تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

مجلس اول

 

سلام بچه ها

خوبيد؟

از گور در آمده ام فقط به نَفَس سيد و آهِ سزار و محبتي كه به شما عزيزانم دارم

سيدم، سزارم، حاج حميدم، مهاجرم، آناهيلم، بغض گرفته ام، بهارم، رعنايم و ... اين صورتم و اين دستهاي محبت شما، بي ادبي ام را ادب كنيد، بفرمائيد كي و كجا به دست بوسي شما بيايد صورتم، خدا را شاهد مي گيرم همه تون رو دوست دارم و برايم عزيزيد، وقتي هركدامتان را مي بينم انگار دارم صورت خدا را مي بينم با لبخندي مليح، فكرش را بكنيد روي محبوبتان را ببينيد آن هم با لبخندي مليح، چقدر زيباست و لذت دارد، خدا مي داند، خلاصه اين صورت بي ادب ما و دستهاي ادب آموز شما، بسم الله

اي كاش يك نواي يا حسين مي گذاشتيد ، اينطور اگر شيطان هم بوديم در حريم قرآن حسين بوديم و دلمان خوش بود شيطان دفتر حسينيم ... التماس نواي ياحسين داشتم ... آقاجان اجازه مي فرمائيد ؟ ... أأدخل يا ولي الله ... باذن الله انشاءالله

***

بيائيد يك مجلس بگيريم، همه دور بنشينند، همه ها، همه عزيزان كه نام بردم و آن گمنام ها، ابتدا يه دو قطره اشكي بريزيم و بعد همه زير همين بيرق بزنيم توي سر و كله مان كه حق با كيست، اما بگذار اول جگرمان حال بيايد با ذكري از حضرت ارباب بعد هركه برود در جبهه خودش و يادتان باشد آخر مجلس هم همه بيايند و بنشينند دور يك سفره، سفره ي رقيه خاتون سلام الله عليها  ... بسم الله ؟

مي فرمايند آقا ابي عبدالله هفتاد بار به ميدان آمدند براي نصيحت اين قوم، نمي دانم چه شد كه برگشتند و هفتادشان ، هفتاد و يك نشد، نمي دانم صدايشان خاموش شد، هلهله كردند قوم، لبهاي تشنه ارباب ياري شان نكرد، نمي دانم اما نمي فهمم اگر كسي بگويد آقا نااميد شدند از هدايت قوم، مگر مي شود كه مادر از فرزندش ببرد ؟ نمي شود، امكان ندارد، اينها كه ...  نمي فهمم چه شد كه حضرت امير نفرين كرد اين قوم را كه خدا حجاج ثقفي را بر شما آورد به جاي من، نمي دانم و نمي فهمم ... خدايا معرفت، نَمي ...

اجازه مي خواهم ميان اين حرم، به نام ليلي نباشم، اصلا هيچ كس نباشم، نه يك نقطه باشم، نه دو نقطه و نه ... ، اصلا هيچ كسي نباشم، باشد؟ من كسي نيستم ...چرا؟

بگويم بهتر است، نكند ميان اين خيمه بي ادبي كنم به مهماني، رهگذري و اين بدِ من، به پاي صاحب من نوشته شود، اقل حرمت صاحب مجلس را نگه دارم، باشد ؟ پس اينجا كسي نيستم ...

راستي يك يادآوري دارم براي خودم، كه نشود مثل اين بنده، ادب مجلس يادش برودها، بيائيد حرمت مجلس را نگه داريم نه به اعمالمان، به حرمت صاحب آن، وقتي نوشتم آن بالا «ياحسين» ديگر صاحب مجلس حضرت ارباب است، نكند ... پس آقاجان همه دو زانو حرف زدن يادشان نرودها، همه اسم ها را بياندازيم بيرون، هركسي نشست در اين مجلس، مهمان حضرت ارباب است، حرمت دارد، حالا حرفي شده است، آمده ايم به بهانه اش، ذكري بگوييم و حرفها همه بهانه اند ... غرض ذكر ارباب است.

خدا خودش فرموده، و ما هذه الحيات الدنيا الا لهو و لعب، يعني همه تان را سرِكار گذاشته ام، خودم شخصا، ميان اين حيات دنيا، سزار و غير سزار، كه باشد ما را سركار بگذارد و خلق الله را، خودش همه مان را سركار گذاشته، خود خدا، توجهي؟ عرض مي كنيم خداجان، دستت رو شده، مي خواهي بازي كني، ما هم اهل بازي هستيم، بسم الله، اما فكر نكني نمي دانيم اينها همه بازي است ها، يادمان باشد اينها همه بازي است، ليبلوكم احسن عملا (ببينيم كدامتان بهتر بازي مي كنيد، لري وار) ...

ادب اول هم اينكه خدا رحمت كند آميرزا جواد آقاي ملكي تبريزي را، نقل مي كنند اگر در مجلسشان حرف كسي شروع مي شد كه حضور نداشت، (نه غيبت ها، فقط حرفش) نمي گذاشت، با عصا ظاهرا مي زد به زمين كه آي حرف را عوض كنيد... ببينيم مي توانيم بدون اينكه نامي از كسي ببريم حرفمان را بزنيم، سخت است، ببينيم مي توانيم كسي كه نيست حرفش را نزنيم؟ ... سزار «هست» ؟ ... نيست، حرفش را نزنيم. از كسي حرف بزنيم كه هست و باقي است ...

آقا بسم الله ... ياحسين ها دور بشينن مجلس خودمونيه ...

آقاجان، موسي هم كه باشي، خطا مي كني؟ جايزالخطايي؟ منتها خطاي موسي كجا و خطاي شبان كجا؟ قبوله؟ آقا ببخشيد هرجا رو قبول نداريد بفرمائيد ، قدم به قدم تا تقبل الله انشاءالله خيلي راه داريم ...

آقا موسي اومد از خدا يه نفر خضر راه خواست، خدايا يه خضر راه سر راه ما قرار بده، خدا هم گفت بفرما اين خضر،اما تو رو چه به خضر،... موسي سر راهش رسيد به خضر... فرمود يا خضر، اجازه مي دهي همراهت باشم؟ ... خضر فرمود: عزيزم تو كجا طاقت همراهي خضر رو داري، برو كه تو نه صبر داري نه طاقت برو ... موسي بي تابي كرد ... خضر گفت: باشه، حواله ي خدايي، سه نفس همراه مايي، اما شرط كه سه نفس كه كشيدي و طاقت نداشتي ، بروي بگذاري تنها تنفس كنيم كه هم جان تو در امان بماند از نفس هاي ما و هم جان ما در امان باشد از بي صبري هاي تو ... موسي فرمود: آقا ما تا آخر پاتيم، قبوله، سه نفس ؟ اصلا ما هم نفس شما بوديم خبر نداشتيم و ... آقا راه افتادند ... اومدند و اومدند ... ناگهان خضر، بچه اي رو ديد و سر بريد، كشتش ... موسي قاطي كرد، غيرتش گُل كرد، آي فلان فلان شده (بي ادبي ما رو همه ببخشن) تو قتل نفس انجام مي دي، حرام خدا رو حلال كردي، چرا اين بچه ي بي گناه رو كشتي؟ ... خضر نگاهي كرد به اون و فرمود اين نَفَس اول، ديدي طاقت نداشتي، صبر نكردي، ... موسي گفت ببخشيد، غلط كردم ... حرف گوش كرد، سرش رو انداخت پائين و ساكت شد ، نفهميدها، اما حرف گوش كرد ، اون گُل كردن غيرتش خوب بود ها، خيلي هم خوب بود، اما باباجان، وقتي يه چيزي رو نمي فهمي اقلا صبر كن از خدا بخواه فهمش رو بهت بده، شلوغ نكن، بدتر از بد نكن ... بگذريم، موسي راه افتاد دنبال خضر ... خضر رسيد به يه كشتي ... كشتي مال يه مشت آدم بدبخت و فقير بود كه همه دارايي شون رو فروخته بودن، يه سرمايه اي و اين كشتي رو خريده بودن ... اقلا بتونند با اون خرج زنده بودنشون رو بدن... آقا تبر برداشت خضر و زد كشتي رو درب و داغون كرد، باز موسي قاطي كرد، آي فلان فلان شده، تو چطور دلت اومد اين بدبختها رو به اين روز بندازي، تو كافري ، تو فلاني تو بهماني ... شروع كرد بهتون زدن ... خدايا از همه عذر مي خوام بويژه از موسي ... خضر باز نگاهش كرد و گفت اين نَفَس دوم، باباجان طاقت نداري، صبر نداري چرا گوش نمي دي ... موسي خدا رحمتش كنه، شلوغ نكرد، اين رو فهميد كه بايد ساكت باشه و باز بند رو به آب داده، نفهميد چي شده اما فهميد كه جلوي بزرگتر يه كم ادب داشته باشه هم جاي دوري نمي ره ... حرف گوش كرد، سرش رو انداخت پائين و ساكت شد ، نفهميدها، اما حرف گوش كرد ، اون گُل كردن غيرتش خوب بود ها، خيلي هم خوب بود، اما خوب باباجان وقتي يه چيزي رو نمي فهمي اقلا صبر كن از خدا بخواه فهمش رو بهت بده، شلوغ نكن، بدتر از بد نكن... بگذريم ... اومدند تا رسيدند به يه شهري ... مردم شهر، تا تونستند اين دو تا بنده ي خدا رو زدند ... خضركتك خورده، بيرون شهر رسيد به يه خونه خرابه و ديد ديوارش داره مي ريزه، شروع كرد به عملگي و ديوار صاف كردن براي مردم اون شهر ... موسي رو مي بيني! اين بار ديگه خيلي كم آورد ... دادش در اومد ... رو كرد به خضر گفت بابا تو اصلا عقل نداري، اون از آدم كشتنت، اون از كشتي خراب كردنت، اين هم از ديوار خرابه صاف كردنت بعد اون همه كتك، ما رو باش دلمون خوشه شما خضر مايي، جمع كن اين كاسه كوزه هات رو، حناي تو ديگه براي ما لعاب نداره ... آقا گفت و گفت و گفت ... خضر بنده ي خدا رو شست و گذاشت كنار ... وقتي تموم شد خضر يه آهي كشيد ... آي اين آهش مي سوزونه آدم رو ... امون از اين آه ... بچه ها بترسيد از اين آه ... فرمود هذا فراق بيني و بينك، اينجا وقت خداحافظيه، «سلام!» ... اي كاش خضر سالها صبر مي كرد و حرف از رفتن نمي زد ... اي كاش موسي صبر مي كرد و هيچ نمي گفت، اي كاش ... خدا اين همه بازي در آورد كه چي بگه ؟ يه نفر بهم بگه خضر موسي رو بازي داد؟ سركار گذاشت؟ نه خدا وكيلي، اصلا خضر واسه موسي كار مي كرد؟ ... خضر رفت، حكمت كارهاش رو هم گفت ... اما نوشدارو پس از مرگ سهراب چه فايده داره ... مي دونيد بچه ها ... يه وقتي هست كه بي صبري ما خيلي كار دستمون مي ده ... شلوغ كردن هاي ما ... بچه ها موسي حكمت اونها رو فهميد اما بعدش دو دستي زد تو سرش ... خاك ريخت روي سرش تا ابد ... تا آخر عالم خاك بر سر شد ... خضر رفته بود ... آه كشيده بود و رفته بود ... امون از اين آه ... بچه ها همه مون كه خاك بر سر هستيم ... از بعد اون كوچه و اون چادر خاكي همه مون كه خاك بر سر شديم ... تا ابد هم كه خاك بر سر هستيم ... آخه تا كي زينب بايد بياد برا اهل شام روضه بخونه كه باباجان... نه رو نامه هاتون رو مي خوايم نه گريه هاتون رو ... ما رو رها كنيد، هم براي شما بهتره هم براي ما ... كِي مي خواهيم اين رو بفهميم كه وقتي يه چيزي رو نفهميديم ساكت بشينيم و از خدا بخواهيم به ما بفهمونه ... آخه اين قدر عجله براي چيه؟ ... آخه عزيزانم خودم رو مي گم وقتي خضر رو به فحش و بد و بيراه كشيديم ديگه پرسيدن اينكه راستي قبل رفتن بگو حكمت كارهات چي بود چه فايده داره ... بچه ها چه فايده داره ... حساب هاتون رو تو اين دنيا صاف كنيد ... خضر رفت، رفته ها ... آه اش مي مونه دامنتون رو مي گيره ها ... دوستون دارم مي گم، خيلي دوستون دارم اومدم وسط ميدون ها، ابائي از سيلي خوردن ندارم اما بچه ها شما رو جان من يه كم بيشتر فكر كنيد ... شايد اون طوري كه شما فكر مي كنيد نباشه ... يه احتمال ها ... اين احتمال اينقدر مهمه كه آدم واسه اش آبرو و همه چيزه يه نفر رو نريزه رو دايره ... بچه ها مجلس خودمونيه ... حرف دلتون رو خريدارم ... اما جون هركي دوست داريد بعد همه يقينهايي كه نداريد يه شك هم اگه پيدا كرديد كه اينطور نيست اقلا ساكت كه مي تونيد باشيد تا اون يكي هم به يقين تبديل بشه ... بابا بريد از مراجع بپرسيد لقمه اي كه رو حلال و حرومش شك داريد رو مي گن شبهه ناك، نخوريد ... اگه خورديد قي كنيد ... نمي دونم يه جوري نذاريد به رفتن با آه خضر برسه ... دلتون با منه ؟ ... به خدا دوستون دارم دارم اينها رو مي گم... يه باري رفتيم پيش بزرگي يه قولي داد به ما، رفتيم كه به قولش عمل كنه، نكرد ... بچه ها صدامون در نيومد كه فلان فلان شده ، تو كه اين همه وصف كراماتت به آسمون رفته، زير قول زدنت چيه...مومن كه به عهدش وفا نكنه كه مومن نيست و ... باباجان صدامون در نيومد ... دوزانو نشستيم هروقت صلاح دونست خودش برامون بگه چرا به قولش عمل نكرده ... بابا خضر يه بجه بي گناه رو كشت مي فهميد؟ موسي بايد مي ديد و صداش در نمي آمد، وقتي همسفر خضر مي شي بايد صبر داشته باشي ... خلاصه ما حداقل اين رو فهميديم كه كوچكترا بايد بيشتر ساكت باشند و ياد بگيرن ... ما هم كه كوچيك كوچيكها ... كسي نيستيم ...

حالا اين كه گفتيم داستان موسي بود و خضر ... كو تا صفين و اون بدبختي كه اومد پيش حضرت امير و گفت علي جان اون ور بازار قرآن علم كردن، اين ور بازار كه تو خودت قرآني، ما بدبختها چه خاكي به سرمون كنيم كه نمي دونيم حق با كيه ؟ و حضرت امير فرمودش: باباجان اول حق رو بشناس، اهل حق رو مي يابي ... الغرض خدايا نكنه ، خدايا تو رو به حق خانوم، دستمون كوتاهه، نفهميم، نمي فهميم، نكنه براي بريدن سر پسر رسول خدا غسل شهادت كنيم، خداجون رحم كن به ما، به حق خانوم كوچه هاي دست بسته رحم كن به ما

عزيزانم، ما دو زانو نشستيم و صورتمون محضر شما تا ببوسه دستهاي مباركتون رو، يا علي ، اگر نه بريم خاك ريز بعدي انشاءالله

راستي اين هم سفره ي آخر مجلس

آقا امشب شب عملياته، ذكر حيدر حيدر يادت نره، اسم شب و رمز عملياتم يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها) است، منتظريم رمز عمليات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، يا حسين ها رو بريزيم تو آسمون ... سيدم يادت هست، رمز عملياتچي بود ؟ ... يارقيه بنت الهدي ( سلام الله عليها)... حواست هست ؟ ... بچه ها منتظر رمز عملياتندها ... بسم الله

يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 22:0  توسط به نام لیلی  |