تبليغاتX
yaleyly
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

 

يه نگاهي كرد ... ديد از دور داره يه سوار مي ياد ...اول آروم آروم مي اومد ... انگاري دو قدم بياد و يك قدم برگرده ... بيام نيام بيام نيام ... اما نتونست كه نياد ... يعني راهي نداشت ... اين خيلي حرفه ها ... راهي نداشت ... همه راهها بسته بود ... رسيده بود به بن بست ... بن بست، راهش بود ... بايد مي اومد تا ته بن بست ... اونوقت مي نشست مثل همه بيچاره ها ... اصلا بن بست آخر دنياست ...همچين كه برسي به بن بست يه دفعه دلت هري مي ريزه ... خالي ميشه ... اميدت نا اميد ميشه ... با خودت ميگي اينهمه راه اومدم ... حالا چه جوري برگردم ... همونجا مينشيني ... يعني مي افتي ... مي افتي به خاك ... خيلي ها افتادند به خاك  ... همونجايي كه تو افتادي به خاك ... بن بست، اخر راهه ... وقتي به بن بست رسيدي بشين ... رو خاك بشين ... زار زار گريه كن ...نه اينكه چيزي بخواي ها نه ... همينجوري بيخودي گريه كن ... بيخود بيخود ... هيچي توش نباشه ... اشك بريز فقط براي اشك ... چقدر حال ميده ... زار زار گريه كني و اگه كسي ازت پرسيد آخه براي چي گريه مي كني بگي نمي دونم ... ديدي وقتي استخوانهاي پسري رو براي مادرش مي برن بعد سالها چه جوري  براي اون ها مادري مي كنه ....گريه مي كنه ...حالا يكي برگرده بگه مادرجان اين بچه ات كه مرده واسه چي داري بغلش مي كني ... واسه چي داري براش لالايي مي گي ... آخه چرا جمجمه اش رو گرفتي مي بوسي ... هيچي جوابت نمي ده ...فقط اشك مي ريزه ...  (حالا اين به قبلي چه ربطي داشت نمي دونم )

از اسب پائين اومد ... پابرهنه شد ...دستهاش رو غل كرد به گردنش ...اومد و اومد ... پرده ها كنار رفت ... چشمهاي كوچكي از پشت پرده ها ... همون اون بود كه جلوي بابا وايستاد نه عمه ... اون بود كه نذاشت برگرديم نه عمه ... اون بود كه همه راهها رو به روي بابا بست نه عمه ... اون بود كه ... بابا هم رسيده بود به بن بست ... هيچ راهي نداشت ... يعني ظاهرا راهي نداشت ... والا خود آقا صراط المستقيمه ... اصلا راه خود اونه ... صراط خود آقاست بگذريم ...عمه هم آمد و يه نگاهي عميق به داداش انداخت ... توي اين حُرّه ي (هُرّه ي) بيابوني چه نسيم خنكي از صورت داداش توي صحرا وزيدن گرفته بود ... چقدر هوا خنك بود ميان اين همه آتش زمين و زمان ... آدم ياد بهشت مي افتاد ... انگار وسط دوزخ باشي و همه جا رو آتش گرفته باشه اما تو زير سايه ي يه درخت سيب راحت نشسته باشي و دستهاي درخت آروم آروم نوازشت كنه و تو ندوني اصلا اينجا بهشته يا دوزخ ... اينجا كجاست اقاجان... راستي ِاي حضرت آدم ... شما ميون بهشت ... ميون اونهمه درخت ... چرا ميوه ي درخت سيب رو گاز زدي ... اصلا چرا درخت سيب،  درخت خلد بود؟ ... اصلا چرا تو روايات اينهمه حرف از سيب داريم ... آخه اين سيب سرخ چه ميوه ايه ؟ ...

هميشه اقا تبسم به لبهاشون داشتند ... اما اين دفعه تبسم نبود لبخند بود ... دروازه هاي بهشت بود كه داشت باز و بازتر مي شد ... آخ كه چقدر زيبايي تو به وقت خنديدن ... همينجوري خيال كن ... خيال كن يه روزي آقا رو ببيني و اونم درحاليكه آقا داره مي خنده ... اصلا حالا كه خياله بگذار اقا رو در حال بلند خنديدن ببينيم ... آقا داره از ته دلش مي خنده ... ما هم همينجوري نيگاش كنيم  ... آقا كسي آرزوي ديگري هم داره ... اصلا بهشت ديگري مي خواد ؟... مگه هست؟ ... اين لبخند آقا يه شراب طهوريه كه اگه بخوري تا ابد مست مست ميشي ... ديگه هيچ صورتي برات ديدني نيست ... دل آدم كباب ميشه ... اصلا خدا، يا نبايد اين خنده رو نشون آدم بده يا اگه داد ديگه هرچي هم بده آدم باز دلش شاد نميشه ... اصلا واسه همين بود كه حضرت آدم زمين كه اومد همينجوري داشت گريه مي كرد ... حالا يكي بگه واسه حضرت حوا بود ... من مي گم اگه واسه ايشون بود پس چرا اينقدر حضرت آدم تقلا كرد دوباره برگرده پاي همون درخت سيب ... مگه حضرت حوا رو پيدا نكرد ... منتها اين دفعه اگه برگرده پاي درخت سيب ... مي دونه كه فقط بايد اين سيب سرخ رو بو كنه و ببوسه ... نيگاش كنه و باز نيگاش كنه ... اصلا ايندفعه اگه بياد بهشت تازه مي فهمه چرا خدا گفت به اون درخت سيب دست نزن ... خود خدا هم مست اون درخته ... اصلا اون درخت مال خود خداست ... فقط خدا مي تونه سيب هاشو گاز بزنه ... خدا هم تا ابد گاز نمي زنه ... اصلا از سيب رو درخت نمي كنه كه گاز بزندش ... تا ابد اين سيب روي درخت باقي خواهد بود ... سيب خدا ...

اقا اصحاب همه گفتند قربونت بشم و فداي تو و هزار بار جون بدم پات و اين حرفها...  اما خودشون هم مي دونستند تقلاي بيخود دارند مي كنند ...جواب نمي ده ... اصلا يه سوال دارم يه مدتيه ذهنم رو مشغول كرده ... مي فرمايد السلام عليك و علي الارواح التي حلت بفنائك ... يعني اقاجان سلام بر شما و بر آن ارواحي كه به پاي تو فرو افتادند ... در تو حل شدند ... به فناي تو حل شدند ... ارواحشون به فناي تو حل شدند ... آقا من بلند فرياد مي زنم اين رو نمي فهمم ... هرچي فكر مي كنم نمي فهمم يعني چي اونها ارواحشون رو به فناي آقا حل كردند ... ارواحشون قاطي شد با فناي اقا ... اقا فنا شد و اينها نه جسمشون رو بلكه روحشون رو قاطي كردند به فناي آقا ... نمي فهمم ... هركاري مي كنم نمي فهمم ... آخه چه جوري اينها روحشون رو ريختند پاي آقا... آقا شهادت رو اينجوري ام ببين ... جسم رو اصلا حرفي نزده ازش ... اون هيچي ... فرموده ارواحشون رو ريختند پاي آقا... نمي فهمم ...

اومد و اومد تا رسيد به بن بست ... اونم چه بن بستي ...ديگه راه نداره بره ... نشست ... افتاد به خاك ... زار زار گريه كرد ... حالا عبارتي هم فرمود كه  آقا جان توبه ي من پذيرفته هست يا نه ها ، اما از اين بنده مي پرسي اين حرف، بهانه بود ... اگه آقا مي فرمود نه توبه ات قبول نيست چي كار مي كرد ؟ برمي گشت؟ ... بهونه بود ... آقا هرچي مي گفت اين بايد قربون آقا مي شد ... راهي نداشت ... اينجا آخر خطه ... اون رسيده بود به آخر خط ... فهميده بود اينجا بن بسته ... همينجا بايد افتاد  به خاك ...

عزيزانم كه خودموني اند و مي دونند اينهمه روضه مي خونيم كه آخر برسيم پاي حرفمون و اون بازي حضرت موسي و خضر (عليهما السلام)، خوب گوش كنند ... اون حضرت خضر (عليه السلام) اولا كه سه تا نفس فرصت داد به حضرت موسي (عليه السلام) و بس ... ثانيا بعد سه تا نفس، داغ حكمت كارها رو با فراقش گذاشت كف دست حضرت موسي و  حكمتها رو گفت و رفت ... ثالثا حضرت موسي نه دلي داد به حضرت خضر و نه حضرت موسي قربوني شد به پاي حضرت خضر ... اين گفت و اون گفت و تموم شد و رفت ... اما بيا و حضرت خضر اين داستان ما رو ببين ... اصلا نگفت حكمت اون جمله «خدا مادرت رو به عزات بنشونه» چي بود ... اصلا نگفت اون اسبهاي لشگر رو سيراب كردن واسه چي بود ... اصلا از خطاش نپرسيد كه باشه تو رو مي بخشم ... آخ آخ آخ ... اصلا انگار نه انگار ... همه چشمها داشتند آقا رو نگاه مي كردند ... يه جمله گفت كه همه عالم رو شرمنده كرد ...من مي گم همه عالم رو خجالت داد ... تا ابد ... اي عالم گناهكار ... اي بدبخت... اي خاك بر سر ... همه ي گناهان رو هم كه بر دوش داشته باشي ... وقتي به بن بست اين كوچه رسيدي ... وقتي به خاك اين كوچه افتادي ... اين جمله رو مي شنوي و بس ... باقي همه بهشته ... برو صفا كن ...

فقط يه جمله  و بعد هربلايي مي خواي سر خودت بيار ... آقا يه نگاهي سراسر پدري، به حر كرد و يه جوري كه انگار مي خواد همه بشنوند بلند گفت ... «سرت رو بالا بگير» ... تو «حُرّي» همانطور كه مادرت تو را «حُرّ» نام نهاد ... تو آزاد شدي ... يا آزاده اي ... فرقي هم مگه مي كنه ... اتفاقا «حُرّ» اسير شد ... اسير آقا... ديوانه شد ... واله شد ... اصلا نتونست بايسته ... نتونست ... طاقت نداشت ... ادب كرد ... اجازه گرفت كه فقط بره ... يعني اگه جنگي هم نبود نمي موند ... نمي موند و مي رفت ... خودشو گم و گور مي كرد ... مگر اينكه  آقا خودش اذن نمي داد ... آدميزاد طاقت نمي ياره ... فطرت نمي ذاره ... رفت به ميدون آقا، رفت كه رفت ...

حالا يه نكته اي هم بگم خوب گوش كنيد ... ببينيد وقتي آقا نظر مِهر بر سرشون انداختند حتي يه نفر هم بي ادبي نكرد حرفي بزنه ... همه ساكت ... حتي يه نفر هم اين سكوت زيبا رو خراب نكرد ... فكرش رو بكنيد چقدر بي ادبي بود بعد حرف آقا يكي مي گفت آقا اونو نبخشيد اون همون كسي هست كه ... يا برگرده بگه آقا شما شايد ببخشيد اما مثلا من نمي تونم ببخشم ... از اين حرفها ... ببينيد كسي كه در محضر ارباب مي شينه خيلي بايد ادب داشته باشه ... اصلا آقا نفرمود بخشيدم ... اصلا انگار هيچ اتفاقي نيافتاده ... هيچي هيچي هيچي ... مي تونيد اين رو بفهميد ... فهمش خيلي سخته ها ... با سرتكون دادن و بله بله گفتن نيست ... يعني وقتي كسي اومد طرف خيمه ابي عبدالله ... يعني همه چي تموم شد ... اين حُرّه ... بايد سلام كني بهش ... حرمت داره ... مي فهمي حرمت يعني چي ... حرمت صاحب اين خيمه رو داره ... نكنه ما بي ادبي كنيم ها ... اصلا بريد ببينيد اين كوفي ها چقدر بي ادب بودند ... چند نفرشون اومدند گستاخي كردند و به آني عذاب خدا گرفتشون ... حالا يه مروري كنيم به كارها و اعمالمون ... ببينيم يه بنده ي خدايي رو كه اومد و رو به سوي خيمه ابي عبدالله كرد ما سنگ نزديم ؟ ... اين راهي كه ما رفتيم راه ابي عبدالله هست ؟ ... ادب ما در محضر آقا كجا رفت؟ ... ميون اين همه آيه قرآن بايد آيه عذاب بخونيم براي حُرّ ؟ ... خيلي حرف دارم  اگه عمري باشه يه مجلسم بگيريم براي آيه هاي عذاب و نفرين هاي آقا ...

امشب شب سوم هست يا نيست نمي دونم اما مجلس سوم كه هست ... بهونه مي كنيم بريم كنج خرابه ... اين خيلي حرفه كه اين خانوم سه ساله توي اون كنج خرابه ... به چه مقام و منزلتي رسيدند كه آقا بي دست و پا رفتند به ملاقاتشون ... آدم رو ياد ام ابيهاي حضرت رسول مي اندازه ... اصلا وقتي آقا بي پيكر اومدند خدمت خانوم انگاري استخوانهاي پسري رو آوردند براي مادرش ... اين سر رو بغل مي گرفت ... مي بوسيد ... مي بوييد ... خاك و خون رو صورتش رو با دستهاي كوچيكش پاك مي كرد ... تا صبح مادري كرد اين دختر براي باباش ... يه شبه پير شد و دق كرد ...الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه الهي بالرقيه ... عجل لوليك الفرج

امشب شب عملياته، ذكر حيدر حيدر يادت نره، اسم شب و رمز عملياتم يا رقيه بنت الهدي (سلام الله عليها) است، منتظريم رمز عمليات رو بزنند (اون بالا، سر در مجلس)، يا حسين ها رو بريزيم تو آسمون ... سيدم يادت هست، رمز عمليات چي بود ؟ ... يارقيه بنت الهدي ( سلام الله عليها)... حواست هست ؟ ... بچه ها منتظر رمز عملياتندها ... بسم الله

يا ليلي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 22:48  توسط به نام لیلی  |