تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

دلم گفت : بی انصاف ديگر به گلی هم میهمانمان نمی کنی

فقط

نگاه کردم اش و

دستهای خالی ام را نشانش دادم و

بازگشتم

از روی او نه

از خودم و باز از خودم و ...

انگار رقصم گرفته بود

داشتم به دور خودم می چرخيدم و او

ديگر مقابلم نبود

 من ...

من ام را رها کرده ام

کلبه ام خالی است

نگاهم به در مرده و

درب بسته

هم او هم

نگاه اش

سر کوچه

آواره است

و کوچه

پر از سنگ گور

خاک سرد

آهِ سوز

خدایا

خدای زمین و زمان هم

سر کوچه

می خواند امّن یُجیب

خدایا چرا دربها بسته ای ؟

***

به هر سو که این چشمها

می دوند

ندایی می آید

« نیامد بهار ؟»

منم مضطرب کوچه گرد

به دنبال راه فرار

از این شادیِ مردمانی که مستانه خوابیده اند

و لایعقلانی که با چشم بسته

به پاکوبی اند

میان زمستان تاریک شهر

فقط آیه هایم

غم است

خدایا

« خدایی که در بسته , فتّاح , نیست »

***

من ام را رها کرده ام

کوچه گردی شده کار من

به هر کوچه سر می زنم

دربها بسته اند

و آن دربهایی که بازند هم

بسته اند

و باران

فقط در کتاب دعاست

نه حتی نَمی هم

نمی بارد از این دعا

خدایا گمانم

در آسمان بسته است

نه امروز

گویی ابد بسته است

خدایا در آسمان باز کن

« خدایی که در بسته ؛ فتّاح ؛ نیست »

***

خدایا

در خانه ات بسته نیست

منم شاهدم

« بسته بودن »

دروغ است این

در آسمان باز باز است باز

و فتاح کار اش فقط فتح باب

و این دربها را نه او بسته است

در بسته را «دست من» بسته است

بهار و گل اش سالهاست

که خشکیده چشمش به دستان ما

و این دربها همچنان بسته است

خدایا تو فتّاحی و

بسته بودن ز ماست

در بسته ام

باز کن

منتظَر

منتظِر مانده

پشت در خانه ام

سالهاست ............

يا ليلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 1:8  توسط به نام لیلی  |