تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

سلام ليلي جان اينبار بگذار برايت خطي بنويسم كنار هم انگار كلمات همه با هم يكي هستند هم وزن و هم غم و ...

نه

تو دربي را نمي بندي ليلي اين من هاييم كه دربهاي رحمت تو را مي بنديم ليلي ؛ درب اين خانه هميشه باز است به نام تو و بسته نخواهد شد به مدد تو

اينهايي كه اينبار مي نويسم خيلي وقت پيش نوشته شده بود ميان بغچه هاي كهنه ي دلم خاك مي خورد امروز ديدمش شايد ...

ليلي جان

تنها ميان دلم

خانه

خانه يِ توست

اين مرغ

گرچه مردنيست

كنون

خاك پايِ توست

هر سو نگاه مي كنم

انگار

انسو نشسته اي

اما دريغ

آرزويم

ديدن حتي

خيالِ سايه ي توست

هر كوچه يك اميد

يك طلوعِ دگر

تا رسيدن به خانه ات

دريغ

هميشه

كوچه هاي دلم

بن بست ناز و

عشوه يِ توست

درب هاي بسته دگر

خو گرفته اند

با اين كلون پير

رهگذران هم

به تق تق هر روز

...

دگر انگار

اين

درب بسته

هميشه

بسته خواهد بود

آي امان

كسي به فكر ِ

آرزويِ

خيالِ

باز كردن اين درب

نيست نيست

آآآآآآآآآي

درب بسته

بدان اين

هنوز يك نفر

اينجاست

پشت انتظار بازگشتن تو

منتظر براي ِ آمدنت

آآآآآآآآآآآي

صاحبِ خانه ي دلِ من

ميهمان

نمي خواهي ؟

يا ليلي

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 0:48  توسط به نام لیلی  |