|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
روزي كه جامِ مي به كف ارباب ما گرفت
جان هاي ما ترانه ي قولو بلا گرفت
ارباب ميگسار چو گرداند باده را
هر كس به قدرِ معرفتش جام را گرفت
وقتي كه عقل درد جهان را دوا نكرد
بانيِ عشق آمد و كار خدا گرفت
زنجير عقل پاره شد و دانه دانه ريخت
زنجير عشق هر دل ديوانه را گرفت
روز اَزل كه خانه ي دل مي فروختند
دلهاي ما قباله اي از كربلا گرفت
روزي كه كاروان به زمين بلا رسيد
سالار عشق خيمه زد و كارها گرفت
عباس بود و اكبر و قاسم ركاب دار
وقتي كه قلب زينب كبري نوا گرفت
چون پاي آسمان به زمين بلا نشست
آتش به جانِ خاك و گِل نينوا گرفت
باده به دست صبح ازل ظهر كربلا
هستي خويش را به حراج وفا گرفت
چيزي ز روز واقعه نگذشته بود كه
بازار تير و نيزه و شمشيرها گرفت
هنگامه شد به ساحتِ عصر دهم گهي
كه تيغ كين اجازه خون خدا گرفت
خونها به آسمان و زمين عاشقانه ريخت
قلب زمين شكست و فضاي هوا گرفت
با عده اي اسير پس از مقتل امير
زينب مسير كوفه و كرببلا گرفت
بانو پيام دين خدا را چه خوب بُرد
عشق حسين عاطفه ها را فرا گرفت
بعد از هزار و سيصد و اندي زِ ماجرا
اين قافله رسيد و سرِ راه ما گرفت
كه اي مُحّبِ مدعيِ سوگوارِ عشق
عاشق نوا و عاطفه را از كجا گرفت؟
از يك پرنده عاشق
يا ليلي ![]()