|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
داشتيم مجروحين را براي اعزام به فرودگاه ترخيص ميكرديم و به در پشت بيمارستان (راهرو بزرگ و پيشخواني گرد و بزرگ آنجا بود) هدايت ميكرديم. رفتم ملحفه بياورم تا روي مجروحي بكشم كه لباس نداشت. احساس كردم چادرم گير كرد. برگشتم. مجروحي كه روي برانكارد خوابيده بود، گوشه چادرم را نگه داشت. اشاره كرد: خواهر، آب! خواهر صبر كن!
نشستم كنارش. روي برانكارد تخته بود؛ يعني احتمالاً قطع نخاع بود. يك دستش قطع شده بانداژ بود. يك چشم تخليه شده بود و با پنبه آن را پر كرده بودند. چشم ديگر باند و چسب شده بود و يك سرم به او وصل بود. پروندهاش را نگاه كردم. بايد ناشتا ميبود و آماده براي عمل. ضمناً چون پرواز داشت و براي اينكه تهوع پيدا نكند، بايد شكم خالي ميبود.
گفتم: برادر، شما نبايد آب بخوريد. برايتان خوب نيست.
گفت: ببين، زبانم مثل چوب خشك شده و تمام خاك است. يك قطره، فقط يك قطره آب بريز. اگر ندهي، سِرُم را در دهانم ميگذارم.
گفتم: صبر كن، دهانت را الآن ميشويم.
رفتم چندتا گاز استريل برداشتم و لبها و داخل دهان و روي زبانش را تميز كردم. ولي دستبردار نبود. دوباره با التماس گفت: خواهر، تو را به جان زهرا(س) همان دستمال را بچكان در دهانم. مُردم از عطش. دو روز است آب نخوردم.
يك لحظه حماقت كردم و با غضب گفتم: چرا توجه نداري؟ نبايد آب بخوري. تو رزمندهاي. كمي صبر داشته باش. مگر يادت رفته براي چه به ميدان آمدي؟ به ياد زهرا(س) به ياد امام حسين(ع) و يارانش و به ياد عباس(ع) كه همه تشنه رفتند و دم نياوردند، باش. ديگر از من آب نخواه.
لحظهاي سكوت كرد. خوشحال شدم كه قبول كرد، ولي كاش لال ميشدم و هيچ نميگفتم. با آن حنجرهاي كه پر از خاك و خون بود و عطشان، شروع كرد روضة عباس(ع) خواندن.
مجروح زياد بود؛ بدحال، بيهوش، نشسته، خوابيده. از همه جورش پر بود. گفتم: تو رو خدا آرامتر. مگر تشنه نيستي؟ آرام باش. حالت بدتر ميشود.
ولي او صداي مرا نميشنيد. با چشمي كه نداشت، ميگريست. روضة عباس(ع) ميخواند. همينطور كه سعي در آرام كردنش داشتم، نگاهم به نام او افتاد. بالاي پروندهاش نوشته بود: عباس... . آرزو ميكردم كاش زمين باز ميشد و مرا ميبلعيد. به چه كسي، چه گفتم! آن هم من بيمقدار! واقعاً روح عباس علمدار(ع) در وجودش ديده ميشد. به دو چشمش تركش خورده بود، يك دست قطع شده، نخاع قطع شده، لب عطشان...
تا وقتي كه سوار آمبولانسش كنند، روضه ميخواند و گريه ميكرد. هر چند دقيقه هم اين جمله را تكرار ميكرد: من غلط كردم. خواهر، آب نميخوام. قربان لبهاي تشنة عباس(ع). جانم به فداي علياكبر(ع). آقا، غلط كردم. آب نميخوام.
ياليلي