تبليغاتX
yaleyly - وصال تلخ
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

مي دانيد بچه ها ...

دوست دارم اصلا خودم را نبينم كه مي روم و مي آيم

و باز با سلامي دوباره نوشتن از سر مي گيرم

دوست دارم هرگز از اين جمع بيرون نروم

دوست دارم هميشه با هم باشيم

فقط گاهي سكوتي جمعمان را ميگيرد و

باز كسي صدايش بلند ميشود و باز سكوت...

مي دانيد بچه ها ... خدا خيلي دلش بزرگ است

عجب حرفي نوشته شدها ...

بچه ها خيلي سخت است «همه چيز را از اول بداني»

همه چيز را ...

بداني و ...

بعضي ها وقتي راهي مي شوند سوي امام الرئوف

هنوز به سلام نرسيده

اشكشان در آمده كه

آقاجان مثلا پس فردا بايد برگرديمها ...

هنوز به وصال نرسيده

داغ فراق دارد مي كشدشان

اين، عجب وصال تلخي است ..

چقدر تلخ است اين وصال...

حالا اين را براي آناني مي نويسم كه هنوز نرفته اند سوي...

بچه ها يادتان باشد

اگر روزي، زمين و زمانِ دلتان، بر هم افتاد و

قلمي اسمتان را نوشت

از آن لحظه كه نوشته شديد،

هنوز نرفته،

هنوز نديده،

هنوز نرسيده،

آنقدر ضجه بزنيد كه وصالتان را فراقي نباشد ...

به خدا خيلي سخت است آن لحظه ي فراق ها ...

دست پيش بگيريد كه پس نيافتيد...

بچه ها يادتان باشد

وقتي رسيديد ... رسيديد ... رسيديد ...

ديديد ...ديديد ... ديديد ...

 آنقدر ضجه بزنيد كه وصالتان ابدي شود ...

نكند خاك برسرتان شود مثل من ها ...

كه مهمان بودي و ... خداحافظ

مهمان نباشيد ...

مقيم شويد ...

بمانيد ...

كفتر حرم شويد ...

بچه ها اگر برگرديد خاك بر سر مي شويد ها ...

گفته باشم ...

بگذريم ...

خدا خيلي دلش بزرگ است

از اول ... همه چيز را ... مي داند

امسال چشم مان سرمه كش چادر خاكي ام المصائب است و بس

او هم از اول

همه چيز را مي دانست ...

وقتي شنيد امان نامه آورده اند اصلا انگارنه انگار علمدار را مي شناسد...

يكراست رفت سراغش ...

علمدار اصلا از دور كه آن چادر مشكي را ديد

وجودش لرزيد

از خجالت آب شد

من نمي دانم اين چه رسم عالم است هرچه سر به زير تر باشي

باز عالم تو را بيشتر خجالت مي دهد

هرچه ساكت تر باشي

باز عالم تو را بيشتر به سكوت وا ميدارد

هرچه با ادب تر باشي

باز عالم ادب تو را بيشتر به سخره مي گيرد

اصلا انگار اين عالم دست مي گذارد بر هر چه داري تو

فكرش را بكن

سقاي بي آب ؟

سقاي بي مشك ؟

سقاي بي دست؟

اصلا همه ي اينها را رها كن

يك جمله مي گويم ... ببين مي فهمي ؟

زينبِ بي حسين ؟

معني مي دهد ؟...

زينب بي حسين ؟

معني نمي دهد... نه نداريم ...

«امشب شب آخر است »

اين جمله اصلا آدم را اذيت مي كند

هركس كه بگويد براي هر اتفاقي ...

شب آخر ...

ببينيد خانوم از اول اين آخر را مي دانست ها

منتها اگر امشب

زينب تا صبح مي تواند حسين را

سير ببيند و سير بشنود و سير ببويد

گمانم يك شب ديگري بوده كه

علي را تا صبح مجال نشد كه

فاطمه اش را سير ببيند و سير بشنود و سير ببويد ...

نه فاطمه صورتش را سوي علي مي كرد و

نه علي را دلي بود كه بر روي فاطمه نگاه كند ...

خيلي شنيده ايد حسين آن شب از خانوم چه خواست ...

«خواهرم، در نمازهاي شب ات دعايم كند» اما

كسي نشنيد خانوم زينب از حضرت ارباب چيزي خواسته باشد ...

گمانم زينب از حسين هيچ نخواست ...

گمانم زينب حتي كلام حسين را قطع هم نكرد ...

گمانم تا صبح حتي پلك هم نزد ...

او

از اول

همه چيز را

مي دانست ...

او مي دانست از فردا اوست كه بايد بگويد ... فرياد بزند

امشب سكوت از اوست و گفتن از حسين

و فردا سكوت از حسين است و فغان از زينب

مي دانيد بچه ها

خيلي سخت است بداني

وصالت را فراقي است طولاني...

و زينب همه چيز را مي دانست ... همه چيز را

حسين وصيت مي كرد ...

و زينب وصيتهاي حسين را مي شنيد

يقين دارم هيچ كس نمي فهمد اين جمله يعني چه

حسين وصيت مي كرد ... و زينب وصيتهاي حسين را مي شنيد ...

و هر دو ... همه چيز را مي دانستند ... هيچ كس نمي فهمد ... اين يعني چه

هيچ كس نمي فهمد ... امشب شب عاشوراست ...

خيمه ي اهل حرم تماشايي است ...

فكرش را كنيد ...

به اندازه ي چند ثانيه هم شده ديگر كه

همه بيايند دور هم جمع شوند...

به هم نگاه كنند ...

به بدن علي اكبر ...

به گلوي علي اصغر ...

به دستهاي عباس ...

به گوشواره هاي رقيه ...

به گلوي بابا ...

همه

از اول

همه چيز را

مي دانستند ...

وصالي كه آخرش فراق باشد ...

عجب وصال تلخي است ...

عجب وصال تلخي است ... مكن اي صبح طلوع

ياليلي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/17ساعت 23:1  توسط به نام لیلی  |