|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام لیلی
«داني كه چرا مزار عباس از حسين جداست؟
چون حسين خواست بگويد عباس تو هم شان مني
و هر كه بخواهد به من برسد
بايد از تو بگذرد كه تو باب الحوائجي
و در اين بين هر كه قدم گذارد
بايد سعي صفا و مروه كند از مزار تو تا به من.
»اگر حسين ثارالله است عباس ثارالولايه است،
اگر خون بهاي حسين خدا شد خون بهاي عباس حسين بود
اگر حسين ثارالله بود و ابن ثاره،
عباس خون ولايت بود و آن مشك آب بهانه
براي وصال بايد دست از خود شست
چه در ظاهر، چه در معنا
و با پيكان بر چشم آموخت كه
در طريق عشق بايد چشم از خود فرو بست
و با ضرب عمود ياد داد
كه بايد به غير از دوست هر چه هست بر باد داد
و اگر عَلَم از دست او نيفتاد گفت
كه لواي عشق بايد با عاشق بميرد
چون اگر عَلَم عشق زودتر از علمدار بيفتد
يعني بي وفايي در عشق و نيمه كاره رفتن.
آنكس كه پرچم عشق برافراشت
اگر بر زمين بياندازد يعني بي وفايي
و عباس خود و علم كه به زمين افتادند
نشان داد در من آن زمان عشق بميرد كه من مرده باشم
یالیلی
پي نوشت :
همواره در برابر لیلا جنون کم
است ....شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است
به سقف خانه دل، یک شکاف عمیق افتاده ،
از همین جا امیدوارم که، دستهایم به آسمان برسد
مگذار؛
فراموش كنم كه دلم گير كمان ابروان كدامين ليلي است ...
به نام لیلی
مجنون مي كند اين زمزمه هاي آن عاشق غرق درخون ؛
در آن لحظات آخر،صورت بر خاك گرم قربانگاه که :
«الهي! رضا برضائك و تسليم بامرك ...»
اين رضا و استغاثه سيدالشهداست
كه درياي رحمت و اشتياق حق را
به تلاطمي بينظير وا ميدارد
و پاسخ اين شوق بانگ «ارجعي» معبود است
كه با آغوش گشاده حسين را در برميگيرد
و ترنم رضايت خداوندي است که از پس رضاي حسين
برميخيزد:
«يا ايتها النفس المطمئنة،
ارجعي الي ربك راضية مرضيه».
یالیلی
به نام لیلی
«نِعم المولي و نِعم النصير»
( حج-78 )را گفتن آسان است...
هر كسي مي تواند بگويد
ميداني...ميداني...هنر «نِعم العبد»* ( ص-44 )
شنيدن است...
هنر اين است كه او تو را صدا كند...
او بگويد چه نيكو بنده اي .
ميداني به كه گفته است اين را...
«نِعم العبد» را...به ايوب...ايوب...
به صبوري...صبر...صبر...صبر...
● «...ولا يُلَقّيها الا الصبرون...»
...جز صابران ملاقاتش نميكنند...(قصص-80)
پی نوشت :
سلام علی قلب زینب الصبور و لسانها الشکور
زينب ....سجاد... كه مي داني ...
هيچ وقت يوسفي به سوي يعقوبشان بر نگشت ...
هيچ وقت ...چيزي بر نگشت ....هيچ وقت ...
تنها زينب ...تنها ...الا جميلا ...
یالیلی

رمضان که می شود
صدایت را بلند میکنی
بلند و بلندتر
من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان میشوم!ً
تو
هر رمضان ،قفسم را میگذاری در بهشت
تا هوس کنم،ولی من...
چرا رهایم نمیکنی؟
می خواهم بچرم...
من هیچ مولای کریمی را بر بنده ی زشت کارش
صبورتر از تو
بر خود ندیده ام

نه آمده اي و نه رفته اي
چرا...
نگاه يتيمم به پشت راه تو مانده ؟
من نمي دانم ؟
چرا دلم به شوق آمدنت
تا هزار جا رفته
من نمي دانم ؟
نه ديده ام دو ديده ي سياه تو ديده
نه گوش خاكي من
نغمه اي ز غنچه ي لبان تو چيده
چرا دو چشم دلم
اين چنين بهاري است ؟
من نمي دانم ؟ من نمي دانم ؟
نه آمده اي كلبه ام به پادشهي
نه بار داده اي به پاي گدايم
رسد به بارگهت باري
چرا قدمم آشنا به راه خانه ي توست ؟
من نمي دانم ؟ من نمي دانم ؟
نه تاكنون پر و بالي زدم به بام درت
نه داده اي پرو بالم كه در به در بشوم
چرا دلم هواي بام تو كرده ؟
من نمي دانم ؟ من نمي دانم ؟
مشام جان دلم
پر شرر شده باز
چشم باغ هم
چه خيره گشته به در
باغبان نشسته يتيم
آمده دوباره فصل خزان
آسمان دل باغبان
دوباره گشته بهار
آمده دوباره وقت جدايي
زمان فراق
امان و امان و هزار بار امان
گل اش هنوز نياورده سر برون از خاك
هنوز ساقه ي گل
پا نكرده رقص بيدي و باد
هنوز عشوه ي شيرين
نبرده
دل از دل فرهاد
آي فصل خزان
ببين كه باغبان نشسته دمغ
دلت چه سنگ شده باز باز
ميا ميا كه نبيند
دوباره پر زدن لاله زار دلش
ميا ميا
كه وقت وقت وداع نيست
ميا ميا خزان
كه وقت وقت بهار نيست
نيستي فصل خزان ؟ پس كه هستي ؟
اي مسافر ؟
اي شبيه فصل خزان
چرا بهار آمدنت
به رنگ پاييز است ؟
مگر از رزمگاه مرگ آمده اي ؟
خاكي و خوني و خسته اما
به گوشه ي جمال رخت
آن عقيق سياه
چه ديدني است
صداي بي كسي ات هم خدا
شنيدني است
خسته اي ؟
كوله بار خسته ي عشق
بنشين بر مزار دلم
لاله زار تويي
باغبان هستي دل من
چشمه زار اين كوير پر خس و خار
شور و شر اين سكوت ويراني
تو عطر وجودي
تو خون سرخ هر گل سرخ
بلبلي
صداي خدايي
به كوه طور وجودم
ميان اين همه خاموش و خاموشي
اي شبيه فصل خزان
چرا چنين ما را
به حال و روز يتيمي
رها كردي ؟
چرا به ما چنين كردي ؟
آي اشك گلستان چشم خاك دلم
لحظه اي مريز و كوير دلم بهار مكن
اي شبيه فصل خزان
اي مسافر خسته
زلال چشم تو پايان پاكي آب
پاسخ سوال مرا
به كلامي بگويي ام
كافي است
چرا چنين ما را
به حال و روز يتيمي
رها كردي ؟
چرا به ما چنين كردي ؟
چشمهاي قشنگت
به من چه راز مي گويد ؟
نكند
نكند آن همه باران
كه بهاران مي ريخت
همه از چشم تو و
ديده ي گريان تو بود ؟
نكند آن همه گرمي
كه دل و جانم داشت
از كنار تو و
از شمع فروزان تو بود ؟
نكند آه غريبي كه به آوازم بود
شعله اي از شرر آه جگرسوز تو بود ؟
نكند آتش عشقي كه پر و بالم سوخت
جلوه اي بود كه از هيزم آن سرو خرامان تو بود ؟
نكند آن كه شبستان سكوتم بشكست
هق هق بي كسي ماه غريبان تو بود ؟
نكند آن همه فرياد كه مي زد فرهاد
ناله اي از ني شيرين كه نه از ناي تو بود ؟
نكند قافله هايي كه از اينجا رفتند
همه را قافله سالار
همان زلف پريشان و همان گوشه ي بيتاي تو بود؟
نكند آن جرس و آن همه آواز رحيل
آخرين كوشش تنهاي تو بود ؟
نكند آن كه خدا گفت و نبودان شد بود
حرفي از نام هزاران تو بود ؟
نكند آن نگه مست دو چشم مجنون
راز سر مهر دو چشمان پر از مهر تو بود ؟
نكند اين كه ميان رگ و قلبم جاري است
آخرين جرعه ي جامي است
كه از جان تو بود ؟
آه هستي تو و من هم هستم
اين چنين است كه من هم هستم
اين چنين است كه من هم مستم
آن چه گفتم همه اشك است كه گل زار شدست
آن چه ماندست و نگفتم
همگي چشمه بماند به نهان
غنچه هايي كه از اين خاك كويري رويند
همگي اشك همان فصل خزان است كه بوسيده كوير
خاك را با گل و گلزار چه كار ؟
هر چه از خاك برويد همه خاشاك و خس است
آنكه از نغمه ي بلبل به سما سر كشد آن
گل باشد .
یالیلی