|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
سلام عزيزان
مجنون را ببخشيد
شاید دیگر رمقي نمانده برايش
تا به كلبه اش ميهمانتان كند
خانه سياه اش را از خود بدانيد و ...
![]()
باد مي رفت به سروقت چنار
و من از خاك چه دل مي كندم
او به وصل چمني رحل اقامت مي كاشت
من مسافر شده و هرچه كه بودم بر باد
باد دلداده ي يك نقش شد و حريت اش را بخشيد
من بريدم ز تعلق تا به پرواز درآيم آزاد
او كه باد است عجب مانده به خاك
من كه خاك ام پس از اين بادم باد
........................
باد مي رفت به سروقت چنار
من به دنبال كسي دور خودم مي گشتم
باد بي تاب كه معشوقه ي سبزش آنجاست
من كس ام گمشده ام را پي خود مي گشتم
او چه لبخند به لب
دست پر از عطر بهار
سوي مقصود دل اش مي تازيد
چشم من طاق بهاري
دست من كاسه سفالي
رنگ يك قلب شكسته
پر ترك سرخ ولي خالي خالي
بي نفس پاي خودم مي باريد
او چه مي رفت به باد
من چه مي گشتم مست
او پي جرعه شراب
من پي خويش خراب
به گمانم امشب شب وصلي است دگر بر تن باد
و من از اوج فراق اين بدانم كه ندارم وصلي
آخر اويم بي تاست
.....................
باد مي رفت به سروقت چنار
چشم من اشك به دست اش مي داد
اشك هايي كه هزاران سال هم
آسمان بود اگر
مي باريد
هديه از چشم من و
دست امانت با باد
هان امانت دارم
اشكهايم را بباران به سرش
تا ببيند كه چه سرخند چه سرخ
آه از چشمه ي گل
آه از سرخي گل
يادگارم اشكم
دست باد است و بهار
آسمان مي داند
كه چه هست اين باران
آسمانم تا ابد
مي بارد ...
.............
باد مي رفت به سروقت چنار
من به زاري طلب باد فنا مي كردم
باد گفتا چه نشستي كه عطايت آنجاست
گفتم اش باد برو من همه جايم اينجاست
گفت هان ! گيسوي آن سرو بلند
يا لب لعل گل سرخ هزار
همه اينجاست همه پيش تو اند ؟
گفتم اش
آن همه هم پيش من اند و
همه هم پيش تو اند و
همه هم پيش چنار
تو طلب باد فنا
.........................
باد مي رفت به سروقت چنار
من نگاهم تا كجاها مي رفت
او مگر دست كشد تا بر و بالاي چنار
من ِمجنون ؛ بي كفن ؛ بي سرو پا مي رفتم
هو كنان رقص كنان تا كه ببوسد لب لعل
اي خدا من تن بي سر به كجا مي رفتم !
يا ليلي