تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

 

ليلي جان

سلامت نمي كنم ...

هرچه مي خواهي بگو

روگردانده اي

باشد

اصلا دل نازنينت را بدرد آورده ام

باشد

اينهمه تو ما را سوختي

يكبار هم تو براي ما بسوز

عشق و عاشقي اين است ديگر

مي گويي پس چرا همه اش من دارم مي سوزم

مي گويم چون ما خاك بر سريم

اينجا ديگر لنگ انداختم

فكر كردي اينكارها را بلد نيستم

چرا خوب هم بلدم

كم آوردن كه هنر نمي خواهد

وقتي مي گويي همه اش تو داري مي سوزي

من چي بگم

قاطي كردم

تقصير تو نيست

تقصير اين التماسيه كه حسين دارد به ابالفضل مي كند

شب جمعه است نه

شب زيارت آقاست نه

مي آي و شبهاي جمعه

ما رو آتيش مي زني و بعد هم مي گي

همه اش ما داريم مي سوزيم

حرفي گذاشته اي براي ما

مهر زدي به دهن ما

اونم همچين محكم ها

كوبوندي تو دل ما

مهر محبتت رو

جوري كه اشك

داره زار مي زنه

چشمهامون رو كه نگو

خودت مي داني

خوب مي داني

قلمم را شكسته ام ديگر

خورد كرده ام اش

نمي نويسم

حتي براي تو

ديگر بريده ام بدجوري

دلم تنگ شده

يه جوري كه ديگر تركيدن هم جوابش نمي ده

بايد خونش رو بريزي

مي فهمي

بايد زيرپاهات لهش كني

چرا ؟

برايت مهم نيست

اگر مهم بود

امايي

چرايي

حتي اين چرا را هم خودم گفتم

نه نگو اين كه تو گفتي من گفتم

بازي نمي خورم

خواستي هم بگو

اصلا مگر من بايد بگويم تو چه بگويي چه نگويي

نه عزيزم

برعكس است

تو بايد بگويي

تو بايد ...

اما خودت بگو

چه كار كنم با اين نوا

تو بگو

مگر مي شود ننوشت

مگر مي شود ساكت بود

اصلا سكوت هم صدايش درآمد

درنيامد

تو بگو

وقتي صداي ابالفضل مي آيد

مي شود ساكت شد

اي خاك بر سر من

وقتي حسين جانم دارد التماس ابالفضل را مي كند

مي شود ما صدايمان درنيايد

نمي شود

حالا چه بنويسيم

اصلا مهم نيست

مي داني اصلا هيچ چيز مهم نيست

مي خواهم بگويم

بعد تو هيچ چيز مهم نيست

آي قهرماني

پاسخت را بگير

يك وقتي هست

كه ديگر خودت را رها مي كني در غرق شدن

مي فهمي

در فرو رفتن در دريا خودت را رها مي كني

اول ها تقلا مي كني

دست و پا مي زني

اما يك وقتي دارد كه ديگر

مي شوي ميت

روي سنگ غسال خانه

رهاي رهاي رها

حسين جانم

هر بلايي مي خواهي سرم بياور

نمي دانم با كي هستم

اما آي تويي كه مي خواني

اين نوشته ها را

از بهشت دارم برايت مي نويسم

خوب بخوان از «بهشت»

نمي داني اينجا چقدر لذت دارد

نمي داني اينجا چقدر صفا دارد

اصلا دوزخ و بهشت را با هم حس مي كني

هم در آتش مي سوزي

هم جرعه جرعه كوثرش را مي نوشي

نمي داني

نمي فهمي

اينجا پيش خودِ خودِ خدايي

اينجا خدا چنان گرم در آغوشت گرفته كه نمي داني

نمي توانم بگويم

همينقدر مي توانم بگويم

كه لذتي بالاتر

نديده ام و نچشيده ام

حسين دارد التماس مي كند ابالفضل ...

نمي فهمي

هيچ كس نمي فهمد

اصلا فهميدني نيست

چشيدني است

كجا داري دنبال كوثر مي گردي ؟

همينجاست

سرچشمه اش را يافته اي

آي

آي

حسين دارد التماس مي كند ابالفضل ...

هيچ كس نمي فهمد ...

به خود خدا قسم هيچ كس نمي فهمد ...

خواهرم نرگس

امشب خوب ما رو آتيش زدي ها

نقطه ضعف گرفتي از ما

خوب هم گرفتي

مي بيني ادبياتم رو باد برده

چاله ميدونيه چاله ميدوني

يكي مي گفت

هركي بخواد شيعه رو اتيش بزنه فقط كافيه پيشش يكبار بگه يا علي

حالا شما هم هي بيا و ما رو آتيش بزن

آي آي آي

چي كار كنم

ما رو با ابافضل قلم زدند

حال اگه مي خواي هرجا بري برو

اما براي خودت ننويس

مگه كي هستي كه مي خواهي براي خودت بنويسي

حالا نگي بابا منظور ما اين نبود كه

مي دونم

بهونه كردم بهت بگم از ابالفضل بنويس ...

ما خوب گريه كني هستيم براي روضه هاي ابالفضل

هرچند مجلس آقا ابالفضل روضه خون نمي خواد

اسم خورد كه مجلس اقا ابالفضله ديگه فقط بايد تو سر و كله ات بزني

هيچي نمي خواد

يه نفر مي گه ابالفضل

اين ميشه روضه

ديگه هيچي نمي خواد

تا اشك داري بريز

تا جون داري بمير

حسين داره التماس مي كنه ابالفضل

يا ليلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 23:10  توسط به نام لیلی  |