|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
من می دانم پایانم کجاست
باز با تو ام باز با تو می گویم هاااااای سیاه مشقِ دلم امروز عجب شده ام مست وهرجایی دیوانه تر از امروزم ندیده ام افسوس هر روز باشم این چنین خراباتی
تمام واژه های عالمِ من
با تو می گویم
تو : تویی که هستیِ من ، هستی و ، منم ، ز کسی که ، ندانم او ، هم کیست
واژه ها برای من همگی ، اجنبی شده اند ، غریبه ، بیگانه ، همه نامحرم اند و ، محرمم فقط « لیلی » است
اشک ، واژه ی آتشین مجنون است ، دست برده ام به آسمان دلم
بهاری نیست ، خریدار من چرا او نیست ، او ، خریدار خودش هم نیست
« تو » مانده ای « تو »
فقط « تو»
« تو»
کجاند هیچ کسان و همه کسان و غوغاشان
جمله های صغیل
یک کلام « تویی » ، باقی اند عجیب و عجیب غریب
« تو» مانده ای« تو»
تویی که « تو» هستی
نه من نه او نی ام اویی
که جمله ی « تو » گوید و « تو »
نیست کسی تو را ستاید
اِی « تو »
« تو » هم غلط است تو « تو » هم نیستی
کیستی نمی دانم
تو هستی و فقط همین دانم
که « تو» فقط هستی
عجب
میان این همه « من »
من به دنبال منیِّ «من» هستم
بیا بگو که تویی « تو» فقط
« من » حقیقتا نه « من» ام
بیا بگو چرند می نویسم و دیوانه ای به زنجیرم
بیستون منتظر است
مرا ببر آنجا
ببر که فاتحه خوانم به گور فرهادان
شود که بمیرم
ز مرده ی خویش
واژه های عقل من ، مردند
خرابتر ز خراب ، شایدم خراب آباد
راستی ، می شود آیا
واژه ها ی من همگی
عقل خود را دهند بر باد ( عقل و مفهوم و هرچه دارند با خودشان ؛ غیر آن خودی که ؛ همیشه بوده است با خودشان )
نکند شما به دنبال
« معنی خودتان »
مثل من
جنون زده اید ؟
« کمک »
واژه ای که ؛ مدام
ز خلقت اش ؛ صدا می زند :
«کمک » ؛ « کمک »
يا ليلي