|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
.jpg)
به نام ليلي
آقا وقتی توانست بر بالای جنازه علی اکبر بایستد دامنش را تکان داد و دستهایش را بر هم زد ... همه چیزش تمام شد.
آمدي جانم به قربانت ، خجالت دادي ام
ليلي ام مجنون گدايي بود ، عزت دادي ام
در عدم بودم نگاهت ، هستي ام را شعله زد
آتشي بودم به دوزخ ، نور جنت دادي ام
اي خدايم ، تا ابد شرمنده كردي خاك را
پست بودم ، عالمي را ، بر خلافت دادي ام
من نبودم موري از اين دستگاه بي مثال
جاه و جودي ، چون سليماني ، جلالت دادي ام
كاش بودم قطره اشكي مي چكيدم بر زمين
محو خاك زير پايت ، بس خجالت دادي ام
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
آمدي جانم به قربانت ، به شهرم شاه باش
يك دمي بر كلبه ي تاريك من هم ماه باش
آسمانم بي فروغت ، ظلمت است و گمرهي
امشبي را تا به صبحم ، همدم و همراه باش
سالها را بهر اين لحظه شمارش كرده ام
خوب بنگر ، از وفاي عاشقت آگاه باش
خوب بنگر ، صفحه رويم ، پر از خط و خطوط
جاي يك بوسه نباشد ،گوشه اي را گاه باش
در نگاهم تا افق ، راهي ، دريغ از نقطه اي
لحظه اي رو كن به شب ، خورشيد اين ، بي راه باش
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
آمدي جانم به قربانت چه سر وقت آمدي
محتضر را وقت جان دادن ، به رحمت آمدي
آمدي جانم بگيري مرده اي را قبض روح
يا مسيحايي ، به گورم ، بهر بعثت آمدي
آمدي صد كاروان ، مجنون بي سر، در پي ات
من كجا سر داشتم شمشير دستت آمدي
آمدي از پرده ي نازت برون ، قصدت چه بود ؟
ناگهان بر عالمي مجنون به وصلت آمدي
آمدي با گوشة چشمت چه خونها ريختي ؟
كشتي اسرافيل را ، صورش به چشمت آمدي
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
آمدي جانم به قربانت ، بشين بر ديده ام
تخت بلقيسي ندارم ، باز هم شرمنده ام
آمدي نزديك تر شو چشم من كور است ،كور
شايدم اين دست صد چاكم به جاي ديده ام
اي عزيزم اين چروك از روي چون تو نيست ، نيست
گوئيا خط و خطوط روزهاي رفته ام
اين نفسهايت چرا پژمرده ، كو آن هاي و هوي
آه من باشد مگر ، برگشته از آيينه ام
ديده ات گويا كه عمري راه رفته ، خسته است
پاي دل را من به آن ،گردون مستت ، بسته ام
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
آمدي جانم به قربانت ، شنو خاموشي ام
سنگ قبرم را بخوان ، آن نامه هاي پشته ام
خوب بشنو حرف قبرستان ، صدا از باد نيست
ناله هايم دست باد و يادگاري از ني ام
سالها بر ني ستان شعله به شعله مي زدم
آب بر قبرم بريز و دود بين خاكسترم
گردبادي در قبورستان فتاد و چرخ زد
چرخي از آن رقصهاي جام بي مي ، مستي ام
چاكها را بين ميان اين كوير بي بهار
خشكي از چشمم ، خطوط ، آن راههاي رفته ام
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
آمدي جانم به قربانت ، چه رقصان آمدي
يك هلال از ماه بودي ، شمس چرخان آمدي
آن زمان چشمم نمي ديد ، اين همه زيبايي ات
كور بودم ناگهان با چشم گردان آمدي
آسمان هر شبم بي ماه بود و بي شهاب
ناگهان صد آسمان غمزه به چشمان آمدي
روزهايم پر ز غوغاي جرس ، بي ساربان
در سكوت شب ، هزاران ، ساربانان آمدي
كاروان حاجيان در شوق آن سنگ سياه
سنگساري بهر مجنون مثل باران آمدي
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
آمدي جانم به قربانت ، بشين بادت زنم
پا بمالم ، شانه بر مو ، دست بر رويت زنم
اي عزيزم گو سخن ، جانم به بالا پر كشيد
مرگ بر فرهاد ، شيرينم چه تلخي ها چشيد
اي عزيزم باز كن لب ، عقده هايت را بگو
آنچه را از من شنيدي ، ديده هايت را بگو
سالها ماندست مجنون ، راز هجرت بشنود
آمدي مهري به لب ، كي اين سكوتت بشكند ؟
باز از من رو گرفتي ، راه از من خسته است
آمدي اما نگاهت ، تا افق بر گشته است
آمدي اما به خوابم يا خيالم باز هم
ياليلي
بشارت باد حضورت را، ای ادامه کربلا!
بشارت باد خانه زهرا علیهاالسلام را؛
که شور تو موجی از عاطفه به فضای خانه خواهد بخشید
و آغوش فاطمه علیهاالسلام از عطر کربلاییات آکنده خواهد شد!
بشارت باد آمدنت را، که لحظههای تنهایی پدر، با تو رنگین خواهد شد و غریبانههایش را با اندوهان زهرایی علیهاالسلام تو پیوند خواهد زد!
بشارت باد بر عاشوراییان مقدم نورانیات!
قدم بر خاکی بگذار که پاکیِ گامهای تو را آرزومند است، بانو!
بانو!
ای گویاترین خطبه عاشورا!
بشارت باد آمدنت را، که افتخار رسالت و امامتی!
بانو، ای ادامه کربلا در کویر جهالت جاری شدی و سرابهای روییده بر اذهان را از زلال حقیقت سیراب کردی!
کسی پرستاریِ زخمهای عاشورایی را به تو آموخت؛ به تو که جز به زیباییِ ایثار نیندیشی و میان زخم و خون و آتش، صبر را برگزیدی که:
«اِنَّ اللّه... مَعَ الصّابِرین» .
تو مسیر عاشورا را به ابدیت سپردی؛ حتّی داغ فرزندانت را نِگَریستی و نگریستی، که مبادا احساس خویش را به وظیفه الهی ترجیح داده باشی!
آه! زینب، زینب علیهاالسلام ، ای زینتِ تنهایی پدر!
ای میوه دل مادر!
ای وقار خانه همسر!
ای سفیر کربلایی مادر!
درود خداوند بر تمام لحظههای تنهاییات که اگر مادر زنده بود، به خاطر تو، بیت الاحزانش را در محفل تو برپا میکرد!
تو عینیّت تمام معنای صبری؛ صبری که برای همیشه معنا از تو گرفت.
بانو!
شادی و غم را به هم آمیختهام و شعرهایم تنها عطر کربلاییِ نام تو را زمزمه میکنند. گویی نسیم یادت، شقایقهای عاشق را به خویش میخواند
و داغ ثانیهها را حتی در روز تولّدت تازه میکند.
بانو!
ای صداقت عشق، ای تجسّم صبر، ای آیینه وقار و ای عصمتِ متجلّی!
درود بر تو و لحظههایی که تو در امتحان الهی قبول شدی!
درود بر کربلا، درود بر شهادت و درود بر تو که فاش کردی راز آفرینش را
: «اِنّی اَعْلَمُ ما لاتعلمون… »
( سید موسوی )