|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|

به نام ليلي
امشب قسمت شده بريم درب خونه ي دو نفر باب الحوائج
حالا حاجت زياده اما حاجت همه اش فقط بهونه است
فكرش رو بكن
اون بخواد حاجتت رو بده
شما نگيريد و چي بگيد:
آقاجان حاجتمون دستتون بمونه دفعه ي بعد كه اومديم ميگيرم (كه باز بتوني بياي درب خونه ي آقا)
حالا خودش بمونه اينها رو واسه نوكراش گفتيم ها
اين مقدمه بود يه كم ادب ياد بگيريم تا بريم درب خونه ي صاحب ادب
***
مي فرمايند اگر خواستي بري زيارت حضرت كاشف الكرب خيلي مراقب باش اونجا چي داري مي گي
نكنه يك دفعه اسمي از سكينه خاتون و رقيه خاتون بياري ها ...
اين يه خط بمونه دارم براتون، با من بيايد ...حالا هنوز روضه شروع هم نشده ...
فرمود اين خانوم سه ساله خيلي شبيه مادر پهلو شكسته اش بوده
اينجا خيلي سخته اما خوب وقتي جاش هست من نگم
اين رو براي شاهزاده علي اكبر گفتند ،مي دونم اما مگه نه اينه كه اين ذوات مقدسه همه از يه نورند
پس بگير كه براي شاهزاده رقيه خاتون سه ساله هم نسبت به جده شون همون رو گفتند كه براي شاهزاده علي اكبرنسبت به جدشون گفتند
كه چي ؟
اشبه الناس خَلقاً خُلقاً منطقاً
حالا گفتي خًلقاً ، بيا بريم ببينيم اين خِلقاً اصلا يعني چي؟ كجا شبيه مادرشه
ببين آقاجان دو تا مطلب مي گم اينها رو داشته باش تا شباهتش رو هم بگم ...
اول اون وقتي بود كه آقا رسول الله لحظات آخر عمر شريفشون رو مي گذروندند
توي اون لحظاتي كه عالم داره از فراق رحمت لِالْعالمين قبض روح مي شه چشمهاي آقا رسول الله افتاد به چشمهاي مضطر خانوم سيده نساء، ايشون رو خواستند و توي گوششون يه چيزي گفتند كه اون خانومي كه كمتر لبخند رو لبانشون ديده ميشد، توي اون لحظات ، تبسم كردند (و اي خاك بر سر عالم كنم )
مورد دوم كِي بود؟
وقتي رسول الله مي خواست خانوم رو دست حضرت امير بده فرمود:
علي جان اين پاره ي تن منه، امانت باشه دستت، خودم ازت پس اش ميگيرم، خوب امانت داري كني ها ...
فلذا وقتي اميرالمومنين مي خواستند خانوم رو در اون نيمه شب، توي اون قبر گمشده در عالم به خاك بسپرند
مي فرمايند ديدند دو تا دست از داخل قبر بيرون اومد و خانوم رو از دستهاي حضرت امير تحويل گرفت ... فداي غربتت علي جان
اين دو مورد رو داشته باش تا وجه شباهتش رو با اين خاتون سه ساله بگم
شباهتش با اين خانوم سه ساله كجاست ؟ مي گم
آروم آروم با من بيا
فرمود اگر خواستي زيارت كاشف الكرب بري اين مژده رو براي آقا ببر شايد غم (كرب )كاشف الكرب كمي برطرف بشه (اين خودش يه دنيا حرف ها)
حالا چي بود اون مژده؟ خبر تبسم خاتون رقيه كجا؟ كِي؟
فرمود به آقا كاشف الكرب بگو: آقاجان شما كه رفتي و نيومدي، بچه ها خيلي سراغت رو مي گرفتند مخصوصاً اين خاتون سه ساله، هي مي اومد دامن بابا رو مي گرفت، آروم، يه جوري كه بابا رو ناراحت نكنه مي گفت: بابا حسين، از عمو خبر نداري؟ بابا حسين، عمو چرا دير كرده؟ بابا حسين، عمو هم رفت پيش داداش علي اكبر ؟ بابا حسين داداش رو كه آوردي، پس چرا عمو رو نياوردي؟ .... آقا اينها همه يه طرف .......... خوب كه دل بابا رو مي سوزوند آخرش زل مي زد تو چشمهاي بابا و با هرچي نازخدا داده بهش مي گفت: بابا حسين، شما هم رقيه ات رو مي ذاري مي ري؟ آخ آخ آخ دل بابا آتيش مي گرفت اما هيچي نمي گفت فقط نازش مي كرد و مي بوسيدش و... دلداريش مي داد ... اينها بود تا اون دم آخر چشمهاي ابي عبدالله افتاد به چشمهاي مضطر اين خاتون سه ساله، خواستند خانوم رو و يه چيزي توي گوش خانوم گفتند كه اين خانوم سه ساله يه تبسمي كرد عين اون تبسم سيده نساء، به آقا كاشف الكرب خبر بده، بعد شما اين خاتون سه ساله يه بار تبسم كرد ...
شباهت دوم كجا بود؟ اين رو بايد بياي كه داغش مونده تو دلم بدجوري ...
آقا ابي عبدالله تو گوش خانوم چي فرمود؟ من نمي دونم اما شايد گفتند دخترم من دارم مي رم اما قرارمون باشه كنج خرابه اونجا ميام و تو رو هم با خودم مي برم براي هميشه تا اون وقت هواي عمه رو داشته باشي ها (اين آخري عجب حرفي يه ها)
واسه ي همين هم بود كه سه ساله خاتون هرچي هم كه بيشتر رنگش عين مادرش مي شد باز هيچي نمي گفت حتي من فكر كنم گريه هم نكرد تا كجا؟ مي گم
آقا اين خاتون خيلي صبر كرد ... اما همه ي صبر اين خانوم توي يه مجلسي طاق شد، تموم شد، بريد حالا حكمت داشت ها اما صداش بالاخره دراومد ، اون كجا بود؟ مجلس اون يزيد ملعون، توي شام خراب شده
يه نگاهي كرد ديد يه تشت طلا ، يه غروب خورشيد در او
مي شناسه اين خورشيد روها
اما مگه ميشه بابا سر قرارش نياد ! ، حتماً اون باباي من نيست ، اما اون باباي منه فقط كمي سر و صورتش ...
اصلا سر همين ام بود كه اون شب داد و بيداد راه انداخت
آقا اين همه گفتيم اما هنوز نگفتيم شباهتش با اون دومي بالايي چي بوده ها
مي دونيد، هم اونجا اون امانت گرفته شد ، هم اينجا
هم اونجا امانت سياه شده بود هم اينجا
هم اونجا علي تنها بود و هم اينجا دختر علي
منتها يه فرقي هم داشت ... اونجا دست پدري اومد و دختر كبودي رو در آغوش گرفت ... اما اينجا نمي دونم چه طور شد كه اين دستهاي كبود دختري بود كه پدري رو در آغوش گرفت، اون هم چه پدري ... عجل اللهم في فرج مولانا صاحب الزمان صلوات ختم كن
يا ليلي