تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

سلام عموهای عزیز ببخشید دیر کردم من می تونم از روضه های جبهه ای که خوندم یا شنیدم براتون بذارم. خودم دستام خالیه شرمنده.
جملاتی از کتاب پرنده و تانک که قصه ای بود به یاد شهید سید قاسم میرحسینی از زابل
ص 43: سلطان همه اش به فکر آ ن روز بود. ثار کلمه ای بود که نمی توانست فراموشش کند. آیا ثار بسیجی ها بر سر خانه آنها نیز نشسته است؟ آیا باباو هم به همین خاطر آمد جبهه؟ در نگاه سلطان یک پرچم سرخ بود. پرچمی به رنگ خون که در انتهای افق زده بودند. باید میرحسینی را می دید و رمز و راز آن را می پرسید.

ص 75: میر حسینی گفت: همون اول عملیات یک چیزی دیدم که هیچ وقت از یادم نمی ره. صبح بود داشتم از کنار خاکریز می رفتم. خاکریز را هنوز تمام نکرده بودند و تانکهای عراقی رو به روی ما ایستاده بودند و مرتب شلیک می کردند. همان جا با چشمهای خودم دیدم که چهار نفر بالای بلدوزر تیر و ترکش خوردند و نفر بعدی رفت بالا و اون یکی را کنار زد و خودش جای اون نشست. اصلا باور نمی کردم که جان آدمیزاد تا این حد بی ارزش باشه و یک نفر بتونه جان خودش را اینقدر بی ارزش بدونه و از مرگ نترسه. نفر پنجم خاکریز را تا آخر تمام کرد و قسمت نا تمام را چسباند به بقیه خاکریز. آخرین بیل خاک را که ریخت، رفتم بالا کنارش نشستم. هجده نوزده سال داشت. گفتم دستت درد نکنه و ازش پرسیدم اون همه تانک جلوی رویت بود، تو نترسیدی؟ خندید، گفت:‌ نه. پرسیدم:‌ مگه می شه؟ گفت کار نشد ندارد. از این بالا شلیک تانک را می بینم. سه ثانیه طول می کشه تا گلوله تانک به ما برسه. توی دلم تا سه می شمارم. می بینم که زنده ام . می فهمم که تیرشون خطا رفته. امروز از صبح تا حالا چهل بار بیشتر از یک تا سه شمردم. کارم همین شده.

ص 154: میر حسینی گفت : در اینجا تا چشم کار می کنه حلاج می بینی. اینقدر زیادند که اصلا نمی توانی ببینیشان. یادت هست یک روز خاطره آن بلدوزرچی را برایت تعریف کردم که وقتی گلوله تانک طرفش می زدند تا سه می شمرد؟ آن روز توی خاکریز حمله رمضان همه چیز را یافتم. به خدا آن بلدوزرچی حلاج بود. طوری از مرگ حرف می زد و طوری آن را خوار می شمرد که باور نمی کردم. آنجا بود که پی بردم زندگی و مرگ یعنی چه؟

ص 81: سید حسینی لبخند زد و گفت: ببین سلطان! ما همیشه پیروزی را در پیروزی می بینیم ولی بعضی وقتها پیروزی واقعی در شکست ظاهری است.

ص 82: امام حسین و یارانش را در کربلا می کشند و خانواده اش را به اسارت می برند. اما ببین پس از هزار و چهارصد سال توانستند آتش خون ثارا... را خاموش کنند یا نه. طوری این خون اثر کرد که سالها پس از شهادت امام حسین حتی کمک کردن به حکومت نزد مردم گناه محسوب می شد. نمی دانم تذکرة الاولیا را خوانده ای یا نه. صالح پسر احمد حنبل مردی بود که شب تا صبح عبادت می کرد و روزها هم روزه می گرفت. یک سال در اصفهان قاضی حکومت بود. در این یک سال گفته بود در خانه اش را نبندند شاید کسی به در خانه اش بیاد و در بسته باشد. بعد هم قضاوت را ول کرد. سالها بعد یک روز در خانه پدرش احمد حنبل نان می پختند گفتند خمیر مایه اش را از خانه پسرت صالح آوردیم. گفت نان را نبایداهل خانه بخورند. بگذارید جلو در تا مگر گدایی آن را ببرد ولی به او هم بگویید که خمیر مایه اش از خانه صالح آمده که یک سال قاضی حکومت در اصفهان بوده. چهل روز این نان جلوی در خانه بوده و هیچ کس آن را برنداشته. چرا؟ چون خمیرمایه اش از خانه کسی آمده که یک سال برای حکومت کار می کرد و آن هم حکومتی که حسین بن علی را به شهادت رسانده . پس از چهل روز می پرسد نان را چه کردید. گفتند کسی آن را برنداشت و آن را انداختیم توی دجله احمد حنبل تا پایان عمر ماهی دجله نخورد به این می گویند پیروزی در شکست. شکستی که به چشم ماها می آید ولی اصل آن پیروزی است.

ص 85: هیچ چیز تازه ای در جنگ ما نیست. فقط مائیم که سبک و سنگین می شویم. خداوند می گوید شما در جنگ بدر ضعیف بودید و ما به شما پیروزی دادیم، حالا به ازای اینکه فتح حاصل شد، تقوا پیشه کنید و از خدا بترسید. حالا همان صحنه ها تکرار شده و ما فقط نظاره گر دوباره آن هستیم.

ص 85: بچه ها! بودند در میان شما بزرگمردانی که در آن صحنه های خون و شهادت مردانه جنگیدند. بعضی هاشان سر در پای علمدار حسین گذاشتند. و خون دادند و عده ای دیگر ماندند به امید روزی که به آنان ملحق شوند.

ص 86: از کسانی می گفت که او لحظات آخر زندگی شان را دیده بود. همو که در یک چشم بر هم زدن سرش از تن جدا شد و در میدان جنگ رقصید و بی واهمه ای از مرگ جان داد، به آسانی آب خوردن.

ص 92: سلطان! گریستن حق هر مردی است و داشتن یک چاه از ضرورتهای مردانگی است. مگر می شود انسان بود و فریاد نکشید و نعره نزد و نگریست.
مگر در شرق دجله که بودیم، بسیسجی ها را نمی دیدی که چگونه یکی یکی شهید می شدند؟ اگر حالا مردانگی آن صحنه ها را به یادآوری و بغض کنی و بروی کنار هارون بگریی، از مردانگی ات کم می شود؟
از وقتی انسان از اصل خویش جدا گشت و پا به زمین گذاشت، این حق را پیدا کرد تا اشک بریزد و بنالد. اما ناله از جدایی است که با ارزش است نه هر ناله دیگر. این گریستن برای مردانگی و عدالت و حق است که می تواند مقدس و خدایی باشد نه هر گریستنی.
برادرم سلطان! توی شهرهای بزرگ باغ وحش دارند و حیوانات مختلف را توی آن نگهداری می کنند، مردم که می روند، می بینند شیر با آن یال و کوپال گرفتار قفس شده – همچنان که همه ی ما شده ایم – و سر به زیر انداخته و خموش است. نره شیر وحشی، پادشاه وحوش و سلطان جنگل در قفسی آهنین و تنگ اسیر شده و آنچنان در تنگنا قرار گرفته که نمی تواند سر برگرداند. شیری که آهوان رمنده وحشی را می گرفت و روباه و شغالان دورادور او را می پاییدند تا کی اسیر شود و بتوانند از ته مانده غذای سلطان جنگل چیزی بخورند، حالا در یک کاسه رویی، آبگوشتی تلید می کنند یا تکه استخوانی بد بو جلویش پرت می کنند و آنچه که گاوان و خران و سگان و شغالان و کفتارها می خورند به او هم می دهند. او با این جانوران همبند شده است. گاه مردم و بچه ها با تکه چوبی او را آزار می دهند تا شاید صدایش را در آورند ولی او در گوشه ای لمیده و ساکت و بی حرکت همه آنان را با چشم بی تفاوت می نگرد! همه می گویند او دارد چرت می زند، بی حال است، ضعیف است و هزار دلیل دیگر می آورند برای این خموشی تنها سردار جنگل.
سلطان! شیر از اصل خویش دور افتاده اما در برابر چشم نامحرم هیچ نمی گوید. آرام و ساکت است. اما می گویند شب که می شود و نگهبانان که می خوابند و تماشاچیان که می روند همه حیوانات با شکم سیر راحت و خوش می خوابند. عده ای که از دورادور دیده اند می گویند صدای ناله شیر را و اشک ریختنش را در دل شب دیده اند. دیده اند که شیر خون گریسته و خود را به در و دیوار قفس زده و نالیده است. نالیدن یک شیر در قفس همچون نالیدن یک مرد است در لباس تن، بگذریم.

ص 117: برادرا!‌ شهیدان، همه دوستان ما بر سر گذر تاریخ ایستاده اند. نگاه کنید!‌ با چشمان باز نگاهمان می کنند و فریاد می کشند ای زبونها، ای نامردها، ای کسانی که پس از ما ماندید، شما چه کردید؟ نگاه این شهیدان به ماست. به ما که چه می کنیم. بر خیزید و روسپید باشید.

ياليلي

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 21:40  توسط به نام لیلی  |