|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
بچه ها مثل پارسال شام غريبان رو هياتي بريم غروب شلمچه
اونم غروب عاشورا
بفرمائيد ...
ياليلي
به نام ليلي
مي دانيد بچه ها ...
دوست دارم اصلا خودم را نبينم كه مي روم و مي آيم
و باز با سلامي دوباره نوشتن از سر مي گيرم
دوست دارم هرگز از اين جمع بيرون نروم
دوست دارم هميشه با هم باشيم
فقط گاهي سكوتي جمعمان را ميگيرد و
باز كسي صدايش بلند ميشود و باز سكوت...
مي دانيد بچه ها ... خدا خيلي دلش بزرگ است
عجب حرفي نوشته شدها ...
بچه ها خيلي سخت است «همه چيز را از اول بداني»
همه چيز را ...
بداني و ...
بعضي ها وقتي راهي مي شوند سوي امام الرئوف
هنوز به سلام نرسيده
اشكشان در آمده كه
آقاجان مثلا پس فردا بايد برگرديمها ...
هنوز به وصال نرسيده
داغ فراق دارد مي كشدشان
اين، عجب وصال تلخي است ..
چقدر تلخ است اين وصال...
حالا اين را براي آناني مي نويسم كه هنوز نرفته اند سوي...
بچه ها يادتان باشد
اگر روزي، زمين و زمانِ دلتان، بر هم افتاد و
قلمي اسمتان را نوشت
از آن لحظه كه نوشته شديد،
هنوز نرفته،
هنوز نديده،
هنوز نرسيده،
آنقدر ضجه بزنيد كه وصالتان را فراقي نباشد ...
به خدا خيلي سخت است آن لحظه ي فراق ها ...
دست پيش بگيريد كه پس نيافتيد...
بچه ها يادتان باشد
وقتي رسيديد ... رسيديد ... رسيديد ...
ديديد ...ديديد ... ديديد ...
آنقدر ضجه بزنيد كه وصالتان ابدي شود ...
نكند خاك برسرتان شود مثل من ها ...
كه مهمان بودي و ... خداحافظ
مهمان نباشيد ...
مقيم شويد ...
بمانيد ...
كفتر حرم شويد ...
بچه ها اگر برگرديد خاك بر سر مي شويد ها ...
گفته باشم ...
بگذريم ...
خدا خيلي دلش بزرگ است
از اول ... همه چيز را ... مي داند
امسال چشم مان سرمه كش چادر خاكي ام المصائب است و بس
او هم از اول
همه چيز را مي دانست ...
وقتي شنيد امان نامه آورده اند اصلا انگارنه انگار علمدار را مي شناسد...
يكراست رفت سراغش ...
علمدار اصلا از دور كه آن چادر مشكي را ديد
وجودش لرزيد
از خجالت آب شد
من نمي دانم اين چه رسم عالم است هرچه سر به زير تر باشي
باز عالم تو را بيشتر خجالت مي دهد
هرچه ساكت تر باشي
باز عالم تو را بيشتر به سكوت وا ميدارد
هرچه با ادب تر باشي
باز عالم ادب تو را بيشتر به سخره مي گيرد
اصلا انگار اين عالم دست مي گذارد بر هر چه داري تو
فكرش را بكن
سقاي بي آب ؟
سقاي بي مشك ؟
سقاي بي دست؟
اصلا همه ي اينها را رها كن
يك جمله مي گويم ... ببين مي فهمي ؟
زينبِ بي حسين ؟
معني مي دهد ؟...
زينب بي حسين ؟
معني نمي دهد... نه نداريم ...
«امشب شب آخر است »
اين جمله اصلا آدم را اذيت مي كند
هركس كه بگويد براي هر اتفاقي ...
شب آخر ...
ببينيد خانوم از اول اين آخر را مي دانست ها
منتها اگر امشب
زينب تا صبح مي تواند حسين را
سير ببيند و سير بشنود و سير ببويد
گمانم يك شب ديگري بوده كه
علي را تا صبح مجال نشد كه
فاطمه اش را سير ببيند و سير بشنود و سير ببويد ...
نه فاطمه صورتش را سوي علي مي كرد و
نه علي را دلي بود كه بر روي فاطمه نگاه كند ...
خيلي شنيده ايد حسين آن شب از خانوم چه خواست ...
«خواهرم، در نمازهاي شب ات دعايم كند» اما
كسي نشنيد خانوم زينب از حضرت ارباب چيزي خواسته باشد ...
گمانم زينب از حسين هيچ نخواست ...
گمانم زينب حتي كلام حسين را قطع هم نكرد ...
گمانم تا صبح حتي پلك هم نزد ...
او
از اول
همه چيز را
مي دانست ...
او مي دانست از فردا اوست كه بايد بگويد ... فرياد بزند
امشب سكوت از اوست و گفتن از حسين
و فردا سكوت از حسين است و فغان از زينب
مي دانيد بچه ها
خيلي سخت است بداني
وصالت را فراقي است طولاني...
و زينب همه چيز را مي دانست ... همه چيز را
حسين وصيت مي كرد ...
و زينب وصيتهاي حسين را مي شنيد
يقين دارم هيچ كس نمي فهمد اين جمله يعني چه
حسين وصيت مي كرد ... و زينب وصيتهاي حسين را مي شنيد ...
و هر دو ... همه چيز را مي دانستند ... هيچ كس نمي فهمد ... اين يعني چه
هيچ كس نمي فهمد ... امشب شب عاشوراست ...
خيمه ي اهل حرم تماشايي است ...
فكرش را كنيد ...
به اندازه ي چند ثانيه هم شده ديگر كه
همه بيايند دور هم جمع شوند...
به هم نگاه كنند ...
به بدن علي اكبر ...
به گلوي علي اصغر ...
به دستهاي عباس ...
به گوشواره هاي رقيه ...
به گلوي بابا ...
همه
از اول
همه چيز را
مي دانستند ...
وصالي كه آخرش فراق باشد ...
عجب وصال تلخي است ...
عجب وصال تلخي است ... مكن اي صبح طلوع
ياليلي
به نام ليلي
بچه ها مي دانم وقتي شروع كنم
خواهيد گفت:
باباجان تو كجايي ؟
امشب شب حضرت قاسم (ع) هست تو رفتي ...
اما راستش امسال دلم فقط هواي نوشتن از يك نفر را دارد و بس
مي خواهم اگر نوشت اين قلم شكسته فقط از او باشد و بس
امسال محرمم فقط از اوست
بسم الله
آقاجان ديديد اينايي كه يه عزيزي رو از دست مي دن
چطور مي شن؟
اونم وقتي كه اون عزيز از دست رفته
خيلي خيلي عزيز باشه
خيلي ديدنيه
نگيد بابا ادم مصيبت ديده كه ديدن نداره
چرا داره
خيلي هم داره
اصلا اينقدر قشنگه ادم مي خواد همين جور فقط نگاهش كنه ...
بگذريم
وقتي خبر مرگ عزيزش رو بهش مي دن
يك دفعه همه وجودش زير و رو ميشه
اين رو مي توني از نگاهش
از حركاتش
از صورتش
از همه ي وجودش بفهمي
يه هو مي ره توي كما ... يه كماي عميق
باورش نميشه اما صداشم در نمي يادها ...
تشييع جنازه هم ميره
سوم و هفتم و ...
اما ساكت ...صداش در نمي ياد ...
مي گذره ...كم كم به حرف مي ياد ...
با نگاهش با دستهاش با همه ي وجودش
فقط عزيزش رو حكايت مي كنه
هي از اون ميگه ...
واسه كسي هم نمي گه ها ...
فقط شروع مي كنه به روايت عزيزش
هي با خودش ميگه
يادته با هم رفتيم اونجا ...
توي اين رو گفتي
من اينجوري جوابت دادم ... خلاصه
همين طور عزيزش رو داره روايت مي كنه ...
تمومي هم نداره ها ...
هي فكر مي كنه هي يادش مي ياد
آخرش اگه خالي نشه من فكر كنم از غصه دق كنه
بايد حواسش رو پرت كرد
بايد از خاطرات عزيزش بيرونش آورد
والا توي خاطرات عزيزش مي ميره
خوب اينها همه مقدمه بودها ...
يادتونه كه ...
خوب آماده ايد بچه ها ...
روضه تازه داره شروع ميشه ها
دلت با منه؟
حالا فكرشو كن
همه چي رو از قبل بهت بگن
قبل از شهادت عزيزت
تو بدوني چي به سر عزيزت مي خواد بياد
همه چي رو
بدوني گرگهاي بيابون تكه تكه اش مي كنند
بدوني اسب از روي بدنش مي تازه
بدوني انگشتش رو ...
گلوش رو ببيني ...
آخ آخ بدوني چند روز ديگه ناي بريده اش رو مي بوسي
بدوني ... بدوني ...
آخ چه كشيدي خانوم
اونوقت شما خيلي صدات در نمي ياد
قبل از شهادت عزيزت رفتي توي يه كماي عميق
نگاهت...دستهات ... همه ي وجودت ...
فوقش خيلي آتيش بگيري فریاد بزني ...
حسين جان ... همين ... حسين جان ... حسين جان
بچه ها مي دونيد ...
توي اون بيابان عطش
گمانم يك نفر بود كه يك بار هم نگفت آب
يك نفر بود كه جز حسين نگفت ... امان از دل زينب
یاليلي
به نام ليلي
امشب شب سوم است
«آشفتگي من از اين نيست كه تو بارها به من دروغ گفته اي
ناراحتم كه ديگر نمي توانم تو را باور كنم»
با ملكه ات چه كردي تنهاترين مرد شهر؟!
ياليلي
به نام ليلي
اللهم اني اسئلك الامان ...
خدا رحمت كند سيدمرتضي را ...
مي گفت اين درگاه هميشه به روي پشيمانان باز است
و گمانم اين است
شفيع المذنبين را همه عالم سراست و
هيچ درگاه نيست
با توام
تنهاترين مرد شهر!
دلمان هنوز منتظر شنيدن وصف مردانگي توست
معنايي كه «مردانگي» را از بيانش شرم نيايد و
سر مرد و نامرد از گفتنش پائين نيافتد ...
بگو
بخوان
بنويس
اما ... اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
ياليلي