|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
بیا از راهی که آمده ایم برگردیم.
مگر حُر را ندیدی که برگشت ؟!
بیا تا ظهر عاشورا نشده برگردیم...
فرصتی نیست!
بیا برگردیم...
حسین منتظر است.
حسین آنقدر سیراب اقیانوس خدا هست
که داغ بسته شدن شریعه را فراموش کرده باشد
و اشکهای ما به کارش نیاید.
حسین پریشان لبهای خشکیده علی اصغرش نیست،
قلب او بی تاب اضطرار زینب نیست.
حتی عبّاس هم از شرمندگی چشمان پسر زهرا در آمده
و پیوند بال های آسمانی جای خالی دستانش را پُر کرده.
امروز چشمان حسین، دل زینب، دستان عبّاس،
خون علی اصغر و غم های سه سالگی رقیه
چشم براه رجعت ماست...
تا مادرانمان شمشیر جنگیدن با هوای نفسمان را
در رکاب مهدی دستمان دهند
و با یک دنیا نذر و دعا روانه ی نینوای غیبتمان کنند تا حُر شویم.
هر هفتاد و دو ستاره ی آسمان حسین تشنه
عهد وفادار ما با مهدی فاطمه اند
تا آب اقیانوس ظهور بر صحرای انتظار باز شود
و ابراهیمی، آتش دلهای سوخته آنها را گلستان کند
که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
نگران شانه های مهدی زهرا یند که از گریه می لرزد.
نگران غریبی چشمان او
در میان امّتی که پی در پی نامه های اشک و انتظار
برایش پست می کنند، اما پشتِ کرده هایشان،
دیوار حاشا بلند می شود !
همه می ترسند که به گوش کمک خواهی ِ مهدی
صدای لبیکی نرسد !
بیا برگردیم...
برای خدا کاری ندارد که ما هم حُرّ بودن را تجربه کنیم.
تا عاشورا فرصت داریم که از او بخواهیم و باور کنیم که
حسین را از ته دیگ شدن غذای ظهر عاشورا غمی نیست.
حسین را با طولانی شدن صف های زنجیرزن کاری نیست.
حسین هیچ شباهتی به تراکت های نقش بسته
کوچه و خیابان ندارد.
که اینها فقط عشق زبانی من و توست به او.
امروز حسین فقط نگران یادگار مادرش زهرا ست.
بیا برگردیم...
ياليلي
به نام ليلي
هو هو ...
جرينگ جرينگ ...
هو هو ... جرينگ جرينگ ... یا...
كسي نمي داند
هرسال
كدامين قافله
از آنسو
آنسويي كه صبح طلوع مي كند
همانسويي كه مطلع فجر است
آهسته مي آيد و
هو هو كنان
ميان دل هر كس و ناكس مي وزد و
دست بر سر يتيمي عالم مي كشد و
باز در آنسوي افق
پشت آفتاب غروب،
آسمان را سرخ مي كند و
مي رود ...
هرسال هم همين است
هر سال هم همين است ...
***
«كسي نمي داند» يعني هيچ كسي نمي داند
حتي اويي هم كه همسفر كاروان است
شايد حتي قافله سالار هم نداند !
راز است شايد
راز ؟!!!...
از دور
بوي آمدنش كه مي آيد
انگار عالم است كه آوار مي شود بر سرت
هم مي خواهي نيايد و هم مي خواهي بيايد
غم مي گيردت
همّ مي گيردت
بخواهي نخواهي خاكي مي شوي
و حيران.
حيراني ... هميشه حيراني ...
نيامده حيراني ... آمده حيراني ... رفته حيراني ... هميشه حيراني ...
اصلا بگذار اسم تو را بگذارم «حيراني» ...
راستي
امشب شب چندم است ؟
هان ؟ ...
***
بعضي چيزها هست در اين عالم كه اصلا ابديست ...
ذاتا ابديست ...
اصلا فنا بردار نيست ...
هيچ كس هم نمي داند چرا ...
اصلا دانستني هم نيست ...
مي آيد و مي رود ...
نه كسي مي داند از كجا
نه كسي مي داند به كجا ...
اصلا هيچ مبدا و ماخري هم ندارد ...
راستش را بخواهيد هر سال هم نمي آيد ...
همه اش در آمدن و رفتن است...
مثل باد ...
مي گردد و مي چرخد و مي رقصد و مست مست ...
حيران مي كند و
با خود مي برد ...
گردباد است ؟...
نمي دانم ...
حتما گردباد است ...
آخر ويران مي كند ...
خراب خراب ...
بد و خوب و هرچه هست و نيست را ريشه كن مي كند و
با خود مي برد ...
اينجا كه رسيدم خواستم بگويم بعضي را نمي برد اما نه
مي گويم همه را مي برد ...
آري گردباد
همه را با خود مي برد ...
خواهيد ديد...
يا ليلي
به نام لیلی
جان را مپرس با غم هجران چه می کند؟
باتیغ تیز پیکر عریان راچه می کند!
مستانه غمت می جنت نمی خورد
سرگشته تو باسروسامان چه می کند؟!
بودیم و خاک با نگهت کیمیا شدیم
بنگربه ذره مهر درخشان چه می کند؟!
از ابر لطف توست که سرسبز مانده ایم
دراین کویر تَف زده باران چه می کند!
ای صد بهار از تو شکوفا..بیا بیا...!
باد خزان ببین به گلستان چه می کند!
ای منتظر بیا و نظرکن که داغ هجر
با لاله های سوخته دامان چه می کند!
درحسرت تو دربدری شد نصیب خضر
ور نه به سیر کوه و بیابان چه می کند؟
دست نیاز سوی تو دارد وگرنه نوح
با زورق شکسته به توفان چه می کند؟
از لوح دل نشوید اگر گرد معصیت
این حلقه های اشک به دامان چه می کند!
مجنون خاک راه توباشد بیا و مپرس
این مور زیر پای سلیمان چه می کند؟!
یالیلی