|
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...
|
به نام ليلي
بچه ها مي دانم وقتي شروع كنم
خواهيد گفت:
باباجان تو كجايي ؟
امشب شب حضرت قاسم (ع) هست تو رفتي ...
اما راستش امسال دلم فقط هواي نوشتن از يك نفر را دارد و بس
مي خواهم اگر نوشت اين قلم شكسته فقط از او باشد و بس
امسال محرمم فقط از اوست
بسم الله
آقاجان ديديد اينايي كه يه عزيزي رو از دست مي دن
چطور مي شن؟
اونم وقتي كه اون عزيز از دست رفته
خيلي خيلي عزيز باشه
خيلي ديدنيه
نگيد بابا ادم مصيبت ديده كه ديدن نداره
چرا داره
خيلي هم داره
اصلا اينقدر قشنگه ادم مي خواد همين جور فقط نگاهش كنه ...
بگذريم
وقتي خبر مرگ عزيزش رو بهش مي دن
يك دفعه همه وجودش زير و رو ميشه
اين رو مي توني از نگاهش
از حركاتش
از صورتش
از همه ي وجودش بفهمي
يه هو مي ره توي كما ... يه كماي عميق
باورش نميشه اما صداشم در نمي يادها ...
تشييع جنازه هم ميره
سوم و هفتم و ...
اما ساكت ...صداش در نمي ياد ...
مي گذره ...كم كم به حرف مي ياد ...
با نگاهش با دستهاش با همه ي وجودش
فقط عزيزش رو حكايت مي كنه
هي از اون ميگه ...
واسه كسي هم نمي گه ها ...
فقط شروع مي كنه به روايت عزيزش
هي با خودش ميگه
يادته با هم رفتيم اونجا ...
توي اين رو گفتي
من اينجوري جوابت دادم ... خلاصه
همين طور عزيزش رو داره روايت مي كنه ...
تمومي هم نداره ها ...
هي فكر مي كنه هي يادش مي ياد
آخرش اگه خالي نشه من فكر كنم از غصه دق كنه
بايد حواسش رو پرت كرد
بايد از خاطرات عزيزش بيرونش آورد
والا توي خاطرات عزيزش مي ميره
خوب اينها همه مقدمه بودها ...
يادتونه كه ...
خوب آماده ايد بچه ها ...
روضه تازه داره شروع ميشه ها
دلت با منه؟
حالا فكرشو كن
همه چي رو از قبل بهت بگن
قبل از شهادت عزيزت
تو بدوني چي به سر عزيزت مي خواد بياد
همه چي رو
بدوني گرگهاي بيابون تكه تكه اش مي كنند
بدوني اسب از روي بدنش مي تازه
بدوني انگشتش رو ...
گلوش رو ببيني ...
آخ آخ بدوني چند روز ديگه ناي بريده اش رو مي بوسي
بدوني ... بدوني ...
آخ چه كشيدي خانوم
اونوقت شما خيلي صدات در نمي ياد
قبل از شهادت عزيزت رفتي توي يه كماي عميق
نگاهت...دستهات ... همه ي وجودت ...
فوقش خيلي آتيش بگيري فریاد بزني ...
حسين جان ... همين ... حسين جان ... حسين جان
بچه ها مي دونيد ...
توي اون بيابان عطش
گمانم يك نفر بود كه يك بار هم نگفت آب
يك نفر بود كه جز حسين نگفت ... امان از دل زينب
یاليلي