|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي

خدا از قربوني شدن خيلي خوشش مياد
هي بهونه جور مي كنه تا كسي پيداش بشه قربون بشه
حالا بهونه هست اونم دو تا، قربوني هم حاضره، فقط مونده چهل نفر آمين گو ... ياعلي
حالا دعا مي كنم بلند آمين بگو تا روضه شروع شه ...
خدايا اولا فرج مولا رو برسون بعدهم يا اين دوتا مريض رو با همه ي مريضها شفا بده يا درد اونها رو بزن به اين قربونيت و اونها رو خلاص كن ... بلند آمين بگو عاقبت بخير بشي ...
سلام آقاجان
خوبي ؟
مي دونم مشكي پوشي به خدا
فداات شم
خودتم مي دوني يه هفته است مي خوام روضه بخونم نمي ذاري
آخه آقاجون به خدا دارم مي ميرم
آخه عزيزم ما كه از اون اولم جونمون رو گرفته بوديم دستمون
حالا اگه يه كم ترس و لرز داشتيم ديگه اونم ريخت
آقاجان
خيلي حرف دارم با شما
به خودت قسم يه موقع نمي خوام وقتت رو بگيرم ها
يه موقع آرزوي جمالت رو هم ندارم ها
اصلا آقاجان هيچي ازت نمي خوام
حالا تازه يه چيزيم مي خوام بهت بدم ...
حالا مي رسم به اون
اولش كه همين جوريه نمي دم دستت
آي آي آي
ديدي نتونستم مفتي قربونت بشم ...
آقا ببخش
آقا ما جماعت همه مون فقط ادعائيم
يه موقع نكنه بيعت نامه هاي ما رو باور كني ها
آقاجون
اگه بگم بيا كه خودم يزيدي ام
آگه بگم نيا كه قبر فاطمه رو چيكارش كنم
آقا جون موندم وسط بدجور
يكي به ميخ مي زنم يكي به نعل
يكي مي گم بيا
يكي ميگم نيا
آقا بيا آقا نيا
آقاجان دروغ و راست
فدات شم
هرچي شما بگي
اصلا شما دعا كن ما آمين گوي شمائيم
خدايا هرچي آقام ميگه همون آمين
آقاجان
خيلي حالم خرابه
يه هفته است هرچي به در و ديوار مي زنم نميشه
آخه من كه مي دونم نامحرمم
ولي قرار نبود به رخمون بكشي ها
آقا ما كه اصلا تو نمي يايم
خدا شاهده
اصلا اجازه ي هفت طبقه هم بدي از آوارگي دست بر نمي داريم
اصلا بذار آخرش رو بگم
فكر كردي مثلا فردا روزي در بهشت رو باز بذاري بگي جكاعت مجنون بفرمايند بهشت ...
ماها مي ريم
نه به خدا
ما سر مي ذاريم به بيابونهاي محشر
هرجا شما باشي ما اونجا نيستيم
مگه مي تونيم
اقاجان شرم و حيا هم خوب چيزيه
فكر كردي ما رومون ميشه
نه به خدا
به خودت قسم از دور نگاه كردنت هم رومون نميشه
اصلا آقاجان ما هم مي خوايم بريم دوزخ
آي جهنمي ها
كجائيد
آي آتيش دوزخ ما رو نمي سوزوني
بيا
بيا ما رو ببر خوب جلز و ولزي مي كنيم ها
آتيشت هم يه رونقي مي گيره
اصلا مگه حضرت امير نبود مي خواست بره دوزخ
آي دوزخ ما هم يا علي گفتيم ها
اصلا اقاجان مي خوام برم وسط دوزخ
اصلا اون جاهايي كه هيچ كسي نمي ره
اصلا مي خوام برم رو تو روي اولي و دومي
روضه ي تو رو بخونم
مي خوام برم چشم تو چشمهاشون
روضه ي محبت فاطمه رو بخونم
روضه ي كرم حضرت امير رو بخونم
مي دونم قبول نمي كنن
مي دونم اون بدبختها تو بغضشون دارن مي سوزن
اما ما چي كار كنيم
نه روش رو داريم بريم بهشت
نه مي تونيم آروم بگيريم
خدايا اصلا خوب شد يه اعرافي آفريدي
آخه اعراف جائيكه يه عده ميون بهشت و جهنم آواره اند
هي ميرن طرف بهشت
هي مي رن طرف جهنم
آواره اند
آقاجان
آواره تيم ...تا ابد
آخ آخ آخ
هنوز داغ نشدم
هنوز كو تا قتلگاه
حرمت داره
خون حسين خون خداست
حرمت داره
خيلي حرمت داره
بايد طاهر باشي
تا بتوني بهش دست بزني
فكر نكنيد حالا دست مي زنيد به تربت درسته ها
نه اقاجان خيلي خجالت بايد بكشيم
كه همين جوري داريم دست مي زنيم به تربت
اقاجان چي بگم
همه اش بايد خجالت بكشم
آخه آقاجون اصلا خوب شد اين شرم رو افريدي
خوب شد اين سياهي شرم رو افريدي
اقا تا ابد شرمندتيم
مي دونم جواب نمي ده
چي كار كنم
كار ديگه از دستم بر مي ياد؟
نه
به خودت نه
آقا حركت كنيم سمت قتلگاه ...
اون روزي كه روضه ي خانوم زينب رو خوندم كسي نگفت اين برادر و خواهر كي از هم جدا بودند كه جداشون كردي
پس روضه ي ابي عبدالله كو
فرمود امام مثل شمع مي مونه
آب ميشه و از وجودش عالم رو زنده نگه مي داره
اين آب شدن خيلي حرف داره ها
آي عالم خوب گوش بده
خدا اين همه عالم رو آفريد براي محبتش
مي خواست اون گنج نهاني كه هست رو آشكار كنه
مي خواست اونهمه مهربوني هاش رو ظاهر كنه
مي خواست بگه من چقدر مهربونم
ولي هيچ كس نه مي تونست بفهمه نه طاقتش رو داشت
اين بود كه ذوات مقدسه رو آفريد
عالمين رو آفريد براي اونها
فرمود
گنجي بودم نهان
دوست داشتم شناخته شوم پس عالم را افريدم
مگه نفرمود همه عالم رو به خاطر تو افريدم محمدم
اين يعني قربونتم ديگه
تازه مرام رو ببين
تا ديد محمدش خجالت كشيده
از همون محمدش علي رو آفريد و فرمود
محمد جان
تو رو بخاطر علي آفريدم
ببين چه جوري محمدش رو نگذاشت خجالت بكشه
بعد نوبت علي رسيد
علي جان توكه محمد دومي
تو كه نفْس اوني
تو كه جان اوني
مي دوني قربون تو هم مي شم ؟
حضرت امير هم آب شد
اين دفعه هر دو شون رو باهم يكي كرد و گفت
هر دوتون رو بخاطر فاطمه آفريدم
ديگه كسي فاطمه رو نديد
فاطمه هميشه پنهان بود
اصلا ظاهر نشد
نور فاطمه نور سياهه
اعظم انواره
نور ذاته
هيچ كسي نمي بيندش
توي اين دنيا هم نهان بود و نهان شد
اين راز فاطمه است
فاطمه هميشه نهانه
انت الحوراء الانسيه
خدا فرمود اگر يكي از اون حوريه هاي بهشتي رو بيارم زمين همه عالم غش مي كنن
جون مي دن
از فرط زيبايي و لطافتش
از بس كه زيباست
اين زيبايي فرق مي كنه ها
مست مي كنه
عقلها رو مي پرونه
ديوونه مي كنه
نمي دونم چي بگم
جون آدم رو مي گيره
حالا فاطمه رو فرستاد زمين
كسي عقلش پريد ؟
نه؟
كسي جون داد نه؟
آخه خانوم هميشه پنهان بودند
اصلا هيچ كسي نديده خانوم رو
جز ذوات مقدسه
خانوم رو هركي ببينه قالب تهي ميكنه
يعني طاقت نمي ياره ها
فلذا خانوم هميشه در حجابند
اون روزي كه علي رو داشتند مي بردند دست بسته ...
خانوم فقط مي خواست از پرده بياد بيرون
همين
مي فرمايد سلمان ديدم ستونهاي مسجد الحرام از زمين جدا شدند...
يعني هنوز خانوم ظاهر نشدند
همه عالم داره قالب تهي ميكنه حالا فكر مي كنيد اگر يه گوشه ي جمال ناموس الهي از پرده بيرون بياد چي ميشه ...
آقاجان
آخه اين چه رسميه
خدا اين همه عالم رو به خاطرشما خلق كرد
مگه نفرمود
اني ما خلقت سماء مبنيه
ولا ارض مدحيه
ولا قمرا منيرا
ولا شمسا مضيئه
ولا فلكا يدور
ولا بحرا يجري
ولا فلكا يسري
الا
لاجلكم و محبتكم
آي عالم به من بگو آي قتلگاه به من بگو
خدا تو رو به خاطر اينها خلق كرد بعد اين چه بازي اي بود در آورد سرشون
بگو ؟
اصلا خدايا من مي خوام تو رو محاكمه كنم
مي خوام از تو بازخواست كنم
مي خوام برات شاخ و شونه بكشم
آي با مرام
آي لوطي
اي با معرفت
اين چه رسميه
كه آدم اون كسي رو كه دوست داره اينجوري بلا سرش بياره
بگو ببينم
اصحابش رو قربوني كردي بس نبود ؟
علي اكبرش رو ريز ريز كردي بس نبود؟
يادگاهاي امام حسن و بچه هاي خانوم زينب رو قربوني كردي بس نبود؟
بگو ببينم
آخه بيرحم
يه بچه شش ماهه چه كرده بود با تو كه رو دستهاي باباش پرپرش كردي؟
اين چه رسميه، چه بازيه اي كه حسينت رو توش آوردي؟
به من بگو چرا حسين خون اصغرش رو پاشيد طرفت ؟
به من بگو چرا محاسنش رو گرفت طرفت؟
به من بگو وقت رفتن عباس چرا نذاشتي شمشير ببره ...
بگو اون دختر سه ساله چه كرده بود با تو كه بايد روي خارهاي مغيلان بدوه
به من بگو چرا خيمه ها رو به اتيش كشيدي ؟
به من بگو
اصلا اينها همه يك طرف به من بگو
تو كه براي جسد امام جواد به مرغان آسمون اجازه دادي برن براش سايه كنن
چرا سه روز به افتاب گفتي به زخمهاي بدنش بتازه؟
چرا باد رو گفتي ريگ به زخمهاش بپاشه؟
چرا گفتي حسينت رو به نيزه ها برقصونن؟
چرا ؟ چرا؟ چرا ؟
آي قتلگاه تو مي داني ؟
آخر تو تا آن دم آخر آقا در محضرش بودي
اي قتلگاه
راستي بگو ببينم چرا شمر ملعون روي آقا رو برگردوند
نكنه
طاقت نداشت به چشمهاي حسين نگاه كند ...
راست گفته اند ...
راستي چه حكمتي در اين چشمهاست كه اينقدر آتش به دل آدم مي زند
چرا حتي نمي شود به چشم حيوانات هم خيره شد ...
چرا آدم اينقدر خجالت مي كشد از اين چشم ها ...
خدايا
به من بگو ... در قتلگاه چه شد ؟
...
خدايا به من بگو چرا مي خواستي حسين ات را كشته ببيني ؟
چرا مي خواستي زينب ات را به اسيري ببيني ؟
به من بگو ...
مي دانيد
بچه ها
روضه ي قتلگاه
اعظم روضه هاست
جون دادن مي خواد
مي دونيد بچه ها
يه نقطه اي هست تو عالم
حرمسراي خداست
اندروني خداست
يه جايي هست كه خدا هركسي رو راه نمي ده اون تو
مي دونيد
خدا خيلي عاشق بنده هاشه
ديديد يه مادر چه جوري عاشق بچه هاشه
خدا هم همونجوريه
منتها اونقدر بيشتر كه باورت نميشه
...
يا فاطمه
آقا اومد توي خيمه ها
شب آخر بود
نگاهها يه جور ديگه شده بود
اصحاب بعضيهاشون خيلي خوشحال بودند
جاهاشون رو ديده بودند توي بهشت
چقدر عجله داشتند براي شهادت
آقا نگاهشون كرد و لبخندي و سكوتي
رفت سمت حرم
چشمهاي مضطربي رو ديد از پشت پرده هاي خيمه
آقا جوابش داد
نگاهي و لبخندي و سكوتي
آقا هميشه لبخند رو لبشون بود ...
وقتي ايشون مي اومدن همه گريون مي شدند
اما آقا هميشه لبخند روي لبشون بود
اقا پرده ي خيمه رو كنار زد
چشمها
امان از چشمها
مضطرب
نگران
فرقي نمي كنه
از علي اصغر شش ماهه تا خانوم مو سپيد حرم
آقا
نگاهشون كرد و لبخندي و سكوتي
اومد بيرون
يه چرخي زد دور حرم
دنبال آب مي گشت
چشمهاش تشنه بودند
تشنه ي عباس
علمدار رو ديد
سيراب نشد اما
نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي
پابرهنه شد
شنها هنوز داغ بودند
خارهاي مغيلان
چقدر زود چشم باز كرده بودند
آقا و خارهاي مغيلان
نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي
چقدر عالم زيبا شده بود ...
ميدون رو نگاه كرد
فرات را هم، علقمه را، سپاه دشمن را، شمر را، عمر سعد را ، حرمله را، ...
عمق تاريخ را
از اول عالم تا آخر عالم را
محشر را
قيامت را
بهشت را
جهنم را
قرب را
نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي
حسين كيست ؟ ...
هيچ كس نمي داند ...
انبيا پا به كربلاش نگذاشتنه، اشكشون جاري مي شد
روضه خون نمي خواست ...
حسين كه بود ؟
نگاهي و لبخندي و سكوتي
عالم را ديوانه كرده بود
نيازي به شهادتي نبود
قبل از تولدش
دلها را آتش مي زد ...
هنوز نام حسين از وادي دلي نگذشته
اشك ضجه مي زد و دل آتش
حسين كيست؟
نگاهي و لبخندي و سكوتي
حسين جان چه رازي هستي تو ؟
از آدم تا آن خاتم الاوصيا
چشم ها گريانند و دلها سوزان
تو كيستي حسين
نگاهي و لبخندي و سكوتي
فرمود حسين رحمت واسعه ي الهي است
گفتم چگونه است وقتي رحمت واسعه ي الهي بر سرت نازل شود تو را گريه مي گيرد
گفت : از بيچارگي
بيچارگي؟
آري
وقتي محبت بر سر كسي ببارد و نتواند پاسخ دهد
گريه اش مي گيرد
باور نمي كني ؟ امتحان كن، به هركسي مي خواهي خيلي محبت كن، آخر گريه اش در مي آيد ...
فرمود آخر چرا ...
فرمود : عالم طاقت ندارد ...
محبت مال اين عالم نيست
گفت اين حرفها چيست؟ عالم پر است از عاشق و معشوق ... هر عشقي از هر رنگي
فرمود: عشق آب حيات است و عالم ظلمات
بندگان خدا حيرانند كور و تشنه، ميان ظلمات
برخي دست بر چشم مي گردند و
برخي چشم بر مصباح الهدي مي دوزند
برخي به گندابي خود را سيراب مي كنند و جز آن نمي بينند
و برخي آب حيات را پيدا مي كنند و مصباح الهدي را ...
گريان مي شوند
اشك ها روان، دلها سوزان
ظلمات روشن مي شود و آب حيات نمايان
حسين كيست؟
رحمت واسعه الهي ...
بي رمق شده بود
تشنه ترين لبهاي عالم
زخمي ترين ...
چشمايش هنوز
نگاه مي كرد و لبخندي و سكوتي
كسي آمد به سويش با شمشيري
نگاهي كرد و لبخندي و سكوتي
خجالت كشيد رفت ... ديوانه شد گمانم ... نوشته اند اين را ...
بدبخت ها خجالت مي كشيدند از آن نگاه
همه گريان بودند
از دور سنگ مي پراندند
اشكهاشان اما روان بود ...
قتلگاه خون گريه مي كرد...
ذوالجناح ديوانه شده بود ...
زينب آمد به روي تل
چشمهايش آتش گرفت
و حسين فقط
نگاهي و لبخندي و سكوتي
همه عالم داشت گريه مي كرد
بيچاره شده بود
ملائكه هم
...قتلگاه خون گريه مي كرد
مي خواست او را سرخ در آغوش بگيرد
از بيچارگي اش
ملعون، خنجري به دستي و خورشيدي به دستي ،
هر دو سرخ
مي رفت
و غروب چقدر زيباست
آنوقتها كه سرخ مي شود ...
آدم دلش آتش مي گيرد
اشكهايش مي بارد ...
عصر عاشورا مي شود انگار
و نگاهي و لبخندي و سكوتي
ملعون گريان مي دويد
خودش هم نمي دانست چرا
اما چشمهايش
زار گرفته بود و و دلش آتش
چقدر تشنه بودش ...
خورشيدي
غروب كرده بود اما نگاهش هنوز ...
سوي خيمه ها بود با لبخندي و سكوتي
خيمه ها را غارت مي كردند
حرم را به آتش كشيده بودند
بچه ها گريان
آتش به سرشان رسيده بود
نگاهي بود و لبخندي و سكوتي
خارهاي مغيلان از همه گريان تر
پابوس بچه ها آمده بودند
گوش ها پاره و اشك ها سرخ
نگاهي و لبخندي و سكوتي
عالم همه داشت مي سوخت
اشك ضجه مي زد
بيچاره شده بود
خدا چقدر زيبا شده بود ...
نهان بود، دوست داشت شناخته شود ...
شناخته شده بود ...
همه دلها آتش گرفته بود
اشكها جاري...
و خدا
نگاهشان مي كرد
با لبخندي و سكوتي ...
يا ليلي