|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
مَن ذَا الّذي خَضَبَكَ بِدِمائِك يا اَبَتاهُ مَن ذَا الّذي
قَطَعَ وريدَكَ يا اَبتاهُ مَن ذَا الّذي
يا اَبتاهُ اَيْتَمَني عَلي صِغَرِ سِنّي.
خبر آمد كه ز معشوق خبر مي آيد
ره گشائيد كه يارم زِ سفر مي آيد
كاش مي شد كه ببافند كمي مويم را
آب و آئينه بياريد پدر مي آيد
نه تو از عُهده ي اين سوخته بر مي آيي
نه دِگر مويِ سَرم تا به كََمر مي آيد
جگرت بودم و درد تو گرفتارم كرد
غالباً درد به دنبالِ جگر مي آيد
راستي گمشده سنجاقِِ سَرم
سر كه آشفته شود حوصله سر مي آيد
هست پيراهني از غارتِ آن شب به تنم
نيمه عمامه از آن بهرِ تو در مي آيد
به كسي ربط ندارد كه تو را مي بوسم
كه به جز من زِ پسِ كار تو بر مي آيد؟
راستي هيچ خبر دار شدي تب كردم؟
راستي لاغريِ من به نظر مي آيد؟
راستي هست به يادت دم چادر گفتي
دختر من به تو چادر چِقَدَر مي آيد
سرمه اي را كه تو از مكه خريدي بردند
جاي آن لخته ي خون رويِ بَصَر مي آيد
از يك پرنده عاشق
![]()