|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
هیچ گاه نتوانستم بفهمم
آن هنگام در خرابه های شام سر خونین پدرت حسین را برایت به ارمغان آوردند
بر تو چه گذشت!!
و عمه ات زینب (س) هنگامی که جسم بی روحت را دید چه کشید!
******
در اين روزگار غريب چه كم هستند آنان كه زينبي اند
و چه زيادند آنان كه اهل كوفهاند
مگر فقط كوفيان ، كوفي اند؟!
خوشا به حال آنان كه از كاروان و خيل عاشقان رها نشدند
چقدر حرف هست براي گفتن
بايد رفت و شدن را پيوست
يا ليلي
به نام ليلي
میدانی چرا من دو ساعتی است پای روضه ات هم گریه کردم و هم مفصل سینه زدم ؟
اینطور بگویم چرا بی قرارم ...؟
بار اولی که دیدمش شب سوم محرم سال اول جبهه ام بود ، مداح نداشتیم ، سه شب و روز بود که خمپاره های 120 دست از سرمان بر نمی داشتند ، پس واعظ هم خبری نبود ، اما محرم، محرم است و شب سوم ...شب سوم ...نشستیم دور هم ، سنگر حاجی جا نداشت ، خودش زده بود بیرون ، معاونِ تازه از راه رسیده اش را که هنوز به درستی نمی شناختیم ، به اصرار رضا ( منکه میدوم الان کجا نشستی و دو لُپ داری می خوری ...اما رفیق ! تک خوری رسم رفاقت گریه کنان عاشورائی نیست ...من راضی نیستم ...! تو اونجا ..و من اینجا ..غریب ! تنها...نگاهم کن ...جون رضا ! یه لحظه اون سفره خانم رقیه رو بی خیال شو بیا این دست بازار ...به من نگاه کن ...به من ...من پیر شدم ...خسته شدم...من دارم دق می کنم ...چین کنار چشمهام گویا نیست ؟ رضا...رضا... چی بود ...چی شد ؟ ...رضا...رضا...این درست نیست ...تو با یک ترکش، اندازه یک پاره آجر، در یه آنْ پرتاپ بشی کنار اون سفره رنگین و من اینجا ...ذره ذره ذره ...درست نیست ! حالا دیگه برو ...برو تک خوری ات رو ادامه بده و بزار منم حرفم رو بزنم ...برو رضا...برو ...)
معاون فرمانده گردان رفت روی صندلی ، کمی سکوت کرد ...سرش را بالا آورد ..چشمانش پف کرده بود...در حال انفجار بود ...زور زد حرف بزند...نشد...فقط یک کلمه از لای دهان قفل شده اش بیرون آمد :
- رقیه ...!
گریه زیاد دیدم ..اما هنوز بر این باورم گریه فقط گریه سالار شهدای ایران است ....ما که با این زار زدنهای بی مزه مان در برابر آن گریه مضحکه لبخند است ...!
منبر رو روضه اين شب همین شد : او گریه کرد ..فریاد زد ...بر خود کوفت و بعد بی هوش شد ...
حاجی که اومد سر همه داد زد :
دیوونه ها ...! چرا گذاشتید این بیاد تو هیئت ..امشب شب رقیه است ...مگر خبر ندارید...
***
جنگ تمام شد . و من آمدم و اول سراغ مردِ گریه را گرفتم که آن وقت مرد دیگری در دنیای دیگران بود و اما همان بود که من دیده بودم ...
همه سال تا وقت شهادتش، من شب سوم می رفتم سراغش ، از شهر بیرون می رفتیم ...نه من حرفی می زدم و نه او ..اصلا اسم خانم رقیه هم نمی آمد ...
و ما تا صبح گریه می کردیم ...گریه می کردیم ...گریه می کردیم ....
دخترش که به دنیا آمد اسمش را گذاشت رقیه ؟
مامور ثبت که می پرسد اسم بچه رو چی می خوای بزاری ؟
حاجی اونقدر گریه کرد که....
فردا با حاج خانمش رفتیم اسم را ثبت کردیم : رقیه خاتون...
حاج خانم که زنگ زد آشفته بود ...من هم بودم ...گفت که در این یک ماه هر وقت می خواهد اسم دختر نوزادش را صدا کند ..اول بغض می کند ...بعد سعی می کند جلوی خود را بگیرد و بعد آرام می گوید :
- بابائی ...رقیه جان !
بعد انقدر گریه می کند که بیهوش می شود ...
یک شب که می خواست رقیه اش را ببوسد و خداحافظی کند برای یک سفر ...کارش به درمانگاه کشید ...رفتم ..گفتم آزمایش گرفتند ...مدتها بود از درد پرستات ناله می کرد ...
دلیلش را فهمیدم : کلیه اش آب شده بود ! ....فقط یک پزشک می فهمد که چند دریا باید اشك ریخت تا این عارضه در کلیه پیش آید ...
رفتم قم ..از چند مرجع حکم گرفتم تا شرعا ثابت کردم که این کارش جفا به حقوق خانم و دخترش است ، اسم رقیه را برداشتیم ...نامش شد :
پروانه !
حاجی همیشه می گفت : این که یکی تو جبهه تیر بخوره شهیده ...با عزت و احترام ...پرچم روی تابوت می آورند به شهر و باشکوه هر چه تمامتر هم خاکش می کنند ...
اما شهید واقعی کسی است که با ذلت بمیرد ، صد سال پشت نامش فحش و لعن باشد ...زن و بچه اش را تاراج کنند ...کاش من اینطوری شهید شوم ...فرقش آنقدر هست که عمری است آرزوی اش را دارم ...
***
من نمی دانم کی و چطور ...اما هر چه بود او داغ را بر دلم زد ...این نشان کار سوز اوست ..خدا رحمتی که نیاز ندارد ...بگویم یادش همواره با من باد بهتر است ...
یادگاری خوبی بود ...
حاجی دستت درد نکنه ...اما کاش می گفتی من چه کنم ؟
شد یکسال ..
پروانه ات زنگ می زند تا با من حرف بزند :
سلام ....منم پروانه ....
حاجی من می میرم از گریه ...تلفن از دستم می افتد و از حال می روم ...
حاجی چه کردی با من ؟
چه می کند پروانه ات با من ؟
***
چه کرد رقیه با تو ...با من...با نویسنده خوش ذوق این متن که دیوانه ام کرد و باعث نوشتن این سطور جادوئی شد ( می دانید چند سال است که می خواستم بگویم و نمی شد ؟ ) ...با دیگران ...با او ..
چه کرد رقیه ؟
شب سوم محرم شد این نزدیکهای سحر ...
هنوز از گریه سیر نیستم ...
یا حسین ...
بلند می شوم ...
تنهائی سینه می زنم ...هروله می کنم ....
رقیه ...رقیه ...می گویم ...و اگر خانم اذن بدهند انشاء الله می میرم از این همه عاشقی ... می میرم....
(...مروت نیست دوباره بخوانم و دوباره ....)
رقیه...رقیه...
ياليلي