» يه كار پيش پا افتاده و بدون ارزش افزوده است ها ... خدا خودش اصلا آخر بازيه ... اون عرضي كه گفتم خدمتتون مجلس اول كه همه مون رو گذاشته سرِ كار، اينجاست ... سرِكاريم همه مون بچه ها بدونيد ... اما يقين بدونيد اينكه چقدر سرِ كاريد رو هيچ وقت نخواهيد فهميد تا آخر «بازي» ... اونوقت هم همه ، همه چيز ها رو نمي فهمند... بگذريم ... حالا اگه كسي مي خواد خوب حس كنه چقدر اين دنيا «بازيه» خوب فكر كنه چرا هروقت كه ميريم در خونه ي خدا كه خدايا بيا از اول «بازي» كنيم ... نه تو به ما گُل زدي نه ما به تو ، هيچ - هيچ ... چه زود خدا مي گه ياعلي ، آخه بازيه ... خيلي جدي نگير ... يه گُلي، دسته گُلي، به آب داديم ... گذشت، بيا از اول بازي كنيم... اصلا انگار نه انگار كه همين تو، توي صدتا بازي قبلي چقدر جِر زدي و اعصاب همه عالم رو خورد كردي ها ... همين كه گفتي از اول ... خدا مي گه ياعلي ...
حالا با من بيا بريم تا كجا ... تا فتح مكه ... آقا ادب كنيم بريم به آستان بوسي حبيب خدا ... اينقدر اين رحمت العالمين رو آزار دادند كه فرمود: هيچ يك از انبيا به قدر من آزار نديد ... همين مهرباني كه زبان شرم داره از بيان آنچه بر سرش ريختيم و بر صورتش پرانديم ... وقت فتح مكه ... يه «بخشيدم» گفت و خلاص ... اقا بيا از اول بازي كنيم ... ياعلي ...از وضو گفتيم رسيديم به بازي ... آقا قولوا لا اله الا الله تفلحوا ... بسم الله ... داشتم فكر مي كردم آدمي اول مستحبه، آب رو مزه مزه كنه و از دهانش بريزه بيرون ... شايد يعني اينكه خدايا اين دهنمون رو آب كشيديم ها ... بعد صورتش رو بشوره كه خدايا اين آب، آبرويم ها ... آبرو نداريم ... اين آب وضو، آبروي ما باشد ( آب كه گفتيم يعني كه ... همين طور بياي جلو مي رسه به وجيه بالحسين ) و بعد مي رسي به دستهات ... آقا وضو عجب روضه ايه ها ... فكرش رو بكن هم آب رو (حسين) داره هم دستهاي قلم شده (علقمه ي عباس ) ... مي ياي و مي ياي تا مي رسي كجا ... به سرت ... اين ديگه روضه ي خيلي از اصحاب عاشوراست ... آقا علي اكبر و عباس و ... همه شون مسح كشيدند ... عمود آهنين خورده به فرق اند ... اصلش از پاي سجاده هست ها ... از نماز صبح حضرت امير تو مسجد كوفه، شب نوزدهم ماه مبارك ... آقا مسح سر كه كشيدي ... عمود كه خوردي ... همين جور كه آب از صورتت راه افتاده و دستهات قلم شده و فرقت عمود خورده ... راه بيافت ... تازه وقت مهلا مهلاي خانوم زينب مي ياد كه حي علي الصلوت ... فكرش رو بكن ... زير گلوت رو ببوسه كه چي ... الصلوت قربان كل تقي ... داري مي ري قتلگاه ها ... حواست هست ... تازه مي رسيم به الله اكبر ... به عطش حسين
خوب جيگرت حال اومد ... آخ اي كاش همه اومده باشند ها ... اين همه گفتيم كه گفته باشيم ... وگرنه ما رو چه به گفتن ... آقا يه خواهشي داشتم ... اجابت نفرموديد ... ما كه از رو نمي ريم ... آقا يه نواي يا حسين عليه السلام ... يا اصلا همون نوايي كه سيد محسن عزيزم امر فرمودند و تو وبلاگ اين ياليلي قرار داده شد، بگذاريد ... خدا شاهده اين دل ما تركيد از اين سكوت ... بچه ها خيلي ما از اين سكوت كشيديم ها... 1400 ساله آقامون سكوت كرده ... داريم دق مي كنيم ... آخه يه نوايي ... يه صدايي ... يه هاي و هويي ... يه شوري .. بازيه ديگه ... چرا نمي خنديد شما با اشكهاتون ... الان كه دارم مي نويسم نواي سيد رو دارم گوش مي دم ... سيدجان هرچي از خدا مي خواي خدا بهترش رو بهت بده ... هم شهدا داره ... هم اون سنگرهاي خاكي و ... مي ره تا پيش پاي اقا ... مي افته به خاك و آستان بوسي مي كنه كه آقاجان مرديم از اين سكوتت ها ... يه نگاهي ... يه نظري ... راستي سيدم يه جمله گفتي اون رو سفت بگير ولش نكن كه اول و وسط و آخر جمله ها هم اونه ... فرمودي هنوزم دوسش دارم ... اين رو سفت بگير ... مجلس بعد انشاءالله راجب اون صحبت كنيم ... خيلي خوش اومدي ... صاحب مجلس كه خودتونيد ... بي ادبي هاي ما رو ببخشيد
اگه يادتون باشه قرار مون بود اسم نبريم ها ... سخته اما قشنگه ... يه جوري بنويسيم كه فقط خودي ها بدونند چه خبره ... غريبه بياد و بره و آب تو دلش تكون نخوره... ما در مورد يه نفري كه يه كاري كرده صحبت نكنيم ... حالا يه كار هم نه صدتا كار ... در مورد يه چيزي وراي اونها صحبت كنيم ... چون كه صد آمد نود هم پيش ماست ... اقا حضرت موسي عليه السلام اومد يه وضويي گرفت ... يه دو ركعتي نماز خوند ... بعد از خدا خواست كه خدايا يه حضرت خضري به ما عنايت كن ... حالا اگه بفرمائيد اون وضو و دو ركعت نماز رو از كجا آوردي خودمم نمي دونم ها ... اما مگه مهمه ... مهم كه هست اما نه سندش ... خوندنش ... فهميدنش كه نماز بي وضو باطله ... حالا هي بريم پيش خدا كه خدايا اينو بده اونو بده ... باباجان اول برو يه وضو بگير بيا بعد ... خدا كه تو رو مي بينه ... صداتم مي شنوه ... اما وقتي زمين شوره زاره ... بارون بريزه سرت كه فايده نداره ... باباجان نمك داري ... نمك خوبه ها ... حالا با ادبش رو گفتيم ... بي وضو يه جوري هستي كه آب زياد تو دلت پايين نمي ره ... يه وضوي حسيني بگير ... اينهمه گفتيم فهميدي وضو يعني چي ... وضو يعني خدايا من نمك زارم ... شوره زارم .. اين با اون آب ( همون آبي كه من الماء كل شيء حي ) بشور من رو ... من بَدم ... من باطلم ... من حق نيستم ... الان افتاد مطلب؟... خدايا تو من رو بشور ... من بي آبِ رويِ حسين، شوره زارم ... خس و خارم ...آخه عزيزم وقتي من معتقد باشم كه حق با منه كه وضو بگيرم برايس چي؟ ... وضو رو كسي مي گيره كه مي گه خدايا من باطلم و تو حقي ... كمكم كن به راه حق تو قدم بردارم ... ملتفتي ؟ ... كسي كه يه طرفه بره پيش قاضي معلومه چه جوري بر مي گرده ... بعدش هم اگه حضرت موسي عليه السلام مي خواست بدونه حكمت كارهاي حضرت خضر عليه السلام رو چرا صبر نكرد و اونهمه بد و بيراه بارش كرد ؟ ... باباجان اگه مي خواهي حكمت نصيبت بشه بايد اول بري وضو بگيري كه خدايا من باطلم ... تو حق را به من بنمايان ... خدايا يه حضرت خضري به ما عنايت بفرما ... اين تازه اول بسم اللهه بعد هم بياي و دو زانو بشيني و ساكت باشي تا خودش به زبون بياد ... اميدوارم مجبور نباشم برم عقب تر ...
آخه عزيزم ... مگه نفرمود از شمشير تيزتره و از مو باريكتر ... چه شده ما اينقدر بي باكانه قدم بر مي داريم و ... عزيزم ساده نيست ... خيلي پيچيده هست ... هركسي گفته ساده هست و ساده مي توان نوشت، بداند هنوز نمي داد صراط كجاست و كِي است و چقدر افتاده است از او به صورت بر آتش دوزخ و ... يعني اينقدر عجله براي افتادن در آتش عاقلانه است ... يا عاشقانه! ... آن هم با صورت ... مي داني يعني چه ... «با صورت» يعني با عجله ... يعني دويدند و در افتادن به آتش از هم سبقت گرفتند ... عزيزم صبر كن ... چقدر سكوت زيباست ... فرمود : وقتي كه ترديدها بر شما هجوم مي آورد به قران پناه ببريد ... قران بخوانيد ... نه براي ديگران ... براي خودتان ... شايد هم براي ديگران هم باشد اما اصلش براي خودت هست ... آري به وقت هجوم ترديدها به قران پناه ببريد ... مجلس رو جمع كنيم ...آقا جان ببخشيد مجلس قبل خيلي جلو رفتيم ... قدم اول اينه كه بريم يه وضويي بگيريم كه خدايا ما باطليم ... همه مون ... موسائيم همه مون ( استغفرالله، ما كجا و حضرت موساي نبي كجا) ... محتاجيم به يه راهبري ... خدايا حضرت خضري عنايتي فرما بر ما گمشدگان ... خدايا راه گم كرده ايم، راه بلدي ... خدايا ما گم شده ايم، راهنمائي ... و آنوقت يادمان بيايد :
امشب شب عملياته، ذكر حيدر حيدر يادت نره، اسم شب و رمز عملياتم يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها) است، منتظريم رمز عمليات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، يا حسين ها رو بريزيم تو آسمون ... سيدم يادت هست، رمز عمليات چي بود ؟ ... يارقيه بنت الهدي ( سلام الله عليها)... حواست هست ؟ ... بچه ها منتظر رمز عملياتندها ... بسم الله
یا لیلی
به نام ليلي
مجلس دوم
روضه ی این پست به فرموده ی سید محسن عزیز به دور از ادب نوشته شده بود که حذف گردید انشاءالله خدا به ما ادب بیاموزد ... ادب مجلس روضه
امشب شب عملياته، ذكر حيدر حيدر يادت نره، اسم شب و رمز عملياتم يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها) است، منتظريم رمز عمليات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، يا حسين ها رو بريزيم تو آسمون ... سيدم يادت هست، رمز عمليات چي بود ؟ ... يارقيه بنت الهدي ( سلام الله عليها)... حواست هست ؟ ... بچه ها منتظر رمز عملياتندها ... بسم الله
يا ليلي
به نام لیلی
وحی آمد و سورهای عجیب آوردند
یک مژده به یک مرد غریب آوردند
یک دسته فرشته، روی بال و پرشان
از عرش به سمت خاک سیب آوردند
یک سیب سرآغاز همه هست خدا
پروانهترین بندگان، مست خدا
یک سیب که شد کوثر پیغمبر عشق
یک سیب که بود قسمت دست خدا
ای یاس خوشبوی آل طه.
آمدنت بشارت بهشت است؛ خوش آمدی!
***
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
هر گاه تو را با این لقب یاد می کنند نا خود آگاه آیه ای از قران کریم برایم تداعی می شود . آن گاه که برادران خطا کار یوسف به محضر او شرفیاب شدند ، یوسف (ع) آنان را با این بیان مخاطب قرار داد:
(هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه)
هیچ می دانید با یوسف و برادرش چه کردید؟بلا فاصله
بانویی قد خمیده در برابرم مجسم می شود که مرا و یکایک شیعیان و مردم جهان را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد که
(( هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟))
هیچ می دانید با یوسف من چه کردید؟ هیچ می دانید در این سالهای غیبت بر مهدی من چه گذشته است؟
از اشکهای غریبانه اش با خبرید ؟ از غصه ها و قلب پر از خونش چه می دانید؟ برای خلاصی او از زندان غیبتش چه کرده اید؟ چرا برای رهایی او از غربت و غیبت و مظلومیت دعا نمی کنید؟بدانید
دلی شکسته تر از من در آن زمانه نبود
در این زمانه دل فرزند من شکسته تر است
(بقیة الله خیر لکم ان کنتم مومنین)
با یک گل اگر بهار آید
آن گل، گل توست یاس زهرا
یالیلی