|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
شاید باید این را بنویسم که «نمی توانم دیگر برای کسی بنویسم و نه شاخه ی گلی حتی ... »
انتظار ندارم که ببینم طلوع تو
شبانه روز ؛ شب ام
آسمان بی ستاره ؛ من ام
نیست امیدی دلم برای آمدنت
گاه ولی
می رسد صدای پایی از دل شب
خسته بی رمق ؛ صدای پای رهگذر است
چشمهای من ؛ هر شب
به خواب می بیند
زمستان دیگری به ره است
***
پنجره ی خانه ام ؛ چشمهایم
سوی آسمان باز است
جز نگاه رهگذری ؛ نیست مهمانم
باغ خانه ام ؛ دل من
مرداب گشته ؛ مرده زار تاریکی
انتظار باغبان بیجاست ؟
پس کجاست باغبان دلم ؟
نمی شود آخر
باغبان مهربان خانه ی ما
برای ابد رفته باشد از شهرش
***
آه بهار ؛ رفته از یادم
سایه سار سرو قامت او
دستهای چروک و پر مهرش
عطرچشم های نرگس او
غنچه زار لبخندش
***
کاش باورم می شد
باغبان نمی رود هرگز
آواره می شود اما
ما را نمی برد از یاد
بلند شو بس نیست ؟
آشناترین ؛ غریبه شده است
صاحب خانه ؛ آواره
قاصدک نشسته پشت پنجره ات
باغبان میان دل تنهاست
بلند شو بهار آمدنیست
نشسته منتظرت
باغبان همین جاهاست
یا لیلی