تبليغاتX
yaleyly - کودکانه ...! تا انتها می خوانید ؟
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ...

به نام ليلي

 سلام ...

راس ساعت 9:00 دادسرا بودم مطابق با برگه احضار!

از عزيزاني كه وعده فرموده بودند

سه نفر موفق شدند حضور پيدا كنند كه يك نفر از ايشان به گروه شاكيان پيوست و تعداد شاكيان پرونده تهران به سه نفر رسيد.

بازپرس بابت اضافه شدن شاكي جديد وقت ديگري در تاريخ 15/2/88 معين نمود.

جواني از سوي آقاي حسينخاني حدود ساعت 12 حضور پيدا كردند كه عنوان نمودند مادر آقاي حسين خاني تاريخ دادگاه را به علت كهولت اشتباه خوانده بوده و آقاي دكتر! خبر نداشته اند.

در يكي از جلسات پيش از اين هم به همين نحو فردي از سوي ايشان حضور پيدا كرده و عنوان نموده بودند كه آقاي دكتر! به علت مشكل معده در بيمارستاني واقع در شهر مقدس قم دقيقاً در روز دادگاه بستري شده اند. البته دو روز ديگر در ملاقاتي كه داشتم و جوياي حالشان شدم فرمودند هيچ مشكلي نبوده و صرفا به جهت مواجه نشدن با اين بنده حقير، بزرگواري فرموده و با اين بهانه نيامده بودند!

 

يك نسخه از حكم صادره دادگاه قم بهمراه چند سند بسيار مهم امروز بدستم رسيد كه به دادگاه ارائه نمودم . خلاصه شرح دادنامه دادگاه قم به اين قرار است:

شاكيان:

دادستان شهرستان قم، آقاي حميدرضا غريب رضا و دكتر محمدعلي حسينخاني

وكيلان متهم آقاي محمد حسينخاني:

بهروز رحمتي و حجه الاسلام مصطفي رئيسي

موضوع شكايت:

جعل عنوان، جعل مهر و اسم دكتر حسينخاني و كلاهبرداري به مبلغ ده ميليون ريال و دخالت در امر پزشكي

حكم صادره:

با توجه به اخذ رضايت متهم آقاي محمد حسينخاني از آقاي شاكي اقاي دكتر محمدعلي حسينخاني، اتهام وي در حد جعل عنوان و اسم پزشكي با تهيه و چاپ كارت ويزيت و مهر با شمكاره نظام پزشكي محرز و مسلم بوده و نامبرده بابت جعل عنوان به يكسال حبس و بابت جعل به پرداخت پنج ميليون ريال جزاي نقدي محكوم مي گردد. در خصوص ساير موارد با توجه به عدم وجود مدارك كافي جرم محرز نبوده و حكم برائت اعلام مي شود.

 

در پايان دو نكته قابل عرض است:

1-   در حال حاضر با توجه به قلت شاهدين و شاكيان در خصوص امور وبلاگ نويسي (شهادت دروغين وي و بازي نمودن با احساسات و عواطف وبلاگ نويسان) و عدم حضور صدمه ديدگان (روحي و معنوي) اين گونه رفتارهاي متهم، برخورد قضايي در اين خصوص متوجه ايشان نيست. اين بنده حقير از كليه كسانيكه در خود احساس مسئوليت كرده و نسبت به تكرار اين نوع آسيبها از سوي متهم نسبت به جامعه وبلاگ نويسان، احساس تكليف مي كنند خواهشمند است در صورت صلاحديد به عنوان شاهد و يا در صورت ضربه خوردن به هر صورتي اعم از مادي و معنوي بعنوان شاكي، در جلسه اي كه انشاء ا...  در تاريخ 15/2/88 تشكيل خواهد شد حضور پيدا نموده و اعتراض خود را نسبت به ادامه اينگونه رفتارها از سوي متهم بيان نمايند.

2-     سزار عزيز (امپراطورمتهم) در گوشه ي ديگري از اين دنياي بي در و پيكر، اقدام به نوشتن مطالبي در خصوص اين بنده نموده اند كه البته پاسخي درخور خدمتشان خواهم داد و البته اگر ضرورتي پيش آمد در همين وبلاگ زخم خورده نيز مفصلا به مطالب عنوان شده خواهم پرداخت اما اکنون تنها به جمله ای بسنده می کنم ... :

 آنچه مي خواهم در پايان اين نوشته هاي خشك و زمخت كه نمي دانم تاوان كدامين گناهم است و چوب تازيانه ي كدام ادعايم خطاب به سزار عزيزم كه همچون من بنده ايست از بندگان خدا و اميد عاقبت بخيري هم او و هم همه ي فريب خوردگانش را دارم بگویم اين است كه سزار عزيز، مرا كودكي بي عقل بدان كه در ميان اين همه مردمانت، كودكانه فريادي مي زند:

چرا امپراطور، لخت است و لباسي به تن ندارد ؟

 

و اميد دارم و اميد دارم و اميد دارم

كه بر تنت لباسي باشد ... نه پوستيني ... دعا مي كنم برايت سزار و دوستت دارم ...  آري باز هم سلام ... سلامی پر از درد و لبخندی پر از سرد

ياليلي

 

 اين بنده قصد بازي كرد با ذهن و فكر و روح و عواطف شما رهگذر وبلاگ سياه و سرخ ياليلي را ندارم اما براي كارهايي كه انجام مي هم معمولاً دلايلي دارم كه شايد براي عقل مجنون خودم يك بايد است و يك راه و شايد هم يك باور ...

 

يادمان باشد اين ما(خودم را عرض مي كنم) بوديم كه امپراطور را بر تخت فرماندهي مان نشانديم

و اين ما(خودم را عرض مي كنم) بوديم كه فداكارانه و عاشقانه و البته ساده لوحانه سرباز جان بر كف فرمانهايش شديم

و او تاخت و ما(خودم را عرض مي كنم) باختيم

 

او وبلاگهاي ديگري هم داشت و دارد اما هيچكدام همچون وبلاگ ياداشتهاي امپراطور اينقدر مسئله ساز نشده است. وبلاگي كه همچنان مي فريبد و صداي گوساله ي سامري اش هنوز خريدار دارد ...

 

سوالي مي پرسم كودكانه

آيا اگر آهويي نشاني دشتي سرسبز را شما بجويد و راه خانه ي روباهي را نشانش دهيد در فريب خوردنش تقصيري نداريد؟ 

 

شايد ما(خودم را عرض مي كنم) هم مقصريم

 

خدايا عاقبت همه مان را به حق همين اسمائي كه ندانسته، نفهميده، بي طهارت و به هزار نيت ناپاك بر زبان رانديم ختم بخير كن، خدايا تو بهتر مي داني كه همه مان سيب خورده ايم...!

 

يادمان باشد اين دنياي سرابي دنيايي است پر از قهرمانان پوشالي.

قهرماناني كه ارزوهاي دست نيافته ي زندگي شان را در اين دنياي سرابي تنها در يك لحظه و با ساختن وبلاگي و نامي مي يابند.

يادمان باشد اينجا دنياي مجازي است.

دنيايي كه نيست

 

آنچه در ذيل مي خوانيد كليه محتويات وبلاگي است كه سزار براي اين رفيق نارفيقش نوشته است. بي كم و كاست. البته انشاءا... بزودي، پاسخ اش را خواهم داد

 پاسخهايي كه سه شنبه شب همين هفته يعني 1/2/88 از ساعت حدود 11 شب تا 1:30 دقيقه نيمه شب بصورت مفصل به ايشان بصورت حضوري داده شد و البته... اميد دارم... هنوزها... و اعتقاد دارم... خدا بزرگ است!

از سزار درخواست شد قسمت نظرات وبلاگ مذكور را باز كند براي نوشتن دفاعيات اين حقير اما ايشان انصاف را رعايت ننموده و از اين روي در اينجا به مطالب و نوشته هاي ايشان پاسخ داده شد.

 

 

حرف آخر

 

   

درباره نويسنده:

خدایا تو را به شهادت هابیل که اسیر جهل قابیل شد و اول شهید نادانی یک هوس مضحک است ...تا اوج رفیع انسانیت حسین ابن علی که در مظلوم ترین وقت زمان که محرم است و کشتن هیچ جانداری به مصلحنت نیست ف در شرایطی ناباورانه که تاریخ شرمنده لحظات ان است ف از قفا سر از تن مبارکش برداشتند - تا همه مظلومان که آه دردناکشان هرگز در مدار عادلانه تو گم نمی شود و هیچ ظالمی از تقدیرش گریزی ندارد . مگذار انچه با من کرد این آدم ...آدم نما ..محو شود ...چنان کن که لایق اوست و درس عبرت دیگران ..و دلخوشی همه مردان و زنانی که دل به کسی می سژارند که تاراج کننده خوشه های دلربائی است .
خدایا تو که می دانی بین ما چه گذشت ...پاسخ بد دلی و نادانی و جهل خود خواسته این رد را که بارها سعی کردم حجت بر او روشن کنم ...به قهر و غضب خودت بده ...هر که ندئاند تو که می دانی دل من چطور شکست و هرگز هیچ راهی برای بند زدن ان نخواهد بود ...راضی ام به رضای تو ..این کفاره گناهان من باشد ...اما از این آدم مگذر ...تو را به خون حسین سوگند ...تا هنوز غرقه در شادی جنایت خود است سزای اش را شایسته بده که بداند وعده تو حق است ..

 

سلام سزار ، تو را به عمل به گفته هاي زيباي خودت ، توصيه مي كنم

آنجا كه فرمودي: «مراقب باش هرگز از روضه خرج خودت نكني»

و حالا سوال مي پرسم از تو، نام ارباب را خرج چه مي كني ؟

و اما گمانت آمده دل شكسته ي تو سرخ تر از دل شكسته ي فريب خوردگان توست؟

سزار همه را رها مي كنم، دل شكسته ي تو، با دل شكسته من، چه توفيري دارد در شكستن؟ ... البته اگر دل سنگين تو شكستني باشد.

و گفته اي در حق ات جنايت كرده ام، آيا جنايتم اين است كه، از تويي كه در شهر جار مي زني پزشكم و

دردمندان را حواله به تيمارستان مي كني پرسيده ام مدرك پزشكي ات كو؟

اصلا همه اين حرفها را بذار بماند

از تو سوال مي پرسم حرمت خون اربابت اينقدر است كه خرج نفرين به نارفيقي همچون من كني؟، سزار خجالت نمي كشي؟ از اربابت و از همان سه ساله اي كه عشق اش را فرياد مي زدي، كه خون پدرش را خرج نفرين به همچون مني كرده اي؟ خجالت نمي كشي؟

 عنوان:حرف آخر

نه سزار، ميدان را رها مكن، امپراتور ترس و جبن مباش، تنها، بي هيچ يار و ياور، بگذار تاريخ تو را به خاطر بسپارد، بمان و با دستهاي خالي از مدركت! شمشير بزن

من هم كه مي بيني، تنهاي تنهايم

و اينها كه آمده اند هم رفتني اند، بمان هنوز كوچه هاي بسياري مانده براي قدم زدن، شايد اينبار بيشتر تو بايد گوش دهي نه من، كمي گوش كن امپراتور، از اين پس كمي گوش كن

 

زيرنويس عنوان: یک پست برای اول و آخر ..برای اینکه حائی ثبت شود واگویه های یک دل شکسته ...برای ع

چه جايي بهتر از اينجا، قلب من، ميان تاريكخانه ي دل من، جاي بهتري پيدا مي كني؟ در قلب نارفيقت، ببين، خودم با دستهاي خودم نوشته ام واگويه هاي تو را، چقدر عاشقانه ... اينطور نيست؟

 

عنوان پست: حرف آخر ... شايد هم اول ...

همان اول... من هم موافقم ... شروعي دوباره ... بيا هر دومان دوباره متولد شويم ... موافقي؟...

 

متن:

اینجا نوشتم چون ثبت شود ...چون دلم می خواهد بعدها خیلیها بیایند بخوانند و بشناسند و بفهمند که چگونه این اتفاق برای من افتاد ...

راستش من نمي خواهم خيليها بيايند و بخوانند نه براي اينكه ما برايشان درس عبرتي نيستيم بلكه چون مرا شرم مي آيد از نوشتن و گفتن آنچه بين ما گذشت ... از انسانيت ...  رفاقت ... مرام ... معرفت ... خجالت مي كشم ... اتفاقي كه براي «ما» افتاد سزار ... اولين رسم رفاقت نديدن من است ... مگر نمي داني رفيق؟

این سند مظلومیت من و رسوائی توست!

مظلوميت تو؟ بلند بگو تا بشنوم و همه بشنوند ... ظلمم چيست؟ سوال؟ يا شايد فريادم ؟ يا شايد با تو بودنم ؟ ظلمم چيست سزار ؟ اين نوشته ها؟ مي خوانم ... چندين بار ... بگذار مظلوميت تو را بارها بخوانم

و رسوايي من؟ چه زيبا؟ و چه تلخ؟ راستي سزار مي داني اول قدم عشق چيست؟ مي گويند رسوائيست، عاشق اولين قدمي كه برمي داردخود را رسوا مي كند ...سزار، تو آمده اي براي برداشتن اين قدم ؟ ... خنده ام مي گيرد ... ممنون اما گمانم دير آمده اي... من رسوا شده ام ... قبل از گفتن تو ... دير آمده اي رفيق دير آمده اي

آقای رفیق با نام مجهول یا ....( شرم دارم از نوشتن نامی که عزیز است برای دل مردم و تو تاراجش کردی )

سزار، نامم مجهول نيست، همه مرا مي شناسند... منم ... به نام ليلي ... و اينجا جز اين نيستم ... شايد تو هنوز اين را نفهميده اي كه منم، به نام ليلي، فهميده اي؟

قهرمان ايمان و تقوا و مسلماني که حرمت بنده گي من را در برابر خدا حداقل منکر نشدي ...توقع داشتم به بهانه فيلم اعتراض مي آمدي تا جواب سوالهائي که از من داشتي را با سندي همچون آفتاب دليل آفتاب در برابرت مي گذاشتم تا سير چهره ات را تماشا مي کردم ...اما نيامدي چون هراس داري از مواجه با حقيقت ...اما مومن تا کي مي تواني در اين شبي که ساخته اي سر کني و خوش خيال داري که رستگاري را وجب مي کني ؟

سزار من هرگز تو را جز به حرمت بندگي او نشناختم و نمي شناسم و نه اينكه من و تو بنده گي مي كنيم نه او ما را بنده ي خود مي خواند... حال هرچه باشيم و هركه باشيم  ... و جاي تو خجالت كشيدم ... مي داني چرا؟ ...رفيق من اصلا فيلم اعتراض را نگه داشتم كه بهانه اي باشد براي ديدن دوباره ي تو ... ورنه دادنش به خانه ي مادرت كه زحمتي نداشت ... و ديدي كه آمدم ... و براي امدن چندين بار زنگ زدم ... اما تو براي نشان دادن دلايل آفتابي ات چند بار به من زنگ زدي ؟ هيچ بار؟  و راستي سندهاي آفتابي ات را شب ديدار كه نياوردي، وقت دادسرا هم، لابد نگه داشته اي براي روز جزا!

به والله قسم که سوگند جلاله است و کفاره دارد تا امروز همه رفتارهاي عجيب تو را به حساب سادگي گذاشتم و به رعايت علاقه خودم را نسبت به تو نمودم ..اما و چهره ات را نه فقط خاکبازان که ديگران برايم بر ملا کردند که دليلي براي کذب گفتارشان ندارم ...

اين قسمي را كه خوردي پيش از اين سه بارش را خورده بودي كه اين من حقير از پشت اين سياهي هاي ياليلي بيرون بيايم يادت هست؟ خانوم قهرماني شما چطور؟ شما هم كه همچون من فريب خورده ي سزاريد يادتان هست؟، هنوز كامنتي را كه برايم فرستاده اي دارم، اما حتي دوست ندارم پيدايش كنم، نمي دانم چرا قسم هايت مرا ياد قسم ابليس به وقت فريب پدرمان آدم ابوالبشر مي اندازد، مي داني چرا؟

و خاكبازان و ديگران چهره پليدم را از اس ام اسهايي كه حكم دادگاه تو بود شناختند؟ بندگان خدا حكم دادگاه تو باورشان نشده و مرا دروغ مي پندارند؟ شايد هم داستانهاي ديگري از زبان تو در مورد من شنيده اند؟ داستانهايم را براي خودم نمي گويي؟

آقاي عباسي استاد بزرگوار شما گه اخلاق را نزد او فرا گرفتي هر چجه باشد از من با هوش تر نيست ...مني گه فريب خورده توام ...ان بنده خدا اگر بداند که در پس چهره مظلوم و سراسر بي آلايش و چه عزم راسخي براي به لجن کشيدن ديگران وجود دارد و بعد با کمال جسارت اين را به نام رفاقت نوشتن و منت هم بر سر گذاشتن ...محال است ديگر تو که سهل است شاگرد ديگري را به حضور بپذيرد ...

مي خواهي جلسه اي مشترك هماهنگ كنم كه هم او به هوش و ذكاوت شما كه فريب خورده ي مني پي ببرد و هم من به هوش و ذكاوت خودم كه توانسته ام همچو شمايي را فريب دهم و هم شما بتواني او را از دامي كه براي به لجن كشيدن اش دارم رها سازي ؟ شماره ام را كه داري ... و ديگر اينكه او استاد رزمي ام بود حافظه ي قوي ات كجا رفته ؟ آن آقاي اسدي كه مي خواستي طرح روضه درماني را با او شروع كني او معلم اخلاقم بود، و يادت هست بعد يكساعت حرف زدن تو چه گفت ؟ يادت هست گفت تو (سزار) دنبال چه مي گردي ؟

اول بيا چند خاطره را با هم ورق بزنيم :

ببيا ن سزار، خودت شروع كردي ها ... اما شايد بهتر هم باشد ... خواهي ديد ... گمان مي كنم بر سر نعش هر دومان ايستاده ام و دارم با تو خاطرات تلخ و شيرين رفاقتمان را مرور مي كنم ... بسم ا...

شبي از شبهخائي که مي آمدي با هم قدم بزنيم که کاش پايم قلم مي شد و هم راه تو نمي شدم که امروز يکي از استنادهاي تو بر رفاقت باشد ..در همان کوچه 16 خانه امکان به تو گفتم : پيمان روزري خواهد رسيد که تو ضربه اي چجنان هولناک به من مي زني که صد غريب رضا هم قادر به آن نخواهند بود و تو اشگ در چشمانت حلقه زد ..و من شرمنده اين پيشگوئي شدم ...امشب اما به خودم گفتم اي بي نوا بنده ابله ...در حماقت تو همين بس که اين را فهميدي و باز هم مجال تاختن به اين جوان دادي ...پس حق توست اين رنج بي تهايت که مي کشي ...خود کرده را تدبير نيست

و اما قدم هايي كه با تو راه آمده ام، دو ماه شل شل راه مي رفتي كه بگويي جانبازم و رگهاي پاي راستم در حال خشك شدن است ... سزار ... دوماه از ساعت 11 تا گاهي 3 نيمه شب با تو راه مي رفتم و ساعت 6 بايد به سمت محل كارم راه مي افتادم و تو خودت يكبار گفتي پيمان من خيلي شرمنده ي تو هستم كه تا 2 و 3 نيمه شب با من مي آيي و بعد صبح بايد ساعت 6 بروي محل كارت و من فقط خنديدم ... مي داني چرا؟ ... فقط براي اينكه گفته بودي راه رفتن براي بهبود پايت بهتر است... همين ... و خدا را شاهد مي گيرم كه گاهي حتي به حرفهايت حتي گوش نمي دادم ... و گاهي آنقدر خسته بودم كه صبح بر روي موتور چرت مي زدم ... مي فهمي روي موتور چرت زدن يعني چه ؟ و روزي تو زنگ زدي كه پيمان پايم را بالاخره از ساق پايم بريدند و من سراسيمه گل و شيريني گرفتم و براي عيادتت آمدم و تو گفتي نه من گفتم كه پايم را عمل كرده اند و من چقدر خوشحال شدم و يادت هست مبلغي را دادم چون گفته بودي تمام اموالت را توقيف كرده اند و پول نداري؟ يادت هست؟ و يادت هست كه بعدها كه پايت را بي جوراب ديدم گفتم چرا جاي بخيه هاي پايت نيست؟ گفتي خوب شده اند و من گفتم من زانويم را 15 سال پيش بخيه زده ام و هنوز هست تو چطور بخيه ات دو ماهه خوب شده است و تو باز داستان بافتي و داستان بافتي ...

و راستش مي داني چرا پس از آن سه قسم تو بيست روز طول كشيد تا به تو زنگ زدم و حتي به تو گفتم بخاطر حرمت قسم هايت به تو زنگ زده ام ؟  خدا را شاهد مي گيرم در دلم احساس بدي نسبت به تو داشتم اما حرمت قسم هايت مرا فريب داد و اينك از خدا مي خواهم به حرمت همان حرمتي كه به نامش گذاشتم يا تو را عاجلا هدايت كند و يا عاجلا ...

2- قبل از اينکه من برادرت را ملاقات کنم جملات قصاري در باب او از قول خودت و پدرت و خانواده ات گفتي ..خاطرت هست برادر ؟

- همه ما آرزوي مرگ او را داريم

- او تمام زندگي ما را جهنم کرده است

- او به هيچ صراطي مستقيم نيست و هيچ پزشکي را جز سليقه خودش قبول ندارد

- او روزگار همه ما را سياه کرده است

و بسيار ديگر که ياداوري اش هم اوقاتم را تلخ مي کند . رضا بي دوست و رفيق مانده بود . وقتي با من آشنا شد و بعدها ساعتها و ساعتها برايم درد دل کرد من دانستم که چه کرده ايد با او و سعي کردم تو و خانواده ات را آرام کنم ...اما نشد....يادت بيايد که تعريف کردي آن شب چطور و با چه وضعي پدرت رفت بست نشست در روزبه که از دست او خلاص شود و باز به روايت خودت که بارها به تو گفتم اگر من را خداي ناکرده مسول مي داني برايت و ديگران توضيح دهخم و تو پاسخ دادي همه مي دانند که رضا هيچ کس را قبول ندارد و هر چه کرده خودش با خودش کرده است ...و بعد گفتي در اين دو سه شبي که نيست بعد از شالها خانواده خواب راحتي کرد ...يادت هست ؟ نمي خواهم سوال کنم که چه شد که يک دفعه آن همه بيزاري چند ساله تبديل شد به اخوت غيرتمندانه که راه بيافتد در اين دادگاه که حق برادر را از مني بگيرد که هنوز نمي دانم کجاي داستان تو حضور دارم ...

و اما رضا ... تعجب مي كنم از فهم ات، مادرم روزي ده بار برادرم را نفرين به مرگ مي كند تو فكر مي كني راضي است كه تار مويي از سر پسرش كم شود ؟ ميان اين دو چه نسبتي است ؟ نمي فهمي؟ و مگر من نبودم كه براي درمان او 220 هزار تومان از 300 هزار تومانش را دادم به تو كه درمانش كني ؟ هوش تو ميان اين پول دادن براي درمانش به تو و اروزي مرگ او كردن چه رابطه اي پيدا مي كند؟ نمي فهمي؟ و گمانت آمده دروغ گفته ام و يا كوتاه مي آيم كه او زندگي ما را سياه كرده است و مسبب سكته ي مادرم است ؟ و چطور نمي گويي آن واقعه را كه گفتم برايت كه رضا ده سال پيش سر تشييع جنازه مادربزرگم حالش بد شد و داشت كارش به تيمارستان مي كشيد و من نگذاشتم و تهران را گشتم كه مداوايش كنم؟ و از همه اينها بگذريم گوييم ما آرزوي مرگ او را داشتيم تو نقش ات اينجا نقش جلاد بود ؟ يا پزشك احمدي ؟ جالب است آن جمله اي كه تازه امشب خواب راحت كرديم را وقتي گفتم كه رضا با داروهاي تو يك هفته ديوانه شده بود و روز و شب خودش را به در و ديوار مي زد و ما به تخت بسته بوديم اش و باز او عربده مي كشيد و اين همه از مداواي تو بود رفيق طبيب، و راستش را بخواهي الحمدلله رضا حالش بهتر شده، هرچند جرات نمي كنيم از او بخواهيم سر كار برود اما همين رضا كه به اسم اقا باب الحوائج است و گوشه ي نگاه او به مادر و پدرم بهترين مدرك جرم توست، مدركي كه دامن تو را رها نخواهد كرد...

در باره رابطه ات با.... خيلي چيزها را گفتي و خيلي چيزها را من فهميدم ..اما هرگز نخواستم به اين شور و طوفان که عاقبت خوشي هم نداشت توهيني کنم و سعي کردم دور را دور مراقبت کنم ...اخرين بار که حرف اين خانم شد پشت موتور تو بوديم و اتوبان کرج را به سمت خيابات ستاري راه مي برديم که تو صراحتا از اميال نفساني و هوسهايت گفتي و که جوابم را اگر خوب به خاطر داشته باشي خيلي پيام برايت داشت گفتم همه معصيت اين گناه نه در خود فعل که در مقدماتش است ...روز قيامت خيليها را به جرم زنا تازيانمه مي زنند و انها فرياد مي زنند ما که مرتکب اين عمل نشديم و پاسخ خواهند شنيد که اي بيچاره هاي غافل گناه همه اش خاصيت روحاني دارد که نامش را نيت گذاشته ايم ..همينکه در روحتان الوده شديد کفايت مي کند ...

و اما آن بنده ي خدا كه لطف خدا را امروز با اين نوشته هاي تو در حق اش ديدم عزيزي بود كه عاشقانه دوستش مي داشتم و سادگي و بي ريايي اش مرا شيفته ي خود كرده بود ... و تو مي داني چگونه دوستش داشتم ... و يادت هست مي خواستي واسطه شوي براي وصلت ما ... و يادت هست كه گفته بود پدر و مادرم به هيچ وجه به من راضي نمي شوند و يادت هست چندبار به تو گفتم چه بر سرم آمده از راستگويي! يادت هست؟ آي همه بدانند اين بنده حقير عاشق دختري شدم كه از سادگي و بي ريايي نظير نداشت ... با معرفت بود، خانوم بود، عفيفه بود، با حجب و حيا بود، هنرمند بود، با ذوق بود، و چقدر زود اشكهايش در مي امد ... آي همه بدانيد روضه ي « يه امضاتء» را اول براي او خواندم و اول گريه كن روضه ام او بود ... آي دلم... سزار چه بگويم با تو؟ ... خدا رحمت كند علامه جعفري را ... مي گفت اي انسان، گويا تو قسم خورده اي بر واژه هاي مقدس عالم دست درازي كني ... و اگر بود معناي تام و تمام رفيق بود و اي كاش بود ... و اي كاش اينقدر تنها نبودم ميان ... راستي خوب شد يادش كردي ك هر شب يادش مي كنم و دعايش و وبلاگش را گمانم هر روز دوباره مي بينم و جز من نيست زائر كلبه اش ... و روزي بود كه صندوق نظراتش پر بود از شيطنت هاي كودكانه ... و كاش من هم چون او كودكي بودم كه هرگز بزرگ نمي شد ... روز ولادت شيخ صدوق بود و يكشنبه، اولين باري بود كه براي خواستگاري آن عزيز  به محل كار پدرش رفتم ... و نمي دانم پدرش چه حماقتي در من ديد كه جز در وصف درب خروج برايم نگفت و گمانم برايت گفتم كه بار دوم چهارشنبه بود و 18 ارديبهشت كه اي كاش پايم قلم مي شد و نمي رفتم و راست نمي گفتم كه آن عزيز گفته بود پدرم با اينترنت شديدا مخالف است و نگو در اين دنياي مجازي ما با هم اشنا شده ايم و من اما گفتم ... و آنچه نبايد بشود شد و براي تو همه اينها را گفته ام و جالب بود برايم چرا وقتي از اوج عشقم به او برايت مي گفتم تو از وادي ديگري برايم مثال مي اوردي و من احمق را بگو نمي دانستم تو چه فكرها سير مي كني و خيالت همه هم كيش تواند ... سزار همين بس براي تو كه ملكه ي سرزمين ات را همچون سه ساله بر شهر شام جار زدي و «زن من زن من» كردي آنهم با داشتن عيال و دو دختر كه رنگ پدر نديده اند و اكنون چنان فراموشش كرده اي كه اصلا انگار سرزمين ات روزي ملكه اي نداشته كه نرد عشق او مي باختي، اي اهالي سرزمين آبهاي هميشه آبي، اي خموشان گورهاي ترس و ترديد، گويي گنگ شده ايد و همه تان را نسيان فراگرفته، كجاست ملكه سرزمين هاي آبي ؟ كداميك از شما بر او عشق او حرمت نهاد؟ آي سزار، تو كه مي خواستي مراقب من باشي مراقب دل ملكه ي خوت بودي ؟ چه كردي با او ؟ هان؟ زود است كه خداي عشق تو را سيلي زند سزار زود است ... خنده ام مي گيرد از تو كه آمده اي دم از پاكي و نجابت مي زني... و عزيزم اي كاش بود و نه ... خوب شد كه نيست تا ببيند چه كسي مي خواست وساطت وصلت ما كند ... خوش به حالش كه رفت ... خوش به حالت ... ، اي كاش بودي و خوب شد كه نيستي... آي اهالي سرزمين آبهاي هميشه آبي فرياد مي زنم، اين من، به نام ليلي،  عاشق عزيزي شدم كه مرا سوخت و رفت، و اين را همينجا با شما عهد مي كنم تا ابد بر مهر او بمانم ... و خواهم ماند ... و شما نمي دانيد من بر وفاي او بر كه قسم خورده ام ... شما شاهدان اين ماجرا و خدايي كه در اين نزديكي است... ماجرايي است كه تمام شده... اما نه براي من ... و فرهاد را، جز بيستون نمانده و مجنون را، جز بيابان و باز هم شكر و صبر ...كه اي بر  آسمان نشسته ... تو را مي خوانم ... مرا حاجتي است ...

من مصمم شدم نجاتت بدهم نمي دانم موفق شدم يا نه ولي انگار پاسخ منفي است ...

انشاء ا... خدا مرا نجات دهد... تو كه اگر مي تواني خودت را نجات بده امپراطور

دهها بار گفتي اگر شماره پدر ذختر را به تو بدهم همين برايت کفايت مي کند و از اين ترديدي که تا اينجا کار تو را در خود بلعيده رها مي شوي و من هر بار زير بار نرفتم ...و تو اصلا نخواستي بفهمي که چرا ؟ حالا برايت مي گويم و شنيدنش هم تاوان دارد ...چون اگر اين را برايت مسلم مي کردم حق تو را ادا کرده بودم اما حق او را نه ...و وظفيه ام بود که به او بگويم و اين اصلا برايم صورت خوشي نداشت ..و ندارد ...

امشب مي خواستم شماره او را بدهم و بعد زنگ بزنم و از ايشان که شرافت و تقواي اش برايم ستودني است طلب عفو کنم و اصل قصه را برايش شرح دهم ...اما شکر که نکردم ..حداقل تا الان ...واقعا از فردا بي خبرم ...چون همانطور که تو معلم اخلاقي داري که از طرفي دوره مي افتي براي من سند و مدرک جمع کني و به هر دستاويزي چنگ مي زني که من را که بنده خدا خطاب کردي به چاه بي آبروئي اندازي و از طرف ديگر برايم دعا مي کني !!!

سزار همانطور كه حضورا خدمتت گفتم اين مورد بحمدلله موردي بود كه تو را محك زدم و اي كاش زودتر اينكار را مي كردم ... تو گفته بودي دوبار پدر او را ديده اي و شماره همراه او را داري ... من هم گفتم اتفاقا من هم شماره اش را دارم مي تواني براي من بخواني و تو نخواندي ... گفت خوب 5 رقم اولش را بخوان ان را هم نخواندي و بهانه آوردي كه بايد اجازه ي ايشان را بگيرم و بعد هم گفتي فردا مي گويم او به تو زنگ بزند و فردا هيچ كس به من زنگ نزد و از تو پرسيدم كه چه شد گفتي با پدرش جلسه داشتيم كه نمي دانم يادم رفت يا به هر دليل نشد و جالب است بداني من آمارش را داشتم كه آنروز آن بنده خدا جهت ماموريت به مشهد رفته بود و هيچ نگفتم و چند روز بعد دوباره از تو پرسيدم شما كه پدر اين خانوم را ديده ايد بگو ببينم چه طور بود؟ از قيافه اش و از شمايل اش برايم بگو و تو گفتي خيلي معمولي و از دادن جزئيات طفره رفتي، من هم كه مي دانستم دروغ مي گويي گفتم او خيلي قد بلند است و تمام موهايش سفيد است و از اين حرفها و پرسيدم درست است و تو گفتي بله درست است و براي اينكه مثلا خيلي ضايع نشده باشد گفتي موهايش جوگندمي بود ... و همان سه شنبه هم به تو گفتم تو يقينا شماره او را نداري و تو باز اصرار كردي كه دارم و گفتم باشد الان به او زنگ بزن و تو دوباره دروغي ديگر گفتي كه مثلا من كس ديگري را با پدر ان دختر اشتباه گرفته بودم و برايم جالب بود تو چقدر پر رويي !

من هم معلم اخلاقي دارم که در وارستگي شهره آفاق است که نامش را حتي به صلاح نمي دانم به تو بگويم که خود بي ادبي به اوست ..يشان همين امشب که به محضرش رفتم و زار زدم که مي ترسم از خشم و غيظ کار دست اين دو زار مودت ام به اصحاب معرفت بدهم و ديپگراني را در مشقت روحي گرفتار سازم ...فرمودند اين ادمها لايق اين فرجام هستند در غيذ اين صورت در اين جهل پاي مي فشرند و فردا ابروي مسلمنان ديگري را به توبره مي کشند ....تو که هر چه خواستند بر سرت اوردند مکلفي در حد توانت چهره اينها را به خودشان حداقل نشان دهي که خير دنيا و آخرت انها در اين اسنت ...حجت شرعي هم دارم اينکه گوشه اي از رفتار امثال تو را به رختان بکشم ...اما هنوز مرددم ...کاش امشب مي امدي ..شايد فردا دير باشد ...

سلام مرا به معلم اخلاق كذايي ات برسان و مي دانم چرا نامش را نمي بري ... چون مي داني تا او را پيدا نكنم كوتاه نمي آيم و حق هم داري ... مي ترسي معلم اخلاقت را هم در دادسرا زيارت كني ... و ممنون كه اينقدر به فكر آبروي ديگر مسلمانان هستي ... كمي به فكر آبروي نداشته خودت هم باش و شده از همان دفتر وابسته به آكسفوردي كه كردان مدرك دكتراي افتخاري گرفت تو هم يكي جور كن كه يكسال حبس قم و حداقل دوسال زندان تهران (روي هم سه سال) زندان رفتن ات حجت شرعي ندارد... و اقلا تلاشي كن شايد براي ان سه سالت بي حجت شرعي زندان نروي كه عباداتت كسري داشته باشد روز حساب!

چه فکري در سرت بود وقتي به اين خانم قائم پناه زنگ مي زدي و تشويق اش مي کردي بر عليه من ؟ اينها را براي استادت گفتي ؟ گفتي راه افتاده ام به سراغ کساني مي روم که حسب اعتماد من ..خودم به تو معرفي کردم که نه تنها رسوايم کني به به جرمي نامعلوم بلکه انها را به سمت لشگر سراب گونه خودت فرا بخواني ....اسم اين کارهاي تو را چه بگذارم ؟ رفاقت يگانه ؟! تو رفيق مني که حکم دادگاه قم را بي اينکه از محتوايش با خبر باشي در شهر جار مي زني ؟ برو ببين حکم چيست و خاطرت باشد که من شخصا سه ماه قبل از اينکه اين شيخ بي نوا با شانزده صفحه اتهام واهي و هم پياله هاي مستي چون تو زندگي خصوصي مرا شخم بزند ...من رفتم نزد مردي شريف در حوزه قضائي به استفاده از مهر و سر بزگ دکتر حسينخاني تاکيد کردم و تا دادگاه هم رفتم ..آن حکمي که تو شنيدي بابت اين است ...و خوب است که بداني رضايت بي قيد و شرط دگتر را محضري در کيفم دارم و عمدا به دادگاه ندادم تا ببينم چه خواهد شد ...اين حکم بدوي که در رابطه موضوعي است که من مي دانم و خدا و خود دکتر و کمي هم تو اگر حواست جمع باشد ...نه در باره ان همه اتهام اقاي شيخ که اين روزها از هراس شکايت من در دادگاه ويژه روحانيت در اتش تنوري که تو هيزمش هستي مي دمد تا مثلا من سرم گرم باشد و غافل از او ...نمي دانم چه خواهم کرد ...مي بخشم يا او را محکمه اي سخت مي برم تا جواب نامردي اش را بدهد ..اين به من و خدايم مربوط است ..اما اين داستانها که تو بيرق دارش هخستي به فرض پيروزي تو باز مانع کير او نخواهد شد ...ببين بازچه چه بازي مسخره اي شدي ؟ آلت دست يک ادم ترسو که پشت تو پناه گرفته ...و تو هم مثلا شمشير زن يک دست اين معرکه اي ...سوپرمني که همزمان هم او را نجات مي دهي و هم اين خانم شيخو را ...پسر جان ! وقتي مرد اين زن ان روز به نزد من امد و مثلا خواست مچ من را بگيرد در خصوص راپورتي که تو داده بودي ديدي من چه برخوردي کردم ..اما باز هم برايت اين اسباب شرم نشد ...چرا با آبروي مکردم بازي مي کني ؟

همانطور كه برايت حضورا گفتم تكليف مي دان به همه كسانيكه تو فريبشان داده اي اطلاع دهم و اينكار را تا آخر خواهم كرد و جرم ات معلوم است و محرز و حكم دادگاه قم ات هم در كيف من است ... و جالب است اقاي دكتر! معلوم نيست رفته اي و با چه وسيله اي رضايت آن دكتر را گرفته اي كه چه؟ من سه ماه قبل مهر و اسم تو را جعل كرده ام و او هم رضايت داده كه تو با كد نظام پزشكي او مريضان را روانه تيمارستان مي كني ؟ مگر او حق دارد نسبت به حق اجتماع رضايت بدهد؟ و جالب است آقاي فوق تخصص اعصاب و روان شما رفته اي كد نظام پزشكي يه پزشك عمومي را جعل كرده اي براي چه ؟ براي رضاي خدا؟ و اما داگاه قم ... همين قدر بدان چند سند جديد از حضرتعالي پيدا شده كه دادگاه قم ات همچنان ادامه خواهد داشت و تو هم بمان به اميد شكايت در دادگاه ويژه روحانيت آقاي دكتر امپراطور ... من كه مي گويم تو كه اينقدر بيگناهي چرا دوتا دوتا وكيل مي گيري ؟ اقاي امپراطور؟ و گمانت وكيل هايت صف بايستند تو بي گناه خواهي شد؟ و سزار عزيز من تو را به صبر فرا مي خوانم ... و قبلا هم تو را ترسانده بودم كه بترس از شروعي كه پاياني برايش نيست ... هنوز هم همين را به تو مي گويم كه بترس و بيش از اين دست و پا مزن امپراطور نيرنگ

اگر خشم بر من مستولي مي شد و همه انچه را مي دانم که يک سر سوزنش را خبر نداري در مقابل اين زن و شوهر که زندگي من را با توسل به دغل و دروغ هدف گرفته بودند ..مي گفتم که اينها تا سالها خوراک داشتند براي چنگ و دندان کشيدن به هم که فرصت من را ديگر نمي يافتند ...هر چه فهميدي را که نبايد گفت ..اين را اقاي عباسي به تو ياد نداد ؟

تو هرچه مي توانستي بر عليه انها گفته اي، مگر نگفتي پسرش مفعول واقع مي شود و همين خانوم شيخو بدكاره است و به تو پيشنهاد رابطه داده و مگر نگفتي كه شوهر او هفت سال زندان رفته و هزار دروغ ديگر؟ سزار از من چه دروغها براي ديگران گفته اي؟ داستان مرا به من نمي گويي ؟

تيز خلاص اين ماجرا سلام شايسته بود از زبان تو ..و وقتي به جايش نياوردم پاسخم دادي : يک ادم خوب !!!!

و شايسته هم كه حضورا به تو گفتم كسي بود ك يكبار با من تماس گرفت و دم از رفاقت زد و من به او زنگ زدم كه اگر او را هم فريب داده اي مطلع اش كنم، حال هركه باشد. اين هم دروغي ديگر... من به ت فرستادم يك بنده ي خدا ... پاسخي كه هميشه ورد زبان من است امپراطور نيرنگ

مگر خدا به او رحم کند که خام بلوفهاي تو نشود که در دادذگاه حاضر گردد ...که ان روز خواهم گفت اين موجود کيست و سندش کجاست و دليل اش چيست ...تا در بابر اين سوال قرار گيري که اقاي برادر مومن تو را با اين قماش چکار ؟

منکه بعد از دو بار ملاقات وقتي پي به باطن اش بردم از دست او گريختم و استغفار کردم ...تو چرا رفتي با او بيعت کردي ؟ با اين استدلال که هر بر عليه حسينخاني باشد در جناح حق است ؟

چگونه از بيعت من با او مطلع شدي ؟ از يك اس ام اسي كه به اصرار او سلام اش را نثار تو كرده بودم ؟

تو گه ماشاء اللله استاد تحقيق و جستجو و سرک کشيدن به زندگي خصوصي مردم هستي سرکي  همک به زندگي اين ادم مي کشيدي ...نه که بروي از غريبه بپرسي از مادري که او را زائيده از برادري که هم خون اوست از نزديک ترين رفيق اش که به جرم زناي محارم و تشکيل باندهاي فساد و فحشا در بند است و او هم به همين خاطر دستگير و دادگاهي شد ، سوال مي کردي اينها که گفتم بر ملا کردن راز او نيست که همه مردم شهر اين را مي دانند ...اين مرا سوزاند ...منکه حتي براي اين اقاي شايسته بد نخواستم ...توهين کرد و بد و بيراه گفت تهمت زد سکوت کردم به حرمت فقط ناني که در سفره مادرش به دهان گذاشتم ...اما انگار فايده ندارد ...هر چه بگويم به تو هيچ نتيجه ندارد .....تو راه خود مي روي ....چي به تو مي دهند انتهاي اين راه ..مدال رستگاري ..براي نابود کردن من به فرض اينکه گناهکار بزرگي هم باشم ....

سزار دروغ كليد بديهاست ... دروغ مگو

....مي دانم اين حرفها اثري در دل تو ندارد ...چون دلي که به رنگ خيال باطل آيد و در ذهن خودت تزئين ايمان يابد .....حرف حساب نمي فهمد ...

هروقت حرف حساب داشتي بيا مي شنوم ... اگر من هم نفهمم در دادسرا دوستان و بازپرس و قاضي و منشي و  كه و كه هسند كه دلشان رنگ خيال ندارد ... اصلا خواستي يك مومن با خودت بياور كه به تو ايمان داشته باشد ... خاكبازان خوب است ؟ يا هر كسي كه تو بگويي ... من با هركه تو بياوري موافقم براي فهميدن حقيقت تو مومن!

نزديک ايام فاطميه هستيم من خجالت مي کشم از اينکه به ياد اورم در سال گذشته با تو براي خانمم گريه کردم ....خاک بر سرمن ...اين ايام اگر زنده باشم از درگاه بانوي دو عالم طلب عفو مي کنم ....آخر مگر مي شود دو نفر با هم براي بي بي گريه کنند و يکي تا اينجاي بي مرامي بتازد و بعد ژست نصيحت گرا و ايمان فروشي به خود بگيرد ...

هروقت خواستي مي آيم براي گريه كردن و تو مي داني مي آيم و مي داني تو را با همه اعمال پستت دوست دارم براي اينكه بنده ي خدايي و براي اينكه كلماتي را از زبان تو شنيده ام كه حرمت دارند و اينها را نوشتم كه همه بدانند نارفيق تو چقدر پست است و هم درد دلي از تو باشد و هم شاخ و شونه اي از من و مي داني و مي داني من اعتباري براي خودم قائل نيستم ... تو مي داني

من تا کجا با تو امدم ؟ گفتم اگر اشتبهي کردم غلط کردم ...ببخش من را ....اينکار  را نکن ..اين راه را نرو ....تو اما هيچ حواست به اين چجيزها نبود ...سرابي را مي خواستي در محکمه انساني حکم کني ...از يادت رفت که اين حکم روي کاغذ است ...امان از حکم نانوشته خدا ...

همه اش را قبول دارم الا كه سراب توبودي

به حرمت ساعتها اشگي که امکروز تلخ همه جانم را خراشيد و افسوسي همه وجودم را گرفت تو را اشاره مي دهم ئبه يک وداستان عبرت اموز و بعد ي نشينم سرنوشت تو را تماشا مي کنم :

گفت که روزي در کعبه به طواف مشغول بودم ديدم مردي را که سر به ديوار کعبه گذاشته و مي نالد :

- خدايا منکه مي دانم تو من را نمي بخشي ...اما ببخش !!!

جمله اي متناقص و عجيب بود برو صد بار ديگر بخوان ...

کشيدش کنار و گفت :

مگر نمي داني ئنا اميدي از لطف خدا خود گناه بزرگي است ...

مرد بيچاره ئجواب داد : اخر تو خبر نداري من چه کردم ..من جزو انهائي بودم که سر پاره تن زهرا را تا شام کوي به کوي مي برد به هواي يک ئهوس يک هديه يک خيال ...

روزي ديدم موجوداتي بالاي سرم مي چرخند و از دهانشان زبانه اتش بيرون مي زند ..خواست يکي اشان مرا در هيمه اتش گيرد که ديگر به شتاب به نزدش رفت و او باز داشت و گفت :

- نه ...اينتکار را نکن ....مگر خبر نداري ...خداوند او نخواهد بخشيد ...لذا نيازي به اين کارها نيست ....

امان از وقتي که روي خدا از ما برگردد ...پناه مي برم به خدا ...و برايت دعا مي کنم که زبانه اتش همه وجودت را بسوزاند و اما هرگز از چشم معبود نيافتي ...

ممنون از اينكه براي من دعا مي كني و من هم متقابلا برايت دعا مي كنم آن زبانه آتش هم تو را نگيرد...

اين يعني مباهله ..اگر من رفيق نامردي بودم که با چند بار امدن تو با کتلت هاي خوشمزه و رفاقت با برادرت شدم خنجر به دست ان از پشت سر ...که دعايت برايم همين باشد ...اما آن وقت بيا با هم اينکارهاي تو را معني کنيم ....خاکبازان ؟ خانم قائم پناهي ؟ فاضل همداني ؟ شايسته ؟ شيخو ؟ غريب رضا ؟ و ديگران و ديگران ...

برايت نوشتم ... دعاي من اين است كه اتش تو را نسوزاند اما باشد ... بيا مباهله كنيم ... و خدا را شاهد مي گيرم اين مباهله ايست كه هر دو يك دعا مي خواهند و من هم دعاي تو را براي خودم مي خوانم كه خدايا هرچه شد تو مرا زبانه آتش عشق ات بسوزان و مي دانم لياقتش را ندارم و دعا مي كنم تو عاقبت بخير شوي و اين را هم بگويم كه خيلي وقت است در دلم مانده ... سزار عاقبت بخيري امري نيست كه به پيشينه ي ادمي ارتباط داشته باشد امري است كه به يك آن، يك گوشه ي ارباب بسته است و بس ... تو بخواه ... باقي اش با او

فکر کردن که بلد نيستي ...حداقل يکي دو بار سرت را به ديوار سيماني بزن شايد فرجي شد ...

باشد به شرطي كه تو هم تنها يك قطره اشك بتواني از چشمانت بريزي و احساس كني دلت براي كسي مي سوزد... مي فهمي چه مي گويم ؟ سربسته گفتم به حرمت حرم دل ها ... بفهم

خراب کردن يک نفر در اين کشور از يک ليوان آب خوردن ساده تر است ...اگر خواستي در باره خودت با يک تلفن در مقابل چشمانت مصداق اش را مي آورم ...اما عاقبت ان را کسي تعريف نکرده ....يعني فرصت نکرده ....و رگنه هرگز آدمهخا درحتک حيثيت ديگران از هم سبقت نمي گرفتند ....

اولا تو را خراب نكردم كه قصدم اصلا بردن آبروي تو نيست بلكه بر خود وظيفه مي دانم از فريب خوردن ديگران توسط تو جلوگيري كنم ... اما چكنم كه رفتن آبروي تو عرض اين عمل است و بالتبع پيش مي ايد ... و اين هم نه بخاطر اگاه كردن من است بلكه بخاطر دروغهاي تواست ... پس كم دروغ بگو و كم طبابت كن دكتر! ... تو هم اگر فكر مي كني من قصد فريب كسي را دارم  بسم ا... او را اگاه كن

فيلم اعتراض را هم خواستي بياور نخواستي نياور ....اما ديگر نه اس ام اس ات را مي خوانم و نه تلفني با تو حرف مي زنک ...هر وقت خواستي به من حرفي بزني فقط چشم در چشم ..همين .

اين هم كه انجام شد چشم در چشم ... بازهم خواستي درخدمتم براي حساب و كتاب دفتري و غيردفتري

23

اين چند جمله آخر را پرينت کن و نگه دار يقين که روزي به درد خواهد خورد :

اينطور که هويدا است اينطور بيا باور کنيم که تو قهرمان اول و آخر اين معرکه باشي و سر آخر با گردن افراشته مرا تحويل دار مجازات دهي و برگردي سر زندگي ات ....

من سكوت بودم و همچنان يك سكوتم كه فريادم از پستي اعمال تو صوتكي شده در دستان كودكان كوچه و برزن ... همين و سرانجامم خاك است و سكوتي كه عاشقش هستم  و ارزويي كه زودتر اميدش را دارم

اين آغاز يک اتفاق است ....هر نفسي که من از اين بعد بکشم يک قدم مرا به مرگي که آرزويش را دارم نزديک مي کند و مي شود کفاره گناهانم و به ازاي هر کذام از اين نفس ها صداي منن مي پيچد در گوش همه لحظه هاي عمر تو که نفرين ات مي کنم به اينکه خدا از تو نگذرد ..

سزار ... اين نفرين بهاي يك سوال است ؟ هان ؟ جاي اين نفرين و ناله ها برو مدرك فوق تخصص ات را بياور اي آه جگرسوز ... اين كارها كار خاله زنكان كوچه و بازاري است نه كار امپراطوري همچون تو ...

دنيا و آخرتت را يکي کند که خسرت روي اوست ...من هر لحظه دست به دامان اربابم حسين ام که آقا جان با نام تو اين بي انصاف اينگونه با من کرد پس به تقدس نامت روي از اين بي وجدان برگير که نام شما که ساسر عطوفتي به کينه اي آميخت که کم از اشقيا همجون خولي و سنعان و شمر ملعون ندرد ....

سزار نه من اينقدر ارزش ندارم كه نام ارباب را خرج من كني ... حيف نيست نام زيباي او را قسم مي خوري براي نفرين به بي سر  پايي چون من ... خجالت بكش ... اگر تو در كاروان اربابي اين ارباب را غيرت اللهي است كه غيرتش نگفته دامن اسائه كنندگان كاروانيان را مي گيرد ... اين كه گفتن ندارد ... دارد ؟ بگذار ما سيلي آقاي بي دست را بخوريم بي هيچ قسم به نامي ... قبول ؟

بعد ببين چه کردي با خودت ...منکه هيچ....

اگر عدالت باشد که هست اين کمترين تقدير براي توست

 

25

من اصلا حکمم گذبه سياه که باران را ربطي به او نيست ...

هر وقت اسم تو را مادرم که رگ حياتش در گروي من است مي شنود آهي مي کشد که دلم براي تو مي سوزد ...با دق کرددن اين پيرزن چه مي کني ؟ با ديگراني که نفسشان با نفس من گره خورده است و بعد از اين يکسره ذعايشان سياهي توست چه خواهي کرد ؟ اگر فکر کردي با اين حرفهاي به راستي فريبکارانه که ظاهر فردي با تقواي مخلص مثلا به تو مي دهد مي تواني از فرجام جنايتت - واقعا حز اين کلمه جنايت هيچ نامي برازنده رفتار نيست . بگريزي ....در اشتباهي ...در همين دنيا عاقبت اش را مي بيني ، آن دنيا که با من طرفي ....و حکم خدا ...

تو اگر دلت براي مادرت مي سوخت ... اين غلط ها را نمي كردي ... اول ظالم به حق مادرت اتفاقا خود تو هستي پسرجان ... هر غلطي خواسته اي كرده اي و حالا از آن بنده ي خدا مايه مي ذاري ؟ ... خنده ام مي گيرد ... جنايتم چيست ؟ مدرك پزشكي نداشتن تو ؟ چقدر پر رويي !

26

خواهيم ديد پهلوان ....خواهيم ديد ...حالا باز برو بگرد و آدم پيدا کن که سلام شان به من برساني ...ولي اين جملات آخر را به ذهن بسپار ...چون حرف به حرف اش را مزه مزه مي کني ...حرف به حرف...آمين يا رب العالمين و به حق امام المقتول و به مدد آه همه بيگناهان که اسير تقوا فروشان شدند ....بک يا الله ...بک يا الله ...بک يا الله ....

پهلوان اين معركه تويي كه پشت همه رفقايت را چنان بر زمين زدي كه بلند شدن را تا آخر عمر نتوانند ... بگو بك يا ا... ، بگو شاي خدا نظري به حالت كند به حق همين اسماء ... بگو

(همه آنچه نوشتم به اضافه توضيحات مبسوط براي کساني مي فرستم که شک ندارم حداقل واکنششان  همدمي با دل شکسته ام است . چيزي را به مقابلت مي اورم که از شرم آن خواب و خوراکت حرام شود ...)

سپاسگذارم خودم در ياليلي جار زدم كه همه بدانند خواب و خوراكم خيلي وقت است حرام شده از رفاقت با تو

رسول اكرم (ص) فرمود:

خيانت بزرگي است كه به برادرت سخني بگويي و در حاليكه او به تو اطمينان كرده است به او دروغ بگويي

و به نام ليلي نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردين ماه 88 فروردین 1388ساعت 5:59  توسط سزار 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 22:49  توسط به نام لیلی  |